زندگی و هنر شاملو در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 زندگی و هنر شاملو در word دارای 36 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد زندگی و هنر شاملو در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي زندگی و هنر شاملو در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن زندگی و هنر شاملو در word :

در این مجال كوتاه كار بس دشوار بر عهده من نهاده اند تفسیر و تحقیق نوشتن در مورد یك ادیب كه شاید به جرات او بزرگترین ادیب معاصر ایران می باشد متاسفانه بسیاری از ایرانیان این شاعر بزرگ را نمی شناسند و آثارش بر ایشان نا مانوس می باشد .

احمد شاملو: شاعر و نویسنده و مترجم ،محقق ، نمایش نامه نویس، روزنامه نگار.او كسی است كه در تمام این مقولات آثاری جاودانه بر جای نهاد آثاری كه هرگز فراموش نخواهد شد .

بامداد در سرتاسر زندگی خود دچار ناملایمتهای بسیاری شد كه شاید از دیدگاه وی و نوع آثارش چشمه می گرفت در بین اصطلاح به اصطلاح ادیبان بودند كسانی كه سعی در تخریب وی داشت اما این آرزوی آنها هیچگاه به حقیقت نپیوست . این خرده نه تنها ادیبان نه تنها راه را به جایی نمی برند بلكه گذشته و آینده خود را نیز پرده ابهام فرومی برند .

شاملو در این دو مورد و ادعا های بی مورد برخی خود می گوید كه ناملایمتهایی كه به خاطر طرز فكرش بر وی وارد شد.

آیا نه

یكی نه

بسنده بود   

كه سرنوشت مرا می سازد

تنها فریاد زدم                      

نه                                     

من از                                

فرو رفتن                            

تن زدم                              

صدایی بودم من                    

شكل میان اشكال

و معنایی یافتم

این چنین است كه كسان

را از آن گونه می نگرند

كه نان از دسترنج ایشان می خودرد

و آنچه به گند نفس خویش آلوده می كند

هوای كلبه ایشان است

حال آنكه

چون ایشان بدین دیار فراز آمده اند

آن

كه چهره و دروازه بر ایشان گشود

من بودم

شاملو آنگونه كه خود بارها اعتراف می كند در كودكی و جوانی زندگی آرامی نداشته پدری نظامی مدام در سفر و ماموریت .مادر از آن سان كه بیشتر مهری بورزد سعی در نگهداری این خانواده از هم گسیخته داشته .

در جوانی ازدواجی ناموفق كه خود در شعر از آن این گونه یاد می كند.

آقای و زن و خانم ایشان لغت و اگر

همرنگ و هم تراز نباشد لاجرم

محصول زندگیشان دلپذیر نیست .

مثل من و زنم :

من وزن بودم، او كلمات {آسه های و زن }

موضوع شعر نیز

پیون جاودانه لبهای مهر بود.

با آنكه شادمانه در این شعر می نشست

لبخند كودكان ما {این ضربه های شاد}

لیكن چه سود! چون كلمات سیاه و سرد

احساس شوم مرثیه واری به شعر داد:

هم وزن را شكست

هم ضربه های شاد را

هم شعر بی ثمر شد و مهمل

هم خسته كرد بی سببی اوستاد را!

باری سخن دراز شد

وین زخم درناك را

خونابه باز شد…

اما هیچ كدام از این عوامل باعث نشد كه شاملو از پای بایستاد و نظاره در آنجه شاید شیرین ترین ایام می نامندش بیفكند. آری او پس ازسالها كسی را یافت كه در زندگی او نقش مهمی بر عهده داشت آید اسركیسیان.

آیدا آرامش روحی و كمك همیشه ایستاده در كنار شاملو بود تا آخرین لحظه عمر وی ، او را تنها نگذاشت و با وی در مقابل تمام آنجه كه شاید كینه ورزی عالم و عالمیان توان نامیدن ایستاد.

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

 روز دیگری ست

آنك چشمانی كه خمیر مایه مهر است!

وینك مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه كنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم

به جز عزیمت نابه هنگام هم گریزی نبود

چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتابهای همیشه

زیبای تو

لنگری ست-

نگاهت

شكست ستمگری ست-

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز دیگری ست

شاملو به سال 1304 در تهران متولد و در سال 1379 در كرج چشم از جهان فروبست.

مرداد 79 تلخ ترین ماه برای دوستداران شاملو بود زیرا كه او را به خاك سپردند نه او را بلكه پدری كه هرگز نخواهد مرد. آرامگاه همیشگی وی در قطعه نویسندگان و هنرمندان امامزاده طاهر می باشد.

شاملو آنگونه زندگی كرد كه خود چنین به چار میخ شهری كشدش:

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدینسان زیست باید پاك

من چه نا پاكم اگر ننشانم از ایمان خود،چون كوه

یادگاری جاودانه ،برتر بی بقای خاك.

شاملو در اواخر عمر از بیماری دیابت آزار می برد و به همین دلیل یك پایش را نیز از دست داده بودو آنگاه موقع مرگ فرا رسید خود او رابطه اش را با مرگ اینگونه توصیف می كند.

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابنتذال شكننده تر بود.

هراس من –باری-همه مردن در سرزمینی ست

كه مزد گوركن

                از بهای آزادی آدمی

                                                افزون باشد.

جستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

با روئی پی افكندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا كه هرگز از مرگ هراسیده باشم

اما چون ما بیشتر قرار است كه به شعر شاملو بپردازیم از كنار دیگر آثار وی تنها فهرست وار البته با اندكی توضیح می گذاریم.

ابتدا ترجمه ها:

ترجمه، برگردان ،نیز زمینه ای برای رشد شاملو بود كه به كمك فرهنگ و دوستداران رسید تا با نوابغ و آثار دیگر ملل آشنا شوند. بیشتر با اشعار آزاد اندیشان ملل دیگر كه گاه خود نیز از آنها الهام می گرفت. مانند لورگا و بیگل.

حدود دو دهه پس از واولین دفتر شعر ترجمه او به نام غزل عزلهای سلیمان در سال 47 به چاپ رسید.

در سال 52 كتاب همچون كوچه بی انتها را به چاپ رساند و در سال 59 نیز از گارسیا كه شاملو علاقه ای خاص به وی و اشعارش دارد كتابی به نام ترانه های شرقی و اشعار دیگر را به چاپخانه سپرد .

در سال 60 ترانه های میهن تلخ یا نیس ریتسوس را به جامعه هدیه كرد.

هایكو مجموعه ای بود كه با كمك علی پاشایی در سال 61 به بازار آمد سیاه همچون اعماق افریقای خودم نوشته لگستن هیوز در سال 62 به كتاب فروشی ها رسید سال 65 ارمغانی دیگر سكوت سرشار ناگفته هاست.برگردان آزاد است از ماركوت بیكل و چیدن سپیده دم نیز سال 67 تاز همان شاعر با كوشش همان شاعر به چاپ رسید و در سال 72 پهلوان نامه گیل گمش آخرین ترجمه وی در باب شعر بود.

در ادامه به ترجمان از نمایش نامه ها از وی می بینیم مفت خورها اثر گرگه ئی چی كی در سال 32 به تاریخ اواین ترجمه وی است. در سال 40 دفتر سیزدهم آندره ژید و سال42 سی زیف و مرگ آثار روبرمرا را با كمك فریدون ایل بیگی به چاپ رساند بعد از 5 سال عروس خون لوركا را به كتاب فروشیها رساند. برگردان آخر او در مورد نمایش نامه به سال 61 باز می گردد.

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله عمر خیام در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله عمر خیام در word دارای 17 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله عمر خیام در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله عمر خیام در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله عمر خیام در word :

عمر خیام

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (زاده 439 قمری، مرگ در 517 یا 526 قمری) به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوریهم نامیده شده است. او از ریاضی‌دانان، اخترشناسان و شُعرای بنام ایران در دوره سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و دارای لقب حجهالحق بوده‌است، ولی آوازه وی بیشتر به واسطه نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد.

افزون بر آنکه رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه نموده‌اند. فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده که بیشتر مایه شهرت وی در مغرب‌زمین گردیده‌است. یکی از برجسته‌ترین‌ کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک ،که در دوره سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (426-590 هجری قمری) بود، دانست. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجه سوم و مطالعات‌اش در باره اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی‌دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده است.

زندگی
عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.

در حدود 449 تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی درباره معادل‌های درجه سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله با نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلا‌الدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام ‌الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانه اصفهان را به‌عهده گیرد. او هیجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود.

به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود 458) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال الدین ملکشاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت. در همین سال‌ها(456) مهم‌ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریه نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال 479 اصفهان را به قصد اقامت در مرو که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالا در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رساله مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالا در همین سال‌ها نوشته شده است.

مرگ خیام
مرگ خیام را میان سال‌های 517-520 هجری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را 615 نوشته‌اند،اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال 517 بوده‌است .مقبره وی هم اکنون در شهر نیشابور،در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته‌است.

خیام شاعر
معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند.
هدایت در این باره می‌گوید.
گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطه تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیه جنگها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است . قدیم‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده‌است خریده القصر عمادالدین کاتب اصفهانی‌است. این کتاب به زبان عربی و در سال 572 یعنی نزدیک به 50 سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود 100 سال پس از مرگ خیام در 620 قمری تصنیف شده‌است .

نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است. کتاب‌های قدیمی (پیش از سده نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفاده مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند: تاریخ جهانگشا (658 ق)، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (730 ق)، نزهه المجالس (731 ق)، مونس الاحرار (741 ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانه مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال 750 قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانه شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.

با کنار گذاشتن رباعایت تکراری 57 رباعی به دست می‌آید. این 57 رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطه داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است .

تصحیحات رباعیات خیام
شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمه شاعرانه رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعه خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.

تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیده خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.» بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. [28] هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است.

مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است. نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبسته خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در 1313 آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در 1320 به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوه تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.

مضمون اشعار و مشرب فلسفی خیام
صادق هدایت در ترانه‌های خیام دسته‌بندی کلی‌ای از مضامین رباعیات خیام ارائه می‌دهد و ذیل هر یک از عناوین رباعی‌های مرتبط با موضوع را می‌آورد:
راز آفرینش
درد زندگی
از ازل نوشته
گردش دوران
ذرات گردنده

در کل اشاره به این مضمون است که چون بمیریم ذرات تن ما پراکنده شده و از گِلِ خاک ما کوزه خواهند ساخت. این درواقع به یک معنا هم از ایراداتی‌است که به معاد جسمانی وارد ساخته‌اند. چرا که وقتی ذرات تن اشخاص با گذشت زمان در تن دیگران رود رستاخیز جسمانی هر دوی آنان چگونه ممکن است.
هر چه باداباد
هیچ است
دم را دریابیم
خیام و ریاضیات

پیش از کشف رساله خیام در جبر، شهرت او در مشرق‌زمین به واسطه اصلاحات سال و ماه ایرانی و در غرب به واسطه ترجمه رباعیاتش بوده است و تقریباً تا حدود قرن 19 میلادی از تحقیقات جبری او اطلاعی در دست نبود.
به همین دلیل کوشش‌ها و تحقیقات خیام در علم جبر تأثیر چندانی در بسط این علم نداشته است و در آن زمان اروپائیان در جبر به مرحله‌ای رسیده بودند که آشنایی با رساله‌های خیام تنها از جنبه تاریخی برای آنها با اهمیت بوده است. قدیمی‌ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسنده آن هم عصر خیام بوده، نظامی عروضی مؤلف «چهار مقاله» است.

ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می‌کند و اسمی از رباعیات او نمی‌آورد.
این وجود جورج سارتن با نام بردن از خیام به عنوان یکی از بزرگترین ریاضیدانان قرون وسطی چنین می‌نویسد:
خیام اول کسی است که به تحقیق منظم علمی در معادلات درجات اول و دوم و سوم پرداخته، و طبقه‌بندی تحسین‌آوری از این معادلات آورده است، و در حل تمام صور معادلات درجه سوم منظماً تحقیق کرده، و به حل (در اغلب موارد ناقص) هندسی آنها توفیق یافته، و رساله وی در علم جبر، که مشتمل بر این تحقیقات است، معرف یک فکر منظم علمی است؛ و این رساله یکی از برجسته‌ترین آثار قرون وسطائی و احتمالاً برجسته‌ترین آنها در این علم است.

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله ژوزف استالین در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله ژوزف استالین در word دارای 28 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله ژوزف استالین در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله ژوزف استالین در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله ژوزف استالین در word :

ژوزف استالین (به روسی: ) (زاده 18 دسامبر 1878-درگذشته 5 مارس 1953) رهبر و سیاستمدار کمونیست شوروی بود که از اواسط دهه 20 تا مرگش در 1953 رهبر عملی حزب کمونیست اتحاد شوروی و نتیجتا رهبر دو فاکتوری کل این کشور بود. بسیاری او را مسئول مرگ انسان‌های بسیاری می‌دانند و رقم «قربانیان» او را از 4 تا 20 میلیون رقم می‌زنند. (در این زمینه اختلافات بسیاری وجود دارد)او با نام یوسف ویسارینویچ جوگاشویلی (به گرجی: ) به دنیا آمد و در 1922 به مقام دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی رسید. پس از مرگ ولادیمیر لنین، استالین موفق شد در مبارزه قدرت در دهه 20 بر لئون تروتسکی پیروز شود و رهبری حزب را در دست گیرد. در دهه 1930 استالین تصفیه کبیر را آغاز کرد که به کمپینی از سرکوب سیاسی، دستگیری و قتل مخالفان معروف است که در 1937 به اوج رسید.

حکومت استالین آثار ماندگار بسیاری داشت که تا پایان دولت شوروی در آن باقی ماندند گرچه مائوئیست‌ها، خوجه ئیست‌ها، آنتی رویزیونیست‌ها و بسیاری دیگر او را آخرین رهبر سوسیالیست واقعی در تاریخ اتحاد شوروی می‌دانند و عروج خروشچف و استالین زدایی پس از استالین را «رویزیونیسم» می‌خوانند. استالین مدعی بود که سیاست‌هایش بر مارکسیسم-لنینیسم بنا شده‌اند اما اکنون نظام اقتصادی و سیاسی او را بیشتر استالینیسم می‌خوانند. (گرچه بعضی از طرفداران استالین با این عنوان مخالفند).

استالین در 1928 سیاست نپ (NEP) (سیاست جدید اقتصادی) که در دهه 20 جریان داشت را با «برنامه‌های پنج ساله» و «کشاورزی کلکتیو» تعویض کرد. با این سیاست‌ها و تحت رهبری استالین، اتحاد شوروی تا پایان دهه 30 از کشوری با جمعیت غالب دهقانی به یکی از قدرت‌های صنعتی جهان بدل شد.مصادره گندم و غذاهای دیگر توسط مقامات شوروی به دستور استالین از عوامل قحطی بین سال‌های 1932 تا 1934 بود (بخصوص در اکراین، قزاقستان و قفقاز شمالی). بسیاری از دهقانانی که با مصادره و کلکتیویزاسیون مخالفت می‌کردند با برچسب «کولاک» سرکوب و دستگیر می‌شدند.

استالین رهبر اتحاد شوروی در زمان جنگ جهانی دوم بود و تحت رهبری او این کشور نقشی حیاتی در شکست آلمان نازی در آن جنگ داشت (این جنگ در شوروی با نام جنگ کبیر میهنی شناخته می‌شود). پس از جنگ، استالین اتحاد شوروی را به عنوان یکی از دو ابر قدرت جهانی مطرح کرد و تقریبا چهار دهه پس از مرگ او در 1953 این موقعیت همچنان برجا بود.حکومت استالین را بسیاری به «کیش شخصیت پرستی» و شیوه‌های مخفی حذف مخالفین محکوم می‌کنند. نیکیتا خروشچف، جانشین استالین، حکومت و کیش شخصیت استالین را در کنگره معروف حزب کمونیست شوروی در 1956 محکوم کرد و پروسه استالین زدایی را آغاز کرد که بعدها به جدایی چین و شوروی انجامید.

کودکی و ایام آغازین

استالین جوان در 1894

منابع قابل اعتماد راجع به جوانی و کودکی استالین زیاد نیستند. بعضی‌ها نوشته‌های دختر استالین، اسوتلانا آلیلویوا را معتبرترین منابع می‌دانند.او با نام یوسف ویسارینویچ جوگاشویلی در گوری، گرجستان، امپراتوری روسیه به دنیا آمد. پدر و مادرش به ترتیب ویساریون جوگاشویلی و اکاترینا گلادزه نام داشتند. مادر او هنگام تولد، یک سرف بود. در کودکی او را «سوسو» می‌خواندند که نام مستعاری گرجی برای «جوزف» است. در 1913 او نام «استالین» (در روسی: مرد پولادین) را برگزید. سه خواهر و برادر استالین در سنین پایین از دنیا رفتند و جوزف عملا تک فرزند بود. پدرش، ویساریون، خیاط بود و مغازه خود را باز کرد که با ورشکستگی سریع آن مجبور شد به کار کردن در یک کارخانه کفاشی در تفلیس روی آورد.

پدر استالین کمتر به خانواده توجه داشت، مدام مست می‌کرد و همسرش و پسر کوچکش را کتک می‌زد. یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.اکاترینا، مادر استالین، در خانه مردم کار می‌کرد و لباس می‌شست و یکی از مشتریانش یکی از یهودیان گوری به نام دیوید پاپسیمدوف بود. پاپسیمدوف به جوزف (که به همراه مادرش به کمک می‌رفت) پول و کتاب می‌داد و مشوق او بود.(دهه‌ها بعد پاپسیمدوف به کرملین رفت تا ببیند «سوسو»ی کوچولو به کجا رسیده‌است. استالین نه تنها به گرمی از او استقبال کرد که با لبخند در اماکن عمومی به گفتگو با او می‌پرداخت.)عکس استالین جوان و انقلابی که تمام پلیس امپراتوری در تعقیب او هستند در پرونده پلیسی او در 1908 (میلادی)

در 1888 پدر استالین به تفلیس مهاجرت کرد و خانواده را بدون حمایت رها کرد. شایعاتی هست که می‌گویند او در دعوایی بین مست‌ها کشته شده‌است و بعضی‌ها می‌گویند تا 1931 هنوز در گرجستان دیده شده‌است.جوزف در هشت سالگی و در مدرسه کلیسای گوری تحصیلاتش را آغاز کرد. مثل بقیه کودکان گرجی که مجبور بودند در امپراتوری روسیه آن زمان به مدرسه روسی بروند، او نیز به خاطر لهجه گرجی و ملیتش مورد تمسخر قرار می‌گرفت.می گویند استالین در این دوره جذب مبارزان کوهستانی گرجستانی که برای استقلال گرجستان می‌جنگیدند بوده‌است. یکی از قهرمانان محبوب او کوهنوردی افسانه‌ای به نام کوبا بود و همین اولین نام انقلابی شد که جوزف بر خود نهاد.

جوزف در کلاس خود، شاگرد اول شد و در 14 سالگی بورسیه مدرسه علوم دینی تفلیس را دریافت کرد و از 1894 مشغول تحصیل در آن جا شد. (یکی از همکلاسی‌هایش در این دوره، کریکور بدروس آغاجاریان بود). گرچه مادرش همیشه (حتی پس از رسیدن او به رهبری شوروی) می‌خواست که او کشیش شود ولی علت رفتن او به مدرسه دینی تنها نبود دانشگاه مناسب بود. استالین در این دوره هم کمک تحصیلی دریافت می‌کرد و هم بابت خواندن در گروه کر، مزد می‌گرفت.

استالین در همین سال‌ها و در همان مدرسه علوم دینی فعالیت‌های چپ خود را آغاز کرد. او به یکی از سازمان‌های سوسیال دموکرات گرجستان پیوست و به تبلیغ مارکسیسم پرداخت. نتیجتا در 1899 از مدرسه دینی اخراج شد. او سپس یک دهه با سازمان‌های زیرزمینی سیاسی در قفقاز کار می‌کرد و از 1902 تا انقلاب (1917) بارها دستگیر و تبعید (به سیبری) شد.استالین در دعواهای حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه طرفدار بحث‌های لنین بود و در کنگره پنجم این حزب در 1907 در لندن شرکت کرد.در دوره پس از انقلاب 1905 استالین سردسته گروه‌هایی بود که برای تامین مالی حزب بلشویک، بانک‌ها را سرقت می‌کردند. همین کارهای عملی بود که او را در حزب مطرح کرد و در ژانویه 1912 به کمیته مرکزی انتخاب شد.

تنها اثر تئوریک قابل ذکر او در این دوره مطلب بسیار مهمی بود که در زمان تبعیدش در وین نوشت. این مطلب «مارکسیسم و مسئله ملی» نام دارد و تا امروز به عنوان اثر مهمی در مورد مساله ملی و برخورد مارکسیسم به آن مطرح است و موافق‌ها و مخالفان زیادی دارد. این جزوه احتمالا از دلایلی بود که پس از انقلاب او را به عنوان کمیسر خلق برای امور ملیت‌ها گماشتند.استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالبا به زبان گرجی). بعضی اشعار او در موزه استالین در گوری موجود است.

ازدواج‌ها و خانواده

استالین با واسیلی و استولانا دو فرزندی که نادیا (همسرش) برای او باقی گذاشته بود.همسر اول استالین، اکاترینا سوانیدزه، در 1907 تنها چهار سال پس از ازدواج درگذشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند. می‌گویند استالین اکاترینا را بسیار دوست داشت و در زندگی تنها مایه خوشنودی اش بود. آن‌ها با هم فرزندی به نام یاکوف جوگاشویلی به دنیا آوردند که بعدها رابطه خوبی با استالین پیدا نکرد.می‌گویند سختی‌های استالین نسبت به فرزندش تا حدی بود که او به خودکشی روی آورد و به خودش شلیک کرد اما جان سالم به سر برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها پیشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی تعویض کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد. بعضی می‌گویند او در جواب به این پیشنهاد گفته‌است: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد. می‌گویند در حال تلاش برای فرار در سیم‌های برقی گیر کرد و مرد. با این حال این بر طبق «گزارش رسمی» است و مرگ یاکوف هنوز در هاله‌ای از ابهام است. بعضی‌ها می‌گویند او دوباره خودکشی کرده‌است.

زن دوم او، نادژدا آلیلویوا بود که در 1932 درگذشت. طبق گزارش‌های رسمی او بر اثر مریضی درگذشت اما بعضی می‌گویند پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرده‌است و یادداشتی خودکشی به جا گذاشته که به روایت دخترشان «نیمی شخصی، نیمی سیاسی» بوده‌است. او از استالین دو فرزند داشت. پسری به نام واسیلی و دختری به نام استولانا.هیچ چیز در دنیا برای استالین به اندازه دخترش استولانا عزیز نبود.واسیلی تا مقامات بالای نیروی هوایی شوروی ترقی کرد و در جنگ جهانی دوم از نیروهای زبده هوایی بود. طبق گزارش رسمی در 1962 بر اثر الکلیسم مرد اما این هم مورد سوال و تردید قرار گرفته‌است. استولانا در 1967 به ایالات متحده مهاجرت کرد.

استوارت کاهان، ژورنالیست آمریکایی، در کتاب خود ، «گرگ کرملین»، مدعی شده‌است که استالین مخفیانه زن سومی به نام روسا کاگنویچ هم داشته‌است. روزا خواهر لازار کاگنوویچ، سیاست مدار شوروی بود. با این حال این ادعا ثابت نشده و بسیاری آن را تکذیب کرده‌اند. خانواده کاگنوویچ حتی هرگونه ملاقات استالین و رزا را تکذیب کرده‌اند.مادر استالین در 1937 درگذشت. استالین حتی در تشیع جنازه شرکت نکرد و به فرستادن گلی بسنده کرد.در مارس 2001، یکی از شبکه‌های تلویزیونی روسیه از کشف یکی از نوه‌های ناشناخته استالین خبر داد که در نووکوزنتسک زندگی می‌کرد. او یوری دایدوف نام داشت و مدعی شد که پدرش به او در مورد پدربزرگ واقعی اش خبر داده اما به علت کمپین علیه کیش شخصیت استالین، ماجرا مسکوت مانده‌است. الکساندر سولژنیتسن قبلا مدعی شده بود که استالین با زنی به نام لیدا بوده‌است و در 1918 در تبعید در شمال سیبری با او صاحب پسری شده‌است.

عروج به قدرت

یکی از هزاران پوستری که در راستای کیش شخصیت پرستی مورد نظر استالین چاپ و منتشر شد.در 1912 استالین در کنفرانس حزبی پراگ شرکت داشت و به کمیته مرکزی بلشویک‌ها انتخاب شد. در 1917 در حالی که لنین و اکثریت رهبری بلشویک‌ها در تبعید بودند، او سردبیر پراودا، روزنامه رسمی حزب، بود.پس از انقلاب فوریه، استالین و هیئت تحریریه به دفاع از دولت موقت کرنسکی برخواستند و می‌گویند این تا جایی بوده‌است که استالین گاه به گاه حاضر به چاپ مقالات لنین در طرفداری از سرنگونی دولت موقت نبوده‌است.در آوریل 1917 استالین سومین رای بالا را داشت و به کمیته مرکزی انتخاب شد و بعدها در مه ‌1917 به دفتر سیاسی کمیته مرکزی هم انتخاب شد. این عناوین تا آخر عمر برای او باقی ماندند.بنا به گزارش‌های بسیاری نقش استالین در روز انقلاب اکتبر، بسیار محدود بود. بعضی نویسندگان دیگر (همچون آدام اولام) ادعا می‌کنند که هر عضو کمیته مرکزی وظایف مشخصی در آن روز به عهده داشته‌است.

استالین در 6 نوامبر 1918، سالگرد یک سالگی انقلاب، در پروادا در مورد انقلاب و نقش تروتسکی نوشت: «تمام کار عملی در ارتباط با سازمان دهی قیام زیر فرماندهی مستقیم رفیق تروتسکی، رئیس شورای پتروگراد انجام شد. می‌توان با قاطعیت گفت که حزب اساسا و اصولا برای کشاندن وسیع سربازان به سمت شوروی و شیوه کارآی سازماندهی کمیته انقلابی نظامی، به رفیق تروتسکی مدیون است.» (این قطعه در کتاب «انقلاب اکتبر» از استالین در 1934 منتشر شد اما در مجموعه آثار استالین در 1949 حذف شده بود).بعدها در 1924، استالین مدعی شد که در روز انقلاب، «مرکز حزب» بوده که تمام کار عملی شورش را «فرماندهی» می‌کرده‌است و این مرکز متشکل از خود او، اسوردلوف، دژیرنسکی، اوریتسکی و بابنوف بوده‌است. با این حال هیچ مدرکی برای وجود چنین «مرکز»ی ارائه نشده‌است و اگر هم چنین چیزی بوده قاعدتا باید تحت فرمان شورای انقلابی نظامی، به فرماندهی تروتسکی، می‌بوده‌است.

استالین در جنگ داخلی روسیه و جنگ شوروی و لهستان به عنوان کمیسر سیاسی در جبهه‌های مختلف ارتش سرخ حضور داشت. اولین پست دولتی استالین «کمیسر خلق برای مسائل ملل» بود که از 1917 تا 1923 در اختیار داشت.او در ضمن از 1919 تا 1922 کمسیر خلق برای بازرسی کارگران و دهقانان، از 1920 تا 1923 عضوی از شورای نظامی انقلابی، و از 1917 به بعد عضو کمیته اجرایی مرکزی کنگره شوراها بود.

کمپین علیه اپوزیسیون راست و چپ

در 3 آوریل 1922 استالین به دبیر کلی کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه (بلشویک‌ها) رسید، پستی که بعدها به بالاترین پست کشور بدل شد. بعضی می‌گویند که او ابتدا از قبول این سمت سرباز زده و تحت اصرار آن را قبول کرده‌است. در آن زمان دبیر کلی سمت مهمی تلقی نمی‌شد اما پتانسیل خوبی برای استالین فراهم کرد تا حزب را پر از طرفداران خود کند.محبوبیت استالین در حزب بلشویک به کسب قدرت سیاسی بسیاری توسط او انجامید. این باعث تعجب لنین در حال احتضار شد که در آخرین نوشته‌هایش خواهان برکناری استالین «بی نزاکت» شد. اعتبار این سند در کنگره حزب به رای گذشته شد و کنگره به اتفاق آرا به عدم اعتبار آن رای داد.

ژوزف استالین

پس از مرگ لنین در ژانویه 1924 استالین به همراه کامنف و زینوویف به رهبری عملی حزب پرداختند. آن‌ها از نظر ایدئولوژیکی بین تروتسکی در چپ و بوخارین در راست بودند. در این دوره استالین تاکید سنتی بلشویک‌ها بر انقلاب جهانی را کنار گذاشت و به جای آن به سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» روی آورد که در تضاد با تئوری انقلاب مداوم تروتسکی بود.در نبرد برای رهبری، یک لازمه از پیش مشخص بود. وفاداری به لنین. استالین تشیع جنازه لنین را سازمان داد و در سخنرانی خود تقریبا با عناوین مذهبی از لنین ستایش کرد و وفاداری نامیرایش را به او ابراز کرد. تروتسکی در آن زمان مریض بود و می‌گویند استالین در مورد تاریخ تشیع جنازه به او دروغ گفته تا او نتواند حاضر باشد. نهایتا با این که تروتسکی در روزهای اول رژیم شوروی، نزدیک ترین فرد به لنین بود، مبارزه را به استالین باخت. استالین از این واقعیت که تروتسکی درست قبل از انقلاب به بلشویک‌ها پیوسته بود به نحو احسن استفاده کرد و توجه عموم را به اختلافات پیش از انقلاب بین تروتسکی و لنین جلب کرد.

یکی از سایر دلایل قدرت گیری استالین این واقعیت بود که تروتسکی با انتشار وصیت نامه لنین مخالفت کرد. در این وصیت نامه لنین به ضعف‌ها و قدرت‌های استالین و تروتسکی و سایرین پرداخته بود و پیشنهاد کرده بود که پس از او، گروهی کوچک به رهبری حزب گماشته شوند.یکی از جنبه‌های مهم قدرت گیری استالین شیوه‌ای بود که او بین رقبایش اختلاف ایجاد می‌کرد. او ابتدا با زیوونیف و کامنف «ترویکاًیی علیه تروتسکی تشکیل داد. وقتی تروتسکی کنار زده شد، استالین با بوخارین و رایکوف علیه زیوونیف و کامنف متحد شد (در این جا او بر رای آن‌ها علیه قیام در 1917 تاکید کرد). زیوونیف و کامنف سپس به بیوه لنین، کروپسکایا، روی آوردند و در ژولای 1926»اپوزیسیون متحد را تشکیل دادند.

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله نقد و بررسی ادبیات و ادیبان در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله نقد و بررسی ادبیات و ادیبان در word دارای 103 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله نقد و بررسی ادبیات و ادیبان در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله نقد و بررسی ادبیات و ادیبان در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله نقد و بررسی ادبیات و ادیبان در word :

نقد و بررسی ادبیات و ادیبان

پیشگفتار
این مطالعات دیر انجام كه با ادبیات معاصر امریكا آغاز شد طولی نكشید كه سر زندگی اصالت و توانایی این ادبیات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاكنر ،اونیل و همینگوی نویسندگان ژرف اندیش و قدرتمندی بودند كه مقام رمان و نمایش امریكا را تا حد رمان و نمایش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زیرا هنگامی كه جایزه نوبل در 1949 له نویسنده گمنامی اهدا شد كه ظاهراً در مردابهای میسی سی پی گم شده بود و یا در سال 1954 به جهانگرد ریش و پشم دار سالخورده ای تعلق گرفت كه شهر پاریس از سی سال پیش او را روزنامه نگاری تهیدست می شناخت كه زیر سقفی در حال فرو ریختن با ماشین تحریر كهنه اش كانجار می رفت ، غولهای ادبی اروپا از جا پریدند . انتقاد از من رواست ، چرا كه تا 1966 فقط یك رمان از همینگوی و یك رمان از استین بك خوانده و اصلاً كتابی از فاكنر نخوانده بودم . اكنون نیز از ادبیات كانادا ، مكزیك و امریكای جنوبی چیزی نمی دانم ، هر خواننده آگاهی این نكته بی دردسر ، تنگ نظرانه و توهین آمیز برای « ایالات متحده » ای است به سادگی حدس بزند . به راستی چه كسی به ما صفتی ملی عطا خواهد كرد ؟

باری ، من از « صراحت » عریان بسیاری از نویسندگان متوسط امریكا در بیان اعمال محرمانه تنمان ، اندكی یك خورده ام . ممن پیوریتن1 معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی – كانادایی جریان دارد كه اگر شوخی زشتی با زیركی بیان شود یا حتی دیدن فیلم « عریانی » هم ممكن است مذاقم خوش بیاید . من پیش خود فرض كرده بودم ، هر كس كه آن قدر هوش و حواس دارد كه بتواند كتابی بنویسد ، خود به خود می داند ، برخی واژه های تند و رك بوی زننده ای از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند ، چون این گونه واژه ها می تواند هر شعری را كه شاید درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بكشاند ، لذا این دسته نویسندگان در آثاری كه پیش چشم ما گشوده می شود و با ما تماس حاصل می كند

از واژگانی استفاده می كنند كه از پیش ضد عفونی شده است . یعنی در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شیوه غیر مستقیم و فرهیخته ای متوسل می شوند . وقتی این گونه خودداریها مورد توجه قرار گیرد ، ادراك آدمی تند و تیزتر می شود . و درگیریها و تضادها هم كندتر می شوند و اینك كه دادگاههای ما كم و بیش برای تعریف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاری چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهیم خورد ، باشد كه این وضعیت با افزایش آزادی تخفیف یابد . كتابهایی مانند كندی2 عادی خواهند شد و خوانندگان بالاتر از دیپلم را تحریك نخواهند كرد ؛ همان گونه كه ساقهای زنان ، چندان هوسی در دل مردان بر نمی انگیزد و در ضمن باید اذعان كنم كه رمانهایی مانند آخرین راه خروجی به بروكلین3 اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفای انحطاطی را كه در پس رفاه كور و گیج ما پنهان است ، به ما بنمایاند . به این نكته نیز اعتراف كنم كه من این كتابها را خوانده ام .

كتابهای دیگری هم خوانده ام كه دوست دارم پیش از آنكه با فراغت درباره فاكنر سخن بگویم ؛ كمی هم از آنها بگویم . نویسندگان قدرتمند و مبتكر بسیاری در ایالات متحده امریكا هستند كه برخی از ایشان در برابر وسوسه هرزه نگاری مقاومت كرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بی ریایی كه هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمی سپارد مگر آنكه همدردی پر احاساس و هنرمندی كمال یافته4 خویش را به آن منتقل كند ، محترم می شمارم . شهرهای در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود می آورند : شوهری كه صبورانه كلاه قرمساقی بر سر می گذارد ، پدری شیفته فرزندان اما سهل انگار مردی خوش نیت اما سست اراده و بیحال كه در میان تخته پاره الهیاتی درهم شكسته به دست و پازدن مشغول است .

بدو ، ربیت ! اثر جان آپدایك5 تصویری غم انگیز ، لیكن گیرای مردی را به دست می دهد كه از محیطی مرگبار ع از غروری كاذب و از ادراكی كم مایه – در تشخیص خیر و شر – رنج می برد . هر شهر امریكا صدها ربیت آنگسرومز در خود دارد كه پس از مشاهده سستی و سقوط پیوندهای اخلاقیش از پا در می آید و ما خود را شریك جرم احساس می كنیم . ادبیات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده ای است كه می پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، این مفاهیم نیز منسوخ شده اند 6 آپدایك در كتاب زوجها همه توان خود را برای بیان خیر و شر به كار می گیرد : شاهكاری از ادراكی نافذ و ژرف . طنزی خشمناك در تشریح اجتماعی كه عزمی « بی پروا هم » برای آوردن رازهای شیرین عشق و تن در سخان ركیك مردان و زنان به پهنه وضوح ادبیات دارد و من با خواندن هر صفحه آن سخت یكه خوردم ؛ لیكن در میان رسوب اخلاقی آن ع بینشهای درخشان بسیار و ادراكی موجز یافتم : « سرنوشت همه آنان در این عصر ، عصری از اعصار تاریك كه در میان هزاره ها و در میان مرگ و تولد مجدد خدایان – به هنگامی كه هیچ دستاویزی جز جاذبه های سیارات ، سكس و رواقیگری وجود ندارد – منوط به آن است . »

فرانسیس اسكات فیتز جرالد ( 1940- 1896 ) در خانواده های پرهیزگار و كاتولیك به دنیا آمد . ایمانش را از كف داد و از اینكه كلیسا كتابهایش را تحریم كرد ، رنج بسیار برد . شاید به همین دلیل است كه من كتاب شب لطیف است7 را با حرارت بیشتری پذیرا شدم تا گتسبی بزرگ را كه عموماً بهترین كار او شمرده می شود . كتاب اول اساساً داستانی اسرار آمیز است ( كی ، كی را كشت ؟ ) با طرحی هیجان انگیز و پایانی دراماتیك ؛ هزاران كتاب از این نوع وجود دارد . كتاب دیگر ، نتیجه تلاش دلیرانه مرد ایرلندی رمانتیكی بود كه می كوشید تا – تقریباً به گونه ای بالینی – سقوط یك ایده الیست را بر اثر وسوسه و شور بختی ، درگیر زنبارگی و میخوارگی توصیف كند . وقتی دیدم نویسنده هیچ گونه رنگ خوشبینانه ای بر پایان شتابزده آن نپاشیده است ، حیرت كردم . در این اثر با تصویری نه چندان متفاوت از نویسنده روبرو می شویم : زوال اخلاقی ناشی از میخوارگی خود نویسنده پس از دلبستگی طولانی به همسری بدخو و ناسازگار و مقاومتی دراز مدت در برابر فشارهای اقتصادی و عشقهایی كه به او عرضه می شد . این همان شخصیت دوست داشتنی و زندگی عاطفی فیتز جرالد بود كه برای این كتابها شهرت گذرایی هم به ارمغان آورد .

2- قلمرو فاكنز
فاكنر از اولیس جیمز جویس به راه افتاد و در جاده تنباكوی ارسكین كالدول پیش رفت . او جریان سیال ذهن را در طبقه كاملی از مردم ساكن میسی سی پی دبنال كرده و با عریان كردن جسم و جان آنان ، تاریخچه و زوالشان را ضبط می كند او كه آثار بالزاك را بسیار خوانده بود ، خود به نوشتن كمدی انسانی8 گوشه ای از ایالات متحده پرداخت . این بخش در واقع لافایت بود و مركز آن شهر اكسفورد جایگاه پر افتخار دانشگاه می سی سی پی لیكن فاكنر این شهر را جفرسن خواند و این بخش را یوكناپاتافا نام داد ؛ واژه ای كه به قول خود او ، از آن سرخپوستان چیكاسا9 است و چنین معنا می دهد : « آب در جلگه ها به آرامی روان است . » و این توصیف مصداق كاملی از كتابهای اوست . فاكنر برای این « بخش تخیلی » خود جمعیتی برابر 9313 سیاه پوست و 6298 سفید پوست در نظر می گیرد . حداقل صد تن از این سفید پوستان و انبوهی از سیاه پوستان به رمانهای او داخل یا در آنها خارج می شوند . همچنان كه شخصیتهای متعددی ، نظیر همینها در بخشهای گوناگون آثار بالزاك ظاهر می شوند . در نمایش موشكافانه فاكنر ، مردم این قطعه زمین ، صمیمانه تر و صادقانه تر از هر بخش دیگری از مردم امریكا نمایانده می شوند .

فاكنر در 25 سپتامبر 1897 در نیوآلبانی10 می سی سی پی به دنیا آمد . پدرش در سال 1902 خانواده را به آسكفورد برد و با شغل مدیر حسابداری در دانشگاه استخدام شد . تحصیلات رسمی ویلیام از دبیرستان فراتر نرفت . او تلاش كرد برای شركت در جنگ جهانی اول در ارتش نامنویسی كند ؛ اما پذیرفته نشد . سپس به كانادا رفت و وارد نیروی هوایی سلطنتی شد ؛ اما پیپ از آنكه تعلیماتش را به پایان برساند ، جنگ خاتمه یافته بود . آنگاه به آكسفورد بازگشت و یك سالی را در دانشگاه به تحصیل مشغول شد . در سال 1924 یك جلد از شعرهایش در بوستون چاپ شد . در صفحه عنوان كتاب یك حرف u به اشتباه در اسم او گذاشته شد . فاكنر این اشتباه را حفظ كرد و همه كارهای بعدیش را با همین نام جدید امضا كرد . همان گونه كه احساس بر اندیشه مقدم است ، نثر نویسان خوب تقریباً همیشه با شعر آغاز می كنند .

هنگامی كه در حرفه روزنامه نویسی و در نیوارلئان كار می كرد با شروود اندرسن آشنا شد . او ویلیام را ترغیب كرد به رغم امتناع مكرر ناشران از چاپ آثارش ، به نوشتن ادامه دهد . فاكنر در ژوئن 1925 با كشتی باری به اروپا سفر كرد . ایتالیا و فرانسه را زیر پا گذاشت و مدتی در روزنامه ای در پاریس به كار پرداخت . سپس به آكسفورد بازگشت و برای تأمین زندگی به هر كاری ، هر اندازه بی ارزش دست زد ، پس از انتشار چند كار جزئی كه در اقیانوس انتشار كتابها بازتاب و آوازه چندانی نداشت یكی از بنگاههای انتشاراتی نیویورك را متقاعد كرد تا كتابی از او به چاپ برساند ( 1929 ) و شهرت او با این كتاب آغاز شد .

رمان سارتوریس11 یكی از خانواده های قدیمی اهل جنوب را تصویر می كند كه اندك اندك قدرت اجتماعی و املاك خود را به اعضای یك طبقه بازرگان كاسبكار در حال رشد ولی فاقد اصول اخلاقی ، تسلیم می كند . بدین گونه تاریخچه حوادث بخش « یوكناپاتافا » پیش چشم ما گشوده می شود . بنیانگذار این خانواده سرهنگ جان ساتوریس است كه در جنگهای داخلی فرمانده یك هنگ سواره نظام بود و با شهامت و بی پروایی خود در آن روزگار داستانهای گوناگون و پر شاخ و برگی برای فرزندانش به یادگار گذاشت . وی در سال 1876 در گذشت و با یارد سالخورده آغاز می شود كه در جفرسون رئیس بانك است مردی مبادی آداب كه با ویسكی و سیگارش زندگی می كند و مورد احترام همگان است . گرچه در ناتوانی اش در اداره فرزندان و خدمتكاران ، نشانه های زوال به چشم می خورد . شخصیت شرور داستان ، نوه اش بایارد سارتوریس دوم ، است كه خوگرفته به خشونت و شتاب – با لاقیدی – از جنگ جهانی اول باز می گردد . اتومبیل جدید او كه موجب وحشت پدربزرگ است ، نماد جهان در حال دگرگونی و ابزار فاجعه است .

اعضای خانواده سارتوریس به اصل و نسب خویش می بالند و معیارهای دیرینه آداب دانی ، ذوق و سلیقه و وظیفه شناسی خود را نسبت به خانواده ، طبقه و جامعه حفظ می كنند . آنان مستخدمان سیاه پوست خود را آمرانه به كار می گیرند ب اایشان همچون اعضای پذیرفته شده و پرورش یافته خانواده رفتار می كنند ؛ اما به ایشان به شكلی غیر از نوعی كاست همیشه پست ، نمی نگرند . آنان با تحقیری بی ثمر به تازه واردان بی ریشه ، حیله گر و مبتكر شمالی نگاه می كنند ؛ كسانی كه غیر از جاذبه پول و جنسیت هیچ نیروی محرك دیگری ندارند ؛ آنانی كه نه وابستگیهای اجتماعی را به رسمیت می شناسند و نه قیود زیبایی شناسی را . در رمانهای فاكنر نمایندگان اصلی این گروه خانواده اسناپس12 هستند ، « خانواده ای به ظاهر خستگی ناپذیر كه در طول ده سال اخیر از جای كوچكی مشهور به محله فرانسویها – كم كم به شهر [ جفرسن ] آمده اند . » فلم اسناپس ، مصمم به گردآوری ثروت و رسیدن به قدرت : « روزی ، بی سر و صدا پشت پیشخان رستوران كوچكی كنار خیابان ، سر و كله اش پیدا شده بود . . .

با این جا پا – و مانند ابراهیم پیامبر – خویشان و بستگان خود را تك تك ، یا خانواده خانواده به شهر می آورد و طوری سر و سامان می دهد كه بتوانند پول در بیاورند . » آنان ر در شغلهای كوچك و جور واجور درجه سه مغازه های بقالی ، سلمانی و . . . پخش و پلا شدند ؛ زاد و ولد كردند و ریشه دواندند . ساكنان قدیمی ، در خانه ها و مغازه ها و دفترهای آراسته خود ، ابتدا با تفریح و سرگرمی ، سپس با حیرت و آشفتگی ناظر این جریان بودند . » در جریان وقایع رمان ، طبقه جدیدی گسترش می یابد تا آن گاه كه « سارتوریس ها » در مقابل «اسناپس ها » محو می شوند . مزرعه ، دهكده ، خانه مجلل و درشكه ، جایشان را به مغازه ، شهر ، بانك و اتومبیل می دهند و سیمای جنوب به تصویری رنگ باخته از شمل مبدل می شود .

تنها « اسناپس » ی كه در این كتاب ظاهر می شود ، دفتر دار بانك بایارد سارتوریس است . او با نقشه ای سنجیده دست به اختلاس میزند ، پولش را پس انداز می كند . در ناحیه كثیفی مسكن می گزیند و نامه های عاشقانه بدون امضایی برای نارسیسا بن بو – كه به سبب وابستگیش به خانواده سارتوریس دور از دسترس اوست – می نویسد . برادر دختر ، هوراس بن بو وكیلی است كه با « سیمای زیبا ظریف مسخره اش » مشخص می شود . او با زن هوسباز بهترین دوست خود رابطه نامشروع برقرار می كند و خواهر حساس و پارسایش را آزرده خاطر می سازد . نارسیسا هم پنهانی و با دلهره گرفتار عشق بایارد سارتوریس دوم می شود . بایارد اعتنایی به او ندارد ، چرا كه روح خود را به اتومبیلیش فروخته است . وقتی در یك تصادف چند دنده بایارد می شكند . نارسیسا با صمیمیتی خاموش از او پرستاری می كند تا آنكه بایارد با او ازدواج می كند . هنگامی كه دنده های او و گلگیرها تعمیر می شوند ، بایارد ، پدر بزرگش را مصرانه با اتومبیل به گردش می برد ، اتومبیل در گودالی می افتد . بایارد اول از شدت ضربه می میرد و چیزی نمی گذرد بایارد دوم هم در حین پرواز با هواپیمایی كه دچار نقص فنی شده است تلف می شود . در این هنگام او بیست و هفت سال داشت و سال 1920 بود .

اصل داستان همین است كه گفتم ، اما بدون پرداخت هنری داستان هیچ است . در اینجا ساخت و سبكی وجود دارد و تصاویری كه با تامل در آن جای داده شده است : تصویر شهر و مغازه ها و كاسبها و بیكاره هایش . تصاویر نواحی مسكونی قدیمی با خانه های ساكت و سرسبز سایبان دار متعلق به اشرافیت در حال احتضار است ، تصویر این خانواده های شكست خورده با خاطرات مغرورانه غم انگیزشان از گذشته باشكوه ؛ تصویر برده های پیشین و فرزندانشان كه بی مال و منال ، بینوا و زیرك كه زبان انگلیسی را برای همخوانی با حنجره هاشان و نیازها و آوازهاشان تغییر داده اند . بهترین جنبه كار فاكنر ثبت ساده و صمیمانه فضای جنوب است : رنگ و تركیب خاك ، گیاهان و گلهای خاص منطقه كه « جنگلی درهم تنیده و خوش رایحه » از « یاسهای هندی ، كبود ، بنفش . . . و پیچكهای انبوه » می سازند ؛ « رایحه یاسمنها پیوسته در فضای خانه پراكنده است » ؛ پرندگان بومی كه « شامگاهان با شیرینی و ملاحت آواز می خوانند . »

باران جنوب كه زمین و آناناسها را شست و شو می دهد و خاك را در پرتو خورشید سوزان به رنگ سرخ در می آورد . ما در می یابیم كه این كتاب به های كار و عشق فراوانی تمام شده است . فاكنر جنوب خود را ،به غم « مردابهای بویناك و دیرینه و عقب افتادگی معنوی » اش ، با تمامی ثروت و سرسبزی شمال متجاوز عوض نمی كند . او برای تشریح و توصیف صحنه هایی كه به دقت نظاره شان كرده است با تأمل به دنبال واژه هایی بكر و جاندار می گردد . با چنان حساسیتی درباره كار سخت یك قاطر می نویسد كه گویی از برادرش سخن می گوید ؛ می نویسد كه چگونه یك سگ جوان « به زودی باید با زبان آویخته و تكان شدید دم به دنبال بوهای اغفالگر و دیوانه كننده ای بدود كه دنیای پیرامونش را پر كرده و او را از هر بیشه زار و نیزار و دره تنگی به سوی خود می خواند . » این نویسنده جسور گاهی برای دستیابی به بداعت ، بسیار پیش می رود ؛ مانند زمانی كه به توصیف زنان ولخرجی می پردازد كه با صدای خش خش جمع كردن دامنهایشان « صدای جلوه فروشانه بانوی صاحبخانه گم می شد » از سر میز ناهار بر می خیزند . عباراتی نیز دارد كه بدون ضایع شدن با صفتها یا نثری تصنعی از زیبایی سرشار است .

كتاب سارتوریس ، اندك اندك هواخواهانی یافت ، حق التألیفی به دست آمد و فاكنر توانست با فراغت و اطمینان خاطر نانی بخورد . در سال 1929 با خانم استل فرانكلین ، بیوه ای كه از شوهر قبلیش دو كودك داشت ، ازدواج كرد . ویلیام بچه ها را هم به عنوان جهیزیه او پذیرفت .فاكنر پیش از انتشار سارتوریس رمانی را به پایان رسانده بود كه بعدها آن را بهترین اثر خود خواند . مضمون خشم و هیاهو ( 1929 ) نیز زوال یكی از خانواده های طبقه بالاست ؛ این خانواده ، كامپسون ها هستند . كتاب كه گویی می خواست دیدگاه مكبث13 را در مورد زندگی ، همچون « داستانی كه ابلهی حكایت می كند ، انباشته از خشم و هیاهو برای هیچ و پوچ » بیان كند نخست از زبان ابلهی14 به نام بنجی ، حكایت می شود كه « سی ساله ای سه ساله » توصیف شده است

. بردباری او كمتر از آن است كه داستان را به گونه ای پیوسته و معنی دار تعریف كند ، داستان از طریق تصویرهایی كه در ذهن بنجی جریان می یابد ، به شكلی تیره و تار به ما منتقل می شود . نتیجه كار در تبدیل نظم و بی نظمی و روشنی به ابهام ، شبیه برخی از نقاشیهای معاصر است . در صحنه مركزی داستان ، بنجی – بی آنكه كاملاً درك كند كه در پیرامونش چه می گذرد – همسایه ای را می بیند كه خواهرش ، كدی كامپسون را می فریبد ؛ دختر در ابتدا مقاومت می كند و سپس تسلیم می شود ؛ آن گاه بخشایش می طلبد و پیش پای بنجی زانو می زند . « گفت : نمی كنم ، دیگه نمی كنم ، بنجی ، بنجی . . . گریه می كرد و من هم گریه كردم و همدیگر و بغل كردیم . » به زودی سر و كله بچه ای پیسدا می شود . كدی با عجله تن به ازدواج می دهد . در فصل آخر ، پسر بزرگ – كه وارث خانواده كامپسون است – وقتی به خطای خواهرش كدی پی می برد ، خودكشی می كند . داستان ، اگر بتوان سر و تهی برای آن قائل شد ، داستانی است قوی اما فاكنر از هیچ وسیله ای برای ابهام بخشیدن به آن فروگذار نكرده است .
فاكنر می گوید :

در تابستان سال 1929 در كارخانه برق ( آكسفورد ) در نوبت كار شبانه از ساعت 6 بعد از ظهر تا 6 صبح با شغل كارگر حمل زغال سنگ ، كاری گرفتم . زغال را از انبار توی چرخ دستی می ریختم ، به دخل كارخانه می بردم و در محلی كه آتشكار بتواند آنها را توی كوره دیگ بخار بیندازد ، كپه می كردم . حدود ساعت 11 شب كارگرها می رفتند می خوابیدند ؛ دیگر بخار زیادی لازم نبود . آن وقت ما یعنی من و آتشكار می توانستیم استراحتی بكنیم او روی صندلی می نشست و چرت می زد . من با چرخ دستی ، میزی رو به راه كرده بودم . . . در آن شبها بود كه بین ساعت 12 تا 4 صبح ، كتاب در بستر مرگم15 را در مدت شش هفته نوشتم .
در این رمان موفق ، حماسه انحطاط به سراغ یك خانواده تهیدست سفیدپوست می رود كه روی زمینهای كم حاصلشان در نزدیكی محله فرانسویها كار می كنند. فاكنر شهرنشین بود ، اما فرهنگ و زبان مزارع ، روستاییان و حتی حیواناتشان را می دانست ؛ او با تفصیل كامل ، رام كردن اسبی را به دست یك مرد توصیف می كند . داستان در اطراف مرگ و تدفین آدی باندرن ، پس از زاییدن پنج فرزند برای شوهری بی دست و پا و پوست كلفت و كله شق ، دور می زند . « دیویی دل »» تنها دختر خانواده مادر در حال مرگش را به طور خستگی ناپذیری باد می زند یكی از پسرها ، كش16 تابوت آدی را زیر پنجره اتاقش و زیر نظارت خود او می سازد .

پسران دیگر خانواده در ناسزاگویی دست كمی از پدرشان نداردن ؛ آنان حداقل ساعتی سی بار واژه لعنتی را بر زبان می آورند . ادی با شوهر تندخو و بدخلقش روزگار خوشی نداشته است ؛ و از اینكه باید پیش اقوام شوهرش دفن شود ، خشنود نیست ؛ به پسرانش التماس می كند كه جسدش را به جفرسن ببرند و در كنار كس و كار خودش به خاك بسپارند ؛ شوهر رضایت می دهد ، چرا كه امیدوار است در آن شهر بتواند یك دست دندان مصنوعی گیر بیاورد . بلافاصله پس از مرگ آدی افراد خانواده جسدش را كه هنوز گرم است ، در تابوت تنگ می چپانند ، روی گاری زهوار در رفته ای می گذارند ، دو رأس قاطرشان را یراق می كنند و راه درازی را به سوی مركز بخش در پیش می گیرند .

دهها مصیبت و بدبختی بر سرشان می آید . در باران شدیدی سراپا خیس می شوند و طغیان رودخانه پلی را كه باید از روی آن بگذرند ، ویران می كند . چندین كیلومتر راه می روند تا از پل دیگری عبور كنند ، آن را هم ویران شده می یابند . می كوشند تا از گدار رود بگذرند ، اما قاطرهایشان غرق می شود .اسب و درشكه ای از فلم اسناپس می خرند و سرانجام به جفرسن می رسند . مراسم تدفین انجام می شود ؛ « دیویی دل » جنینی را كه پنهانی باردار شده است ، سقط می كند ؛ آنس ك دست دندان نو ، یك گرامافون و همسری تازه گیر می آورد . در بستر مرگم به طور گسترده ای تحسین شده است ؛ اما من آن را كتابی ملال انگیز و ناراحت كننده یافتم . فاكنر اقرار كرده است كه : « به همه بلایای طبیعی كه امكان دارد بر سر خانواده ای فرود آید ، فكر كردم و گذاشتم همه چیز اتفاق بیفتد . من اذعان دارم كه یك چرخ دستی هیچ جذابیتی ندارد و امیدوارم كه هیچ گاه ناچار نشوم در یك تشییع جنازه شصت كیلومتری شركت كنم . »

ویلیام موضوع دیگری را هم صادقانه اقرار می كند : او به عمد داستان حریم17 (1931) را برای جلب مشتری ـ و شاید هم به مثابه وسیله ای برای دعوت شدنش به هالیوود ـ با سكس و خشونت انباشته و شلوغ می كند . فیلمسازان با او پاسخ مثبت دادند ؛ فیلم موفق شد و منتقدی ، كتاب را « یكی از بهترین رمانهای ادبیات معاصر » نامید . وحشتناك است ! در میان مشتی « آشغال سفید بدبخت » ، تمپل دریك ، دختری دبیرستانی با هوس همخوابگی ، وول می خورد ؛ پیرامون و در پی او ، گروهی مرد مشتاق فرو نشاندن آتش هوا و هوسش روانند ؛ قتلی اتفاق می افتد ؛ سیاهی لینچ می شود ؛ پدر تمپل او را كه حامله است به راه می آورد و شوهر می دهد . تمپل منتظر می ماند تا دنباله داستان زندگیش ، در كتاب مرثیه برای راهبه18 ( 1950 ) بار دیگر ظاهر شود .در این فرجام دراماتیك او با رضایت خاطر به پرستارش اجازه می دهد كه نوزاد ناخواسته را نابود كند ؛ با فاسق خود می گریزد ، و سپس نزد شوهرش باز می گردد و پنجاه صفحه كتاب را اشغال می كند تا به خیانتش اعتراف كند ، اگرچه باعث می شود كه پرستارش به جرم قتل كودك نوزاد اعدام گردد . در این كتاب به قدر كافی شهوت و خونریزی برای ده دوازده فیلم وجود دارد ، اما برای مردی كه می خواست شاهكارش را بنویسد اثر نالایقی بود .

معنای عنوان روشنایی ماه اوت ( 1932 ) هنوز هم برای من مبهم است ؛ مگر آنكه به سایه های متغیر سپیده دم و ظهر و شب طی ماهی كه داستان در آن اتفاق می افتد ، اشاره داشته باشد . لنا گرووز ، پا برهنه و حامله ( در كتابهای فاكنر هرگز نمی شود مدت زیادی بگذرد و زنی حامله نشود ) در پی پدر آواره و خانه به دوش كودكش از آلاباما به راه می افتد و پس از سی روز به جفرسن می رسد . این داستانی است تاثر انگیز كه فاكنر با همدردی تمام – با درنگ بر هر نكته ای از جاده و آسمان هر عملی یا كلمه امیدبخشی یا محبتی كه نصیب زن و جستجوی امیدوارانه اش می شود ـ آن را بیان می كند . سرانجام زن به جفرسون می رسد و در می یابد مرد پیمان شكن كه فریبش داده ، دائم الخمری است كه مشروب ، قاچاق می كند ؛ این آدم با پیدا شدن لنا ، از وحشت سر و سامان گرفتن ، پاشنه هایش را ور می كشد و می گریزد . دو حادثه تشدید كننده به اصل روایت افزوده می شود : یكی اینكه چگونه شایعه پردازان شهر ، آگاهانه و با عزمی راسخ ، زندگی كشیش بیگناهی را ـ كه همسرش منحرف شده است ـ از هم می پاشند ؛ و دوم اینكه چگونه « پیوریتن » ی متعصب ، با انضباطی سخت و زاهدانه ، كودك بی پناهی را به جنایتكاری مبدل می كند . اما در اینجا قهرمانی به نام بایرون بنچ وجود دارد كه در تمام دشواریها لنا را یاری می كند ، عاشقش می شود و سرانجام در پایانی خوش ـ كه در آثار فاكنر كمیاب است ـ او را به همسری می گیرد و كودك را می پذیرد . طرح داستان را بیش از این نباید باز كرد ، چرا كه این تنها كتابی از فاكنر است كه خواننده شخصاً باید صفحه به صفحه همراه داستان پیش برود .

در نوامبر سال 1932 فاكنر به عنوان فیلمنامه نویس به هالیوود رفت . سپس ، ناراضی از درآمدش در آنجا به آكسفورد و به كار رمان نویسی بازگشت و برای آبشالم ، آبشالم ! 19( 1936 ) و تسخیر ناپذیر20 ( 1938 ) جایزه منتقدان را دریافت كرد . لیكن این جایزه اقبالی همگانی برای او به ارمغان نیاورد ؛ تا سال 1949 كه برنده جایزه ادبی نوبل شد و هواداران تازه ای پیدا كرد ، خوانندگان كتابهایش به بیش از چهار پنج هزار تن نمی رسیدند . ( تیراژ كتابهایش بسیار كم بود . )

فاكنر با سرسختی روز افزونی قلمش را برای بیان تاریكترین زوایای زندگی مردم ع سرزمینش به كار می گرفت . در « سه گانه »21 ای كه جزو مهمترین دستاوردهای ادبی اوست ، تاریخ خانواده اسناپس و سرگذشت پرفراز و نشیب حرص و آز شدیدشان را دنبال كرد . در دهكده22 ( 1940 ) فلم اسناپس كارگر فقیر اما پرتوان در كافه فرانسویها كار میك ند ، او تا موقعیت ( امانت دار » فروشگاه دهكده ارتقا می یابد ؛ پس از اینكه صاحب فروشگاه در می یابد كه دخترش ، اولا ، از مرد ناشناسی آبستن است ، در عوض فروشگاه و چند جریب زمین دخترش را به ازدواج فلم در می آورد . پیش از آنكه كتاب پایان یابد ، او به مقام ریاست بانك بخش در حفرسن می رسد . در كتاب شهر23 ( 1957 ) در میان درگیریهای خشن سفیدهای كله شق و سیاهان سرزنده بیمناك فاكنر با طول و تفصیل فراوان و بگومگوهای لهجه ای داستان لینچ قریب الوقوع سیاه بیگناهی را با داستان زنای سرگرد دواسپین رئیس بانك با اولا اسناپس و داستان عشق پنهانی گاوین اتیونس به لیندا ، دختر جذاب اولا ، در هم می آمیزد . گاوین جالبترین ، محجوبترین و بی خاصیت ترین شخصیت آفریده فاكنر است :

فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و معتبرترین وكیل دعای جفرسن است و چنان سرگرم كار مردم است كه نمی تواند به سر و وضع خودش برسد . اولا در نهان گرفتار عشق گاوین می شود و لیندای بی پروا هم به مكانیكی بی سر و پا دل می بازد . اولا دست به خودكشی می زند ؛ دواپسین ترك دیار می گوید ؛ فلم رئیس بانك می شود و گاوین لیندا را از ظلم و جور فلم نجات می دهد و او را به دهكده گرینویچ می فرستد تا در رؤیاهایش غرق شود . در كتاب عمارت23 ( 1959 ) یكی از اسناپس های بعدی به سبب قتلی ناشی از عصبانیت به زندان می افتد و پس از تلاش عبثی برای آنكه فلم ضمانتش را قبول كند ، از زندان می گریزد و خود را م كشد تا به این داستان دراز پایان بخشد .

3- سیاهان فاكنر
این هنرمند پر حوصله ، همچنان كه به تدریج پیش می رود ، لحنش نسبت به سیاهان محدوده مكانی داستانهایش ملایم می شد . در كتاب سارتوریس ، هنوز آنان را كاكاسیاه خطاب می كرد . در كتابهای بعدی آنان را مردمی توصیف می كند كه بر اثر فقر ، كم سوادی و « خرافات » از نظر ذهنی عقب افتاده اند . در كتاب خشم و هیاهو ، آنان به شیوه های طفره رفتن ، بخصوص شانه خالی كردن از كار زیركی نشان می دهند ؛ یكی از آنان می گوید : « هیشكی تو این مملكت جز شپش پنبه ، زیاد كار نمی كنه » لیكن فاكنر در همان كتاب ، تصویری حاكی از همدردی از ننه دیلسی24 پیر ارائه می دهد كه در میان تمام اعضای خانواده كامپسون از همه خوش قلب تر است . فاكنر بر گور ننه خودش ، كارولین بار سیاهی كه او را بزرگ كرده بود از او همچنین كسی كه « در همه عمر یار و یاور من بود » نام می برد و با احترام و محبتی صمیمانه از او یاد می كند . در كتاب فرود آی ، موسی ! 25( 1942 ) تصاویر خوب و مطلوبی از سیاهان جنوب ترسیم می كند . سرانجام در كتاب ناخوانده در غبار26 ( 1948 ) به حمایت از آنان بر می خیزد .

داستان ناخوانده در غبار از زبان چارلز مالیسون برادر زاده هفده ساله گاوین استیونس نقل می شود . چارلز به یاد می آورد كه در دوران كودكی از سیاهی به نام لوكاس بیوچمپ محبتی دیده است این سیاه در حال حاضر به قتل سفید پوستی متهم شده است . آن شب تمام سیاهان جفرسن از وحشت لینچ یا حتی قتل عام در كلبه هایشان پنهان می شوند .چارلز از عمویش و سفید پوستان دیگر تقاضای كمك می كند تا جسد مقتول را از گور بیرون بیاورند و ثابت كند گلوله ای كه او را كشته با گلوله های هفت تیر بیوچمپ كاملاً فرق دارد . پس از رودررویی هیجان انگیز با جمعیت كه برای لینچ كردن لوكاس آمده اند ، استوینس و جوانك پیروز می شوند ، لوكاس آزاد می گردد و استیونس و برادرزاده اش درباره « مسئله نژاد » گفتگو می كنند .

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس در word دارای 21 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس در word :

این كه چرا هنوز هم، نود و هفت سال پیش از اولین چاپ «حاجی بابا»ی میرزا حبیب اصفهانی و شصت و نه سال پس ازاولین چاپ «زیبا»ی محمد حجازی، فـُرم رمان در ادبیات معاصر ایران یك فـُرم دست‌نیافتنی و جانیفتاده است و داستان‌نویس ایرانی هنوزنتوانسته است مخاطبی برای خودش دست و پا كند، سؤال درد‌آور و آزاردهنده‌ای‌ست كه ترجیح می‌دهیم از خودمان نپرسیم یا با بی‌اعتنایی و با جواب‌های كلی و غیرمشخص از كنار آن عبور كنیم. تاریخ ادبیات‌نویسان معاصر ما بیشتر به ثبت رویدادهای ادبی و بازگویی خلاصه‌ی داستان‌ها و تحویل دادن تحلیل‌های تكراری علاقه نشان می‌دهند. یك نگاه فراگیر به سیر تحول رمان‌نویسی در ایران غالباً به گونه‌ای كلیشه‌یی و با اتكا به سیر تحولات تاریخی و اجتماعی خارج از حوزه‌ی رمان صورت می‌گیرد و یك نگاه خاص و دقیق به یك نمونه‌ی مشخص آن چنان در جزییات و تجزیه و تحلیل عناصر فنـّی غرق می‌شود كه مجالی برای یك بررسی جامع و ارزیابی عینی از جایگاه اثر باقی نمی‌گذارد.

مشكل اصلی به خاطر توجه شدید به جزییات و یا ملاحظات شخصی، نان قرض دادن‌ها و تصفیه‌ی حساب‌ها، به دست فراموشی سپرده شده و ناگفته مانده است. هر ساله، بنابه مناسبت‌های مختلف، مقاله‌ها و گزارش‌های فراوانی درباره‌ی اُفت شدید كتابخوانی و تیراژ پایین كتاب به چاپ می‌رسد و محققان آمارها و نمودارهای متنوعی برای به دست دادن تصویر روشنی ازاین پدیده‌ی تأسف‌بار ارائه می‌دهند، اما به این سؤال كه نقش خود اثر، دست كم تا آنجا كه به حیطه‌ی رمان مربوط می‌شود، درایجاد ارتباط و در به دست آوردن مخاطب چه بوده است، كسی پاسخی نمی‌دهد.

هشتاد سال پس از انتشار «یكی بود یكی نبود» جمالزاده،‌ ادبیات داستانی ایران هنوز نویسنده‌ی حرفه‌یی به خود ندیده است و جامعه‌ی ما داستان‌نویسی را هنور درحد یك حرفه‌ی متعارف به رسمیت نمی‌شناسد و برای آن اعتباری قائل نیست. داستان‌نویس ایرانی درطول این سالها دغدغه‌های فراوان داشته است و با وسوسه‌ها و گرایش‌های گوناگونی دست به گریبان بوده است كه اغلب آنها ربط چندانی به خود داستان ندارد. قالب داستان زمینه‌ی مساعدی بوده است برای طرح مسایل سیاسی و اجتماعی و تبلیغات حزبی و گروهی و نویسنده ترجیح داده است به جای طرح این گونه مسائل به صورت مستقیم، آنها را به قالب داستان درآورد تا جذابیت بیشتری به آنها بدهد و درعین حال از عواقب احتمالی صراحت لهجه و رك‌گویی بگریزد و سیطره‌ی سازمان‌یافته‌ی سانسور از اوایل دهه‌ی چهل، نسلی از نویسندگانی تربیت كرد كه پشت انبوهی ازنشانه‌های تصنعی و زبانی پیچیده و الكن پنهان شدند. نویسنده‌ی سیاسی كار به دنبال مخاطب است،‌ اما نه مخاطبی برای داستان، بل كه برای ایده‌هایی كه داستان فقط چارچوب و زمینه‌ای برای عرضه‌ی آنها فراهم كرده است.

اما نویسنده‌ای كه ازكار سیاسی پرهیز می‌كند و ازنظریه‌پردازی و شعار دادن فاصله می‌گیرد، در حقیقت، چنته‌ی خودش را از مصالح دم دستی كه در جامعه‌ی سیاست‌زده‌ای مثل ایران خریداران زیادی دارد خالی كرده است و حالا چاره‌ای به جزاین ندارد كه جاذبه‌های داستان را از درون خود اثر بیرون بكشد. كار نویسنده درست از همین زمان آغاز می‌شود. اما این فقط در صورتی‌ست كه او اعتقادی به جلب مخاطب و ایجاد ارتباط داشته باشد. یك برخورد حرفه‌یی با كار نوشتن به این معنی‌ست كه نویسنده زمینه‌ی مساعدی برای ایجاد ارتباط با خواننده فراهم كند و دغدغه‌ای به عنوان مخاطب داشته باشد. تنها پس از پذیرفتن این اصل بدیهی كه هر نویسنده‌ای داستانش را برای كسی می‌نویسد و برای این می‌نویسد كه خوانده شود، می‌توان درباره‌ی این موضوع كه او چه تمهیداتی برای ارتباط با مخاطبانش به كار برده است و در این خصوص تا چه موفق بوده است و به ایجاد این ارتباط تا چه حد بها داده است داد سخن داد. اما با مروری بر پیشینه‌ی داستان‌نویسی معاصر ایران و بررسی نمونه‌های شاخص و الگوهای شناخته‌شده‌ی از دهه‌ی سی به بعد، به این نتیجه‌ی شگفت‌آور می‌رسیم كه به استثنای چند مورد انگشت‌شمار، آن چه به ظاهر یك اصل پذیرفته شده و واقعیت مسلمی مطابق با عقل سلیم به شمار می‌رود، در میان نویسندگان هموطن ما مقبولیتی نداشته است و ندارد. داستان‌نویس ایرانی، برخلاف این تصور بدیهی كه هر نویسنده‌ای داستانش را برای كسی می‌نویسد و برای این می‌نویسد كه خوانده شود، در پی به دست آوردن مخاطبی برای داستانش نبوده است و نیست. او برای خودش می‌نویسد، برای سایه‌اش می‌نویسد و یا (اگر بخواهیم دست بالا را بگیریم،) برای عده‌ی قلیلی از دوستانش.

صادق هدایت شاید اولین داستان‌نویس ایرانی باشد كه عناد خودش را با مخاطب به ساده‌ترین و صادقانه‌ترین وجه ممكن (از زبان راوی «بوف كور») بیان كرده است: او می‌گوید «اگر حالا تصمیم گرفتم كه بنویسم، فقط برای این است كه خودم را به سایه‌ام معرفی بكنم، سایه‌ای كه روی دیوار خمیده و مثل این است كه هر چه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد‌…» و باز هم اصرار می‌كند كه «من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم كه جلو چراغ به دیوار افتاده است‌… باید همه‌ی اینها را به سایه‌ی خودم كه روی دیوار افتاده توضیح بدهم.» می‌گوید «می‌خواستم این دیوی كه مدت‌ها بود درون مرا شكنجه می‌كرد بیرون بكشم، می‌خواستم دلپُری خودم را روی كاغذ بیاورم‌… فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست كه مرا وادار به حرف زدن می‌كند‌… می‌خواهم عصاره، نه،‌ شراب تلخ زندگی خودم را چكه چكه در گلوی خشك سایه‌ام چكانیده، به او بگویم این زندگی من است.» او «بوف كور» را از اعماق وجود خودش بیرون كشیده است. این یك داستان درونی و یك راه‌حل شخصی برای نویسنده‌ای‌ست كه با جامعه‌ای كه او را به بازی نمی‌گیرد سر ستیز دارد.

صادق هدایت «بوف كور» را در سال 1315 در بمبئی به صورت دستنویس و در «چهل پنجاه» نسخه تكثیر كرد. تا پیش از تكثیر «بوف كور»، تا آنجا كه داستان‌های چاپ شده‌ی صادق هدایت گواهی می‌دهند، او دست به دو تجربه‌ی عمده‌ی دیگر برای نوشتن یك داستان شخصی زده است: «زنده به گور» و «سه قطره خون». اما صادق هدایت فقط نویسنده‌ی «بوف‌ كور» و «زنده به گور» و«سه قطره خون» نیست. صادق هدایت تا پیش از تكثیر «بوف كور» در بمبئی، سه مجموعه‌ی داستان به چاپ رسانده بود: «زنده به گور» (1309)، «سه قطره خون» (1311) و «سایه روشن» (1312).

در مجموعه‌ی «زنده به گور»، علاوه بر داستانی كه اسمش را به مجموعه داده است، هفت داستان دیگر داریم كه هیچ كدام، نه از نظر فضا و نه از نظر شیوه‌ی روایت، شباهتی به «زنده به گور» ندارند. در همه‌ی این هفت داستان، نویسنده فاصله‌ی خودش را با موضوع حفظ كرده است و تلاش می‌‌كند بر اساس یك زمینه‌ی عینی، آدم‌هایی با مشخصه‌های ملموس وقابل رؤیت بیافریند. «مرده‌خوردها»،‌ «حاجی مراد»، «داوود گوژپشت» و «آبجی خانم» كه همگی به صیغه‌ی سوم شخص نوشته شده‌اند، اولین تلاش‌های نویسنده‌اند در جهت نوشتن داستان حرفه‌یی و با این كه نشانه‌های بارزی از تأثیر پذیرفتن از نویسنده‌های رئالیست اواخر قرن نوزدهم روسیه درتك تك آنها به چشم می‌خورد، به عزم راسخ یك نویسنده‌ی تازه نفس ایرانی برای جا انداختن فرم تازه‌ای كه درادبیات فارسی سابقه‌ای نداشته است گواهی می‌دهند. داستان‌های «اسیر فرانسوی» و «مادلن» به صیغه‌ی اول شخص نوشته شده‌اند، اما در «اسیر فرانسوی» شیوه‌ای گزارشی به كار رفته است و راوی داستان كه بر كنار از ماجراست شنیده‌های خودش را شرح می‌دهد ودر «مادلن» كه اولین داستان عاشقانه‌ی نویسنده است،‌ با این كه راوی درگیر ماجراست، مانند مشاهده‌گری بركنار عمل می‌كند و بدون ابراز احساسات شدید یا حدیث نفس، به شرح جزییات می‌پردازد. و در «آتش‌پرست»، نویسنده به دلبستگی عمیق خودش نسبت به افتخارات باستانی و ایران قدیم پاسخ داده است.صادق هدایت در دو مجموعه‌ی بعد نشان می‌دهد كه تا چه حد در تلاش خودش برای ادامه دادن به یك كار حرفه‌یی جذی‌ست.

از یازده داستان مجموعه‌ی «سه قطره خون»، هفت داستان به شیوه‌ی رئالیستی و با در نظر داشتن الگوهای كلاسیك روسی نوشته شده‌اند: «گرداب»، «داش آكل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «مردی كه نفسش را كـُشت» و «محلل» (همگی به صیغه‌ی سوم شخص). اما در داستان «آینه‌ی شكسته»، همان تم عاشقانه‌ای را كه در «مادلن» آزموده بود و نیمه كاره رها كرده بود دنبال می‌كند: مرد جوانی كه در «آینه‌ی شكسته» با یك دختر جوان فرانسوی در پاریس مناسبات عاشقانه‌ای دارد ایرانی‌ست و رابطه‌ی شكننده‌ی آن دو بر اثر یك سوء تفاهم كوچك به هم می‌خورد و پس از سفر مرد جوان به لندن، به طرز غم‌انگیزی به پایان می‌رسد. در داستان‌ «گجسته دژ»، به گونه‌ای افسانه‌سرایی روی می‌آورد، اما فضای افسانه‌ی ساخته و پرداخته‌ی او به شدت وهم‌آلود وتیره است: مردی كه در قصر متروكی گوشه‌ی عزلت گرفته است سر شمشیرش را به گلوی دختر جوانی فرو می‌برد تا با خون او به كیمیا دست یابد (و بلافاصله پس از كشتن او، كشف می‌كند كه او دختر خودش بوده است.) در داستان‌های رئالیستی این مجموعه هم گرایش شدیدی به تیرگی و ایجاد فضاهای مرگ‌آور می‌بینیم كه در بیشترموارد تصنعی به نظرمی‌رسد: تحمیل آگاهانه‌ای ازجانب نویسنده ( و از بیرون داستان) كه به سیر طبیعی داستان لطمه می‌زند. در داستان «گرداب»، دوست همایون پس از یك خودكشی اسرارآمیز، در وصیت‌نامه‌ای كه ازخودش به جا می‌گذارد، همه‌ی اموالش را به دختر همایون (هما) می‌بخشد.

اما این وصیت‌نامه این سوءظن را در ذهن همایون بیدار می‌كند كه مبادا زنش با متوفا سر وسرّی داشته است و هما دختر اوست. زن و بچه‌اش را از خانه بیرون می‌كند. اما بعد، تكه‌ی دیگری از وصیت‌نامه پیدا می‌شود و با خواندن آن به بی‌گناهی زنش پی می‌برد. به سراغ آنها می‌رود، اما دیر می‌رسد و دخترش مرده است. در «چنگال»، خواهر و برادری كه مادرشان مرده و پدرشان زن دیگری كرفته است تصمیم می‌گیرند كه از خانه‌ی پدری‌ فرار كنند. اما به جای این كار، برادر به دنبال این نگرانی كه مبادا خواهرش در آینده شوهر كند، او را خفه می‌كند و خودش هم می‌میرد. در «مردی كه نفسش را كُشت»، معلمی كه قبله‌ی آمال معنوی ونمونه‌ی بی‌عیب و نقص یك مراد متعالی را در وجود یكی ازهمكارانش پیدا كرده است، پس از این كه به طورتصادفی پی به ریاكاری‌های او می‌برد، به شدت سرخورده می‌شود و پس از یك باده‌گساری مبسوط دست به خودكشی می‌زند. عنصر تصادف نقش مهمی در تغییر روند بسیاری از داستان‌ها به عهده دارد، چنان كه در داستان‌های «مردی كه نفسش را كُشت» و «گرداب» می‌بینیم و در «محلل»: مردی قصه‌ی سه طلاقه كردن زنش را برای كسی تعریف می‌كند و این كه پس از سه طلاقه كردنش پشیمان می‌شود و از بقالی خواهش می‌كند كه نقش محلل را بازی كند تا بتواند دوباره به وصال زنش برسد، اما بقال پس ازازدواج با زن او به او نارو می‌زند و حاضر نمی‌شود زن را طلاق بدهد. در پایان قصه، معلوم می‌شود كه شنونده‌ی این قصه خود بقاله است. اما در «داش آكل»، نه اغراق و تعصبی در كار است و نه رشته‌ی امور به دست تصادف سپرده می‌شود. با اینجاد یك زمینه‌ی رئالیستی و خلق آدم‌های باور كردنی، ماجرایی را قدم به قدم دنبال می‌كنیم تا به پایان محتوم و طبیعی آن رسیم.

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله ابوالوفا بوز جانی در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله ابوالوفا بوز جانی در word دارای 17 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله ابوالوفا بوز جانی در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله ابوالوفا بوز جانی در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله ابوالوفا بوز جانی در word :

ابوالوفا بوز جانی

اـ ابوالوفا بوز جانی 0
ابوالوفا محمدبن یحیی بن اسماعیل بورزجانی
(ریاضیدان و منجم معروف ایرانی (328ـ 388)

یكی از مفاخر علمی ایران و از بزرگترین ریاضیدان دوره اسلامی بوده است بنا به گفته ابن ندیم وی در روز چهارشنبه اول ماه رمضان سال 328 در شهر بوزجان (تربت جام فعلی) تولد یافت. علم عدد و هندسه را نزد عموی خود ابوعمرو مغازبی و دایی خود ابوعبدالله محمد بود هندسه آموخت. در سال 348 یعنی در سن بیست سالگی به عراق مهاجرت كرد و تا آخر عمر در بغداد می زیست.

ابن ندیم تاریخ درگذشت ابولاوفای بوزجانی را ذكر نكرده زیر كتاب الفهرست او تقریبا” 10 سال پیش از فوت بوزجانی اتمام پذیرفته است. ابن اثیر در كتاب الكامل فی التاریخ تاریخ درگذشت بوزجانی را سال 387 نوشته و ابن فلكان در وفیات الاعیان از وی نقل كرده است. اما ابن قضی تاریخ درگذشت بوزجانی را سوم ماه رجب سال 388 ثبت كرده است.

بوزجانی بدون تردید یكی از مشهورترین منجمان و مهندسان زمان خود بوده است این مطلب از قضاوتی كه معاصران وی و مورخان بعدی درباره او كرده اند كاملا” پیداست. ابن ندیم در كتاب الفهرست كه تقریبا” ده سال پیش از فوت بوزجانی آن را به
پایان رسانیده شرح احوال و آثار او را به تفصیل آورده و ابن فلكان كه در حدود سه
قرن بعد از بوزجانی می زیسته در كتاب و فیات الاعیان كه درباره مشاهیر نوشته و

فقط از چند تن از مهندسان نام برده، ترجمه حال بوزجانی را آورده و او را یكی از مشاهیر در علم هندسه نامیده و نوشته است كه او را در این علم استخراجات غریبه است و افزوده شیخ ما كمال الدین الوالفتح موسی بن یونس كه در علوم هندسه و حساب قدح اعلی و ید طولی داشت در وصف كتابهای ابوالوفا مبالغه داشت و در اكثر مطالعات خویش بر آنها اعتماد می كرد و قول ابوالوفا را در اثبات مقاصد خود حجت می آورد و چند كتاب از تالیفات ابوالوفا نزد وی بود و ابوالوفا را در استخراج اوتار تصنیفی نیكو و سودمند است.

بوزجانی گاهی در كارهای علمی با معاصر خود بیرونی بوسیله مكاتبه شریك مساعی می كرده است بیرونی در كتاب تحدید نهایات الاماكن نوشته است كه در سال 387 هنگامی كه او در خوارزم و بوزجانی در بغداد كسوفی را با قرارداد قبلی با هم رصد كرده و نتیجه را مقایسه كرده اند.
همچنین بیرونی در چند موضوع از آثار خود از رصد های بوزجانی یاد كرده و یا به مناسبتی از او نام برده و ازجمله در همان كتاب تحدید نهایات الاماكن نوشته است كه ابوالوفا در محسبطی خود آورده كه چندین سال به رصد میل اعظم پرداخته و آن را مساوی با 23 درجه و 35 دقیقه یافته و بیشتر رصدهای ابوالوفا در ایام عزالدوله (بختیار بن معزالدوله) در باب التبن بغداد انجام شد و بیشتر آنها در سالهای 365 و 366 صورت گرفته است.
ابوعلی حبوبی كه معاصر بوزجانی بوده و ظاهرا” در حدود خوارزم می زیسته نیز با
بوزجانی مكاتبه داشته و دستوری برای محاسبه مساحت مثلث از او خواسته بوده و بوزجانی جواب او را در رساله مختصری داده بوده است و نیز ابونصر عراق در مقدمه رساله ((ا الفلكیه)) از نامه ای كه بوزجانی به ابوعلی حبوبی در خصوص مسائل علمی نوشته بوده یا د كرده است.

اینكه بعضی از مولفان بوزجانی را استاد ابونصر عراق دانسته اند درست نیست .
اهمیت آثار ریاضی بوزجانی
الف) مثلثات
اهمیت آثار ریاضی بوزجانی بواسطه سهم بسزایی است كه وی در پیشرفت علم مثلثات دارد. كتاب اعمال هندسی وی نیز بدیعترین كتاب و جالبترین اثری است كه در دوره اسلامی درباره هندسه عملی پدید آمده است.

بخش مهمی از كتاب محسطی بوزجانی را می توان كتاب جامعی درباره علم مثلثات دانست كه در آن دستورهای مهم مثلثات چه در مثلثات مسطح و چه در مثلثات كروی ثابت شده و در مسایل متعدد و متنوع مورد استعمال قرار گرفته است. در مثلث مسطح بوزجانی صحت روابط زیر را ثابت كرد و آنها را به كار بسته است .

بوزجانی این دستور را چنین بیان كرده است : (محاسبه جیب مجموع دو قوس و جیب تفاضل آنها به فرض آنكه هر یك از آن دو قوس معلوم باشد.جیب هر یك از دو قوس را در جیب تمام قوس دیگر كه بر حسب دقایق شصتگانی بیان می كنیم ضرب كرده اگر مطلوب جیب مجموع باشد آنها را با جمع و اگر مطلوب جیب تقاضل باشد آنها را از هم كم می كنیم. در مثلث قائم الزاویه كروی بوزجانی دستورهای زیر را به دست آورده و آنها و را به كار بسته است (در این دستورهای B زاویه قائمه فرض شده است).

قدما این رابطه را كهالمروزه به قضیه سینوسها معروف است ((شكل منحنی)) و گاهی نیز در قانون الهیئه ؟؟ می نامیدند. وجه تسمیه آن به ((شكل منحنی)) این است كه این رابطه منجمان را از به كار بردن ((شكل قطاع)) كه به كار بستنش مشكل است بی نیاز می ساخت. البته كشف این رابطه بین ابونص عراق و بوزجانی و خنجدی و كوشیار حیلی كه همه از ریاضیدانان ایرانی و معاصر یكدیگر هستند مورد بحث است. بیرونی در كتاب مقالید علم الهئیه شرحی در این باره نوشته و حق تقدم را در این باره با استاد خود ابونصر عراق دانسته است با این حال ظاهر امر این است كه ابونصر عراق و بوزجانی هر یك جداگانه و مستقل از یكدیگر به این شكل دست یافته اند.

بوزجانی روشی نیز برای محاسبه جیب نیم درجه ابداع كرده و در محبسهای خود جیب و سهم و ظل مستوی و معكوس زوایای صفر تا نود درجه را رد 15 دقیقه به 15 دقیقه تا رابعه و خامسه (دستگاه شصتگانی) حساب كرده و آنها را در جدولی ثبت نموده است. و اگر نتایج محاسبات وی را به دستگاه اعشاری تبدیل كنیم تا هشت رقم

اعشاری آنها با مقدیر واقعی است. برای تهیه جدولهای ؟؟؟ وظل بوزجانی شعاع دایره را واحد اختیار كرده و اگر چه این فكر بدیع در بعضی از آثار بیرونی نیز دیده می شود ظاهرا” بوزجانی نخستین كسی است كه آن را عملی كرده است. بوزجانی بعد

از بیان روابطی كه بین خطوط مثلثاتی موجود است می نویسید: ((واضح است كه اگر شعاع دایره را واحد بگیریم نسبت جیب تمام قوس به جیب آن مساوی با ظل مستوی (كتانژانت) خواهد بود)). كارادو نوشته است كه گویی این عبارات را یكی از ریاضیدانان زمان ما به رشته تحریر درآورده است.
ب) هندسه:

كتاب اعمال هندسی بوزجانی مربوط به هندسه عملی است و در بین كتابهایی كه مسلمانان در هندسه تالیف كرده اند بی نظیر است. در این كتاب سه مطلب مهم زیر بخصوص جلب توجه می كند:
یك : ترسیمات مختلف هندسی به وسله خط كش و فقط یك گشادگی دهالنه پرگار (كه از ابتدا تا انتهای ترسیم ثابت نگاه داشته می شود) . این ترسیمات به قول وپكه نخستین نمونه یك نوع از مسائل هندسی هستند كه در دوره رنسانس (سده های چهاردهم تا شانزدهم میلادی) عده ای از مهندسان را به خود مشغول داشت و از نیمه دوم سده هجدهم به بعد نیز چندین مهندس عالی مقام درباره آنها آثاری بوجود آوردند.
دو : تحل كامل و بدیع مساله زیر:

تقسیم یك مربع به عده معلومی مربعات یا تشكیل یك مربع با عده معینی از مربعات به وسیله پهلو به پهلو قرارد دادن آنها و بدون استفاده از قضیه قیثاغورث.
وپكه می نویسد كه مطالعه این مبحث از كتاب اعمال هندسی بوزجانی تاثیری را كه

بررسی كتاب دیوفنطس وی داشته است ظاهر می سازد و از طرفی كه بوزجانی مساله ای را مطرح می سازد و آن را مورد بحث قرار می دهد می توان دانست كه رابطه هایی كه بین این مساله و بعضی از مطالب مربوط به نظریه اعدا موجود است از نظر وی پوشیده نبوده است.
سه : ساختن چند وجهیهای منظم او جند وجهی نیم منظم ) به طریقه ای غیر از روشهای متفاوت اقلیدس و پاپوس بكار بسته اند. به وجهی كه به قول وپكه اگر قبول كنیم این مسئله (( استرئومتری)) در دست مهندسان مكتب اسكندریه در حال ركود نمانده بود ناچاریم بپذیریم كه مسلمانان نیز وا گذاشتن آن به صورتی كه آن را از مكتب مذكور فرار گرفته بودند اكتفا نكردند بلكه توانستند آن را به وجهی بدیع كه قابل عرضه كردن به مورخان علوم است مورد بررسی قرار دهند .
علاوه بر سه مطلب فوق كتاب اعمال هندسی بوزجانی از جهات دیگر نیز جالب توجه است و باید مطالب آن را چداگانه مورد برسی قرار داد.

ج ) حساب:
كتاب حساب بوزجانی كه عنوانش كتاب فی مایحتاج الیه الكتاب و العامل من علم الحساب است از جهت تاریخ علم حساب اهمیت دارد. این كتاب چنانكه از نامش پیداست . بیشتر مربوط به حساب عملی است و دارای هفت منزل و هر منزل آن دارای هفت باب است وبه همین جهت آن را كتاب المنازل السبع نیز می نامند .
بوزجانی در سه منزل اول این كتاب تعاریف و قاعده های مربوط به نسبت و ضرب و

تقسیم و مساحت را كه در زمان او معمول بوده مدون نساخته و هر جا دیگران درباره آنها اشتباهی مرتكب شده بودنده اند آنها را تصحیح كرده است چهار منزل دیگر كتاب او مربوط به حساب عملی است در كتابهایی یوشكویجی و فرهنگ زندگینامه علمی درباره كتاب حساب بوزجانی بحث شده است. مباحثه در آكادمی علوم فرانسه راجع به بوزجانی :

در سده نوزدهم میلادی بحث مفصلی در آدكامی علوم كشورر فرانسه درباره كتاب محسبطی بوزجانی درگرفت كه چند تن از دانشمندان فرانسوی در آن شركت داشتند. این بحث از اینجا شروع شد كه در 28 ماه فوریه سال 1836 لویی آمالی سدیو در آكامی علوم فرانسه اداعا كرد كه ابوالوفای بوزجانی، منجمی كه در سده دهم مسلادی می زیسته، اختلاف سوم حركت ما را كه واریاسیون نامیده می شود ( و تا آن موقع كشف آن را به تیكو براهه نسبت می دادند) كشف كرده بوده است سدیومتن عربی قسمتی از كتاب المحسطی ابولاوفای بوزجانی را كه به زعم او مشتمل بر كشف مذكور بود با ترجمه فرانسوی آن در اختیار آكادمی علوم فرانسه گذاشت و آكادمی هیاتی را مامور بررسی این نكته شگفت انگیز تاریخ نجوم كرد و این دو سوال ذكر شده است چرا منجمان مسلمان بعد از وی از بآن سخنی به میان نیاورده اند؟ ثانیا” آیا قسمت مورد بحث از كتاب محبسطی بوزجانی بعد از زمان نیكو براهه به نسخه خطی كتاب بوزجانی ملحق نشده است.

این بحث از سال 1836 تا 1871 در فواصل زمانی مختلف از سر گرفته شد و بالاخره

هم به نتیجه نرسید اینكه بالاخره در ماه ژوئن سال 1892 كارا دو موضوع را از نومورد بررسی قرار داد و نظریه خود را درباره آن در مقاله ای در روزنامه آسیایی منتشر ساخت و نشان داد كه نظریه سدیو درست نبوده است.

آثار موجود ریاضی بوزجانی:
1ـ كتاب مایحتاج الیه الكتاب و العمال من علم الحساب ـ كتاب المنازل السبع تفطی نام این كتاب را به صورت المنازل فی الحساب آورده است و در دره الاخبار نام آن به صورت المنازل ذكر شده و صاحب آن كتاب نوشته است : (( ابوالوفای بوزجانی از واصلان محل اعلی بوده است در ریاضیات و حساب و دلیل بر آن تصنیف اوست معنون به ((منزل)) و زیجی كه ساخته است و حكیمی الجیب وقانع بوده است)).

این كتاب دارای هفت منزل و هر منزل آن دارای هفت باب است و ترجمه فارسی عنوانهای منازل آن از این قرار است منزل اول : در نسبت ، منزل دوم در ضرب و تقسیم، منزل سوم در مساحت، منرل چهارم در اعمال خراج ، منزل پنجم در تصدیف (صرافی) و مقیاسها (تقسیم به نسبت) ، منزل ششم در انواع گوناگون حساب كه مورد احتیاج دوایر دولتی است و منزل هفتم در معاملات تجار .
بوزجانی این كتاب را به نام عضدالدوله دیلمی تالیف كرده است.

وپكه عنوانهای منازل و بابهای این كتاب را به زبان فرانسوی ترجمه كرده و قسمتهایی از آن كتاب توسط پژوهندگان مورد بررسی قرار گرفته است چند نسخه خطی از این كتاب در لندن و قاهره و رامپور و اسكوریال موجود است . احمد سلم سعید ان در سال 1971 میلادی متن عربی این كتاب را با مقدمه ای مفصل درباره تاریخ علم حساب (در 60 صفحه و تعلیقات بسیار مفید ( در 68 صفحه ) به چاپ رسانیده است.
2ـ كتاب فی مایحتاج الیه الصانع من اعمال الهندسه
نام این كتاب در الفهرست و تاریخ الحكماء نیامده ولی نسخه خطی نفیسی از آن كه برای كتابخانه الغلیك نوشته شده بود در كتابخانه ایاصوفیا ( به شماره 27535 ) در استانبول موجود است. یك نسخه خطی ناقص از آن در كتابخانه امبروزیان واقع در شهر میلان هست كه سوتر آن را بررسی و قسمتهایی از آن را به زبان آلمانی ترجمه كرده است.
شرحهای كتاب اعمال هندسی:
بر كتاب اعمال هندسی بوزجانی دو شرح نوشته شده است:

یك: شرح الاعمال الهندسیه (عربی) این شرح را كمال الدین این یونس نوشته و نسخه خطی آن به شماره 5357 در كتابخانه آستان قدس رضوی موجود است.
دو: فتوحات غیبیه ( فارسی)
مولف این شرح محمد باقر یزدی است و نسخه خطی آن به شماره 5371 در كتابخانه آستان قدس رضوی موجود است
3ـ رساله فی تركیب عدد الوفق فی المربعات
این رساله مربوط به تركیب مربعات وفقی است و یك نسخه خطی آن در ایاصوفیا موجود است.

4ـ جواب ابی لوفا محمد بن الوزجانی عما ساله الفقیه الوعلی الحسن بن حارث الحبوبی عن ایجاد مساحه المثلث بدلاله الاضلاع بدون معرفه الارتفاع . ابوعلی حبوبی از بوزجانی خواسته بوده كه دستوری برای محاسبه مساحت مثلث بدون بكار بردن ارتفاع آن تعیین كند و بوزجانی این رساله مختصر را در جواب او نوشته است یك نسخه خطی (در دو صفحه) از این رساله در جز و مجموعه ای در دمشق موجود است. داده و آن را به زبان انگلیسی ترجمه كرده و با تاریخچه مختصر مساله و حل آن و همچنین فتوكپی صفحات متن رساله در مجله ی تاریخ علوم عربی جلد 3 ، سال 1979 انتشار داده اند.

در دستور بوزجانی a,b,cاندازه های اضلاع مثلث هستند. البته در رساله مذكور دستور بدون بكار بردن رمزها و اصطلاحات كنونی و فقط بوسیله عبارات عربی بیان شده است . مولف بعد از اثبات دستور فوق در دستور دیگر نیز برای تعیین مساحت مثلث بر حسب اضلاع آن می دهد كه البته با دستور فوق معادل است .
6ـ رساله فی السنبه و التعریفات:

نسخه خطی این رساله در كتابخانه مجلس و نیز در جزو یك جنگ در كتابخانه شخصی آقای حسن عراقی در تهران موجود است (سرگین).
خاطر نشان می كنم كه موضوع باب اول از منزل اول كتاب المنازل السبع بوزجانی كه ذكر شده در شماره یك آثار ریاضی بوزجانی گذشت عبارت است از ((فی معنی النسبه و …)).

5ـ المدخل الی صناعه الارثماطیقی
نسخه خطی این رساله در رامپور موجود است و نیز نسخه ی خطی رساله ای با عنوان رساله الارثماطیقی در تاشكند هست.
7ـ رساله فی جمع اضالع المرجحات و المكتبات:
این رساله را بوزجانی در پاسخ ابوبشر 0(یا یحیی) این سهل منجم تكوینی نوشته است و نسخه آن در كتابخانه آستان قدس رضوی موجود است.
8ـكتاب المحبسطی:
سوتر نوشته است كه شاید كتاب محبسطی ابوالوفای بوزجانی و كتاب زیج واضح او یك كتاب واحد بوده باشد و یا اینكه ذیج واضح جدوالی بوده كه همراه محسبطی بوزجانی مورد استفاده واقع می شده است ولی چون محبسطی بوزجانی به صورت ناقص موجود است و كتاب زبج واضح او از بین رفته است نمی توان در این باره تحقیق كرد. كمدی نوشته است كه بیرونی در وسائل خود طوری از این دو كتاب نام برده كه گویی دو كتاب جداگانه بوده اند.
یك نسخه خطی از قسمتی از محبسطی بوزجانی در كتابخانه ملی پاریس موجود است این نسخه سابقا” در جزو كتابهای كتابخانه شاهرخ بوده ، زیرا در چند صفحه آن مهری با عبارت در متن قرانه كتب السلطان الاعظم شاهرخ بهادر ) دیده می شود . همین نسخه ناقص بود كه مورد استفاده سدیو واقع شد و درباره آن گزارشی به آكادمی علوم فرانسه تسلیم كرد ).

بوزجانی خود در مقدمه محبسطی آن را چنین تعریف كرده است:
(( هر چند این موضوع را عده ای از دانسمندان متقدم مانند ابرجس و ابلو ینوس و بطلیموس و غیره پیش از این مورد توجه قرار داده اند، در این كتاب ما روشی اتخاذ كرده ایم كه هیچیك از آنان نكرده اند . ما راه وصول به این معلومات را ساده تر و كوتاهتر كرد كم و روشهای متداولی كه برای متعلمان دشوار بود مانند شكل قطاع و نسبت مولفه، اجتناب ورزیدیم و چنان كردیم كه از نزدیكترین و ساده ترین راه بتوان این معانی را، كه پیش از این وصول به آنها بسیار دشوار بود،

به دست آورد. علاوه بر این به روشهایی كه قدما برای رسیدن به هر یك از این معلومات ایراد كرده بودند اكتفا نكردیم،، بلكه راههایی تازه و برهانهایی جدید آوردیم و همچنین معانی دیگری كه در علم هیات مورد احتیاج شدید است و قدما آن را ذكر نكرده بودند و به آنها افزودیم. و نیز استدلالهای هندسی را از اعمال حسابی جدا ساختیم تا اگر مهندس و محاسبانی باشند كه هر یك به فن دیگری آشنایی نداشته باشد بتوانند به تنهایی كتاب را مورد استفاده قرار دهند و كسی كه در هر دو فن دست دارد از هر دو بهره مند گردد و برای هر یك از موضوعها مثالی آورده ایم تا مبتدی از آن كمك بگیرد و كسی كه در اعمال حساب كار آزموده نیست آن را نقطه اتكایی قرار دهد . و همچنین جداول را با دقت كامل فراهم آوردیم و آنچه را اهل این فن قبلا” تهیه كرده بودند تصحیح كردیم. پس اگر كسی كه به این كتاب نظر می افكند در جوابهای مسایل اختلافی درباره ثانیه های و ثالثه ها با آنچه مورد قبول است، مشاهده كرد نباید در صحت این كتاب

شك كند علت این اختلافات تقریبات زیادی است كه در محسابه جیبها (سینوسها) و وترها و ضلعها (تانژانتها) كه اصول اعمال حساب هستند به كار برده ایم.
مدتها دانشمندان مغرب زمین گمان می كردند كه محسبطی بوزجانی ترجمه المحبسطی بطلیموس است ولی بعدا” سدیو و كارادو و وپكه درباره این محبسطی مقالاتی نوشتند و اشاره دادند كه محبسطی بوزجانی كتابی است مستقل.
دانشمندان دوره اسلامی این محبسطی را به نام ابوالوفای بوزجانی می شناختند و در آثار خود از آن نام می بردند مثلا” بیرونی در كتاب تحدید النهایات الاماكن نوشته است و ابوالوفا در محبسطی خود گفته است كه سالها ی فروان رصد كرده….)).

المحبسطی بوزجانی به سه جنس و هر جنس به مقالات و هر مقاله به انواع وفصول تقسیم می شود و عنوان جنس اول آن چنین است : در الامورالتی ان یقدم ذكرهای لحركات الكواكب و عنوان این جنس با عنوان مقاله اول از كتاب الكامل كه ابن ندیم به بوزجانی نسبت داده شباهت دارد و از این روست كه دانشمندان غربی گمان كرده اند كه شاید این محبسطی با كتاب الكامل و یا با زیج الواضح یكی باشد.

به نظر كارادوو می توان محبسطی بوزجانی را به سه بخش عمده تقسیم كرد (هر چند این تقسیم با تقسیم خود ابوالوفا متفاوت است) كه بخش اول آن شامل علم مثلثات است و بخش دوم آن روش به كار بردن دستورهای مثلثاتی درباره رصد هاست و بخش سوم مربوط به نظریه سیارات است.
نام محبسطی بوزجانی در فهرستی كه ابن ندیم از تالیفات بوزجانی بدست داده نیامده

است . علت این امر این است كه ابن ندیم كتاب الفهرست را در سال 377 به پایان رسانیده و حال آنكه در محبسطی ابوالوفا از رصدهایی كه در همان سال صورت گرفته گفت و گو شده است و بنابراین به احتمال قریب به یقیین تالیف محبسطی بوزجانی بعد از سال 377 پایان یافته. این فرض با فرض اینكه محبسطی بوزجانی یا كتاب الكامل یا زیج الواضح او كه نامشان در الفهرست آمده است یكی باشد منافات دارد.
2 ـ جمال الدین صاحد تركستانی
جمال الدین صاعد بن مصدق سعدی تركستانی
(زنده در 712)
دانشمند و ریاضیدان و استاد كمال الدین فارسی و به قول او ((افضل الحكماء الماخرین )) بود وكمال الدین فارسی كتاب البصائوفی اختصار تنقیح المناظر را به نام او نوشت و در كتاب تنقیح المناظر او را استاد خود نامید. وی در سال 712 به تالیف می پرداخته است.
اثر ریاضی موجود وی : العلائیه (درحساب)
نسخه خطی این كتاب در اپسالا موجود است . ابوالحسن علی بن محمدبن كیخسرو بهمنی كتابی در حساب دارد كه ممكن است شرح الغائیه باشد.

3ـ جوهری
عباس بن سعید جوهری
ریاضیدان و منجم (اواخر سده دوم و اوایل سده سوم)
در زمان خلافت مامون (198ـ218) شهرت و اعتبار داشت. ملخمی خبیر و ریاضیدانی عالی قدر بود و بیشتر به هندسه می پرداخت. ولی نخستین كسانی بود كه در جهان اسلام به رصد پرداخته اند. درصد های نجومی كه در سال 214 در بغداد و در سال 217 در دمشق صورت گرفت شركت داشت.
ابن ندیم در الفهرست دو كتاب به نام وی ثبت كرده است : كتاب تفسیر كتاب اقلیدس و كتاب الاشكال التی زادها فی المقاله الاولی من اقلیدس. این دو كتاب ظاهرا” از بین رفته. وی مولف زیجی نیز بوده كه مفقود شده است.

اصل عباس بن سعدی معلومم نشد اگر چه بعضی او را بدون ذكر ذلیل از اهل فاراب معرفی كرده اند.
آثار موجود ریاضی وی : 1ـ اصلاح كتاب اقلیدس
اصل این كتاب از بین رفته است . اما نصیر الدین طوسی در رساله در الشافیه عن الشك فی خطوط المتوازیه قسمتی از این كتاب را از قول عباس بن سعید نقل كرده است . در فرهنگ زندگی نامه علمی توضیحاتی درباره این قسمت خواهید یافت. نشاید این اصلاح الكتاب اقلیدس همان تفسیر كتاب اقلیدس بوده كه نام آن را ابن ندیم آورده است.

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله اسطوره در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله اسطوره در word دارای 47 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله اسطوره در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله اسطوره در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله اسطوره در word :

اسطوره

همیشه خانه مادربزرگ بزرگ بود و دل انگیز و قشنگ . هشتی و غلام گردش و ساباط به رؤیای حیاط تشنه ترت می كرد هر چند دیده بودیش بارها حیاط را با آن حوض قرمز و آبی در مركز و پدربزرگ و مادربزرگ كه یكی شمعدانی آب می داد و دیگری سیب می شست در پاشویه حوض .تنورخانه و آب انبار و;. گویی شهری خلاصه شده در درون خانه و همه چیز كه دوران دارد تا به مركزی می رسد كه آرامش است و راحت خیال .

همیشه خانه مادربزرگ بزرگ بود و دل انگیز و قشنگ . و خانه مادربزرگ كه همه بودیم و زمستان كرسی بود و هزارها قصه كه خیال وهم شب را می ربود از سرت و تابستان كه هر پنجشنبه روضه بود و بوی قلیان و چای بود و هفت پشت دورتر كه می آمدند به بهانه روضه دور هم جمع شوند .
خشت خشت حیاط خاطره بود و قصه بود و رؤیا . حتی حالا كه سالهاست كوبیده اندش _ خرابش كرده اند و چند كه نه چندین خانه ساخته اند بر روی همان خشتها . خانه هایی كه دیگر تركیب آنها فرق می كند . گویی حتی آدمهای آن فرق میكنند رؤیاهاشان و خیالهاشان فرق می كند .

دیگر معنای خانه فرق می كند و حالا كه باز ما داریم با این خانه هم خاطره می بافیم خیال می كنیم و قصه می خوانیم اما جایی كه نمی دانمش جایی در دهلیزهای ذهنم مادربزرگ _ حیاط _ اورسی و حوض و; همیشه هستند و پیش می آید و خیالم را می برد تا كودكی تا دورها و با ورقهای داستانهای كهن یكی می كند می بردم تا میان رؤیای پدربزرگهایم و گویی پدرانم در من به تناسخ می رسند . همین طور خاطره هایی هزارها دورتر از این زنده می شوند در من و جان می گیرند و جایی با اساطیر در هم می آمیزند. من با طبیعت حسی نزدیكتر پیدا میكنم .

بدین سان در شریانهای ناخودآگاه آدمی همیشه جریان دارد خاطره ها و رؤیاهای دور آنچه امروز ما به عنوان اساطیر از آن یاد می كنیم چون همین خانه های كهن روزی كاركردی داشته و بر مقتضای نیازی تعیین و تبیین شده بود. و آنچه كه امروز تنها برای ما شاید خاطره ای باشد برای دیرینیان ما خود نوعی روش اندیشمندانگی بوده و بر مینای بعضی گمانه ها خود تبیین مجهولات مینوی بوده و طبیعت را تعریف می كرده است. جایگاه انسان را در طبیعت بیان می كرده است .

این كم نه مجال و نه این حقیر بضاعت غوری جسورانه در این وادی را دارم اما غرض تا كمی جمع كردن تعاریف اساطیر است در گام نخست . از آن رو كه مختصر آشنایی دست آید نظرگاههای گوناگون را بر اسطوره كه بسیاری از آن هم درست است و هم نیست كه این خود مقدمه ای باشد برای ورود به فصل تازه ای كه در پی خواهد آمد .

در ساحت هر كدام از علوم كه گام می زنی از آنجا كه فصلی به بنیانها و ساختارهای اولین سؤال تشكیل دهنده آن علم می پردازد به ناخودآگاه تنها در مقابل دژی چون قلعه های كهن قرار می گیری با هزارتویه خود به نام اسطوره كه به عنوان تنها مبنای اندیشه بشری در اختیارماست .

(( چیستان اسطوره ))
گفتیم اولین سؤال . همه چیز از همین آغاز می شود . و در گامهای بعدی هر چه سؤالها بسط پیدا می كنند و مسائل شكافته می شوند علوم نیز متحول می شوند . شاخه شاخه می شوند . عمق پیدا می كنند و خود زمینه ساز بسیار سؤال دیگر می شوند . و اسطوره تبیین همین اولین سؤالهاست كه كه این خود نیز شاید منظری باشد قابل بحث كه ظن من همیشه اولین ها در حافظه تاریخی بشر پژواك می شود و همچون همان لحن خانه مادربزرگ تكرار می شود در خیال آدمی و از آن لذت می برد شاید بیش از آن كه چیزی توشه بردارد . و اما اسطوره از ساحت لغوی گاه جمع سطر و جمع الجمع آن اساطیر _ افسانه ها سخنهای بیهوده _ قصه های دروغ _ داستان های اغراق آمیز درباره خدایان و پهلوانان كه از زمانهای قدیم باقی مانده(1) معنا می شود . در همین مقام اسطوره را از mythe كه از mutus به معنای گنگ و خاموش می آید یعنی سخنی كه محتاج تفسیر است و باید به زبانی دریافتنی ترجمان شود (2) معنا می كنند . دور نمی شویم از همین سویه اشاره ای تفصیلی می كنیم به نظر استاد مهرداد بهار كه می نویسد :

1_ فرهنگ فارسی عمید /حسن عمید/ انتشارات امیر كبیر / چاپ سوم 2_ حجله پل فیروزه /جلال ستاری / سال دوم شماره هفتم بهار 1382
اصطلاح شناسی اسطوره واژه (( اسطوره )) در زبان پارسی وامواژه ای است برگرفته از زبان عربی. (( الاسطوره )) و (( الاسطیره )) در زبان عرب به معنای روایت و حدیثی است كه اصلی ندارد . اما این واژه عربی خود وامواژه ای است از اصل یونانی historia به معنای استفسار تحقیق _ اطلاع _ شرح و تاریخ . و از دو جزء تركیب یافته است : یكی واژه history یا _ history به معنای داور و دیگری پسوند _ ia . واژه history با مصدر یونانونی idein به معنای دیدن خویشاوند است . واژه های لاتین videre به معنای دیدن یونانویeidenai به معنای دانستن _ سنسكریت vidya و اوستا vaedya به معنای دانش و فارسی نوید به معنای خبرخوش _ مژده و بشارت با این واژه هم ریشه اند . ریشه هند و اروپائی نخستین این واژه های خویشاوند vid _ است .

در زبان عربی اساطیر جمع مكسر واژه اسطوره است . در زبان پارسی نیز این صورت جمع بكار می رود اما از آن اغلب معنای مجموعه دستاورد یك قوم در این زمینه اعتقادی مستفاد می شود مانند اساطیر ایرانی _ اساطیر یونانی و جز آن كه مقصود از آن تنها كنار هم چیدن تعدادی اسطوره پراكنده نیست بلكه اساطیر یك قوم به صورت یك مجموعه در نظر است . اما این گونه معنا و مفهوم واژه اساطیر در زبان پارسی عمومیت ندارد و گاه اصطلاح اساطیر جز در كنار هم قرار داشتن ساده اسطوره ها معنائی نمی دهد و فقط همان جمع مكسر واژه اسطوره است . علم الاساطیر و اسطوره شناسی نیز دو اصطلاح هم معنا است . با كابردی نزدیك به اصطلاح اساطیر و از آن مجموعه در هم تنیده اساطیر یك قوم یا مطالعه بررسی و تحلیل اساطیر یك قوم یا اقوام مختلف مورد نظر است .

اما گاه این اصطلاح هم معنائی جز مجموعه ساده ای از اسطوره ها ندارد . بنابراین می توان گفت كه در زبان پارسی این گروه اصطلاحات تعاریف دقیق و مشخص كه از نظر معنائی تداخلی با یكدیگر نداشته باشند ندارند .اما این تداخل معنائی گناه زبان پارسی نیست و این سرگشتگی در پی مطالعه و ترجمه آثار پژوهندگان اسطوره شناس فرنگ كه پایه گذاران مطالعات علمی اساطیری بشمار می آیند پدیده آمده است . در زبانهای اروپائی واژه myth در انگلیسی و فرانسه و myth و mythe در آلمان از نظر محتوای معنائی برابر واژه اسطوره و حالت جمع آنها برابر واژه اساطیر در زبان پارسی است . و اصطلاح mythology در هر سه زبان برابر اساطیر علم الاساطیر یا اسطوره شناسی در زبان ما است . واژه myth از اصل یونانی muthos به معنای سخن و افسانه گرفته شده است . محتملا این واژه با واژه گوتیك :maudjan به معنای یادی آوری كردن ایرلندی كهن : smuaianim به معنای فكر می كنم . اسلاوی كهن : mysli به معنای اندیشه لیتوانیائی : mausti به معنای با شوق چیزی را آرزو كردن و با دو واژه پارسی : مست به معنای گله و شكایت _ غم و اندوه و مویه به معنای گریه و زاری همریشه است .
در چنین صورتی ریشه هند و اروپائی نخستین آن _ mud به معنای اندیشیدن است . 1 در ساحتی ومقامی دیگر به چرایی اسطوره نظر می كنیم كه در این چرایی نگاه می كنیم به اینكه از منظر اسطوره شناسان چه كار ویژه خاصی اسطوره را متولد نموده و چرا اسطوره بوجود می آید وچه می كند . در این وادی نیز هر كس از ظن خود به اسطوره نگاه می كند كه ما سعی در نقل آن می كنیم . از این قبیل می توان به نظر روانشناسان پرداخت . روانشناسان ساختار اسطوره را با خیال و رؤیای آدمی شبیه می دانند . ایشان بر این باورند كه اسطوره نقش پرداز دنیای درون آدمی است . درپروسه ای علی معلولی روان آدمی در تطابقی با روان اجتماع قرار می گیرد و تمامی متاثر از طبیعت و آنچه می گذرد در پیرامون انسان است . در همین سویه است كه كارل ابراهام جمله معروف خود را می گوید كه (( خواب اسطوره فرد و اسطوره خوابی جمع است .)) یعنی اسطوره را خیال و رؤیا و خواب جمعی آدمهای اجتماعات اولیه می داند كه این خود نیز محصول تفكر جمعی بر مبنای نفسانیات و درونیات و اسرار ضمیر آدمی می باشد. گروه دیگری از روانشناسان كه شاید درست تر باشد بگوییم فروید و هواداران نظریه های او و متاثران از وی براین قائل اند كه اسطوره ارتباط پیدا می كند با عقده های جنسی فرد (2) كه به نظریه كاهنده‌فروید معروف می شود .

1 – پژوهشی در اساطیر ایران / مهرداد بهار / انتشارات آگاه _ چاپ چهارم پائیز 81
2_ نقل از حجله پل فیروزه /سال دوم شماره هفتم بهار 82
لوفلردلاشو نیز تقریبا چنین نظری در خصوص اسطوره بیان می نماید وی عقده‌اصلی بوجودآورنده‌اساطیر را در بررسی های خود عقده‌حقارت بیان نموده است . آنچه كه انسان در مقابل طبیعت حق برای خود می داند. و اما همان حقی كه نصیب او نمی شود و او را وادار به خیال پردازی و رؤیانگری می كند . این بسامدی است كه به اسطوره ختم می شود در اسطوره جایگاه پیدا نموده مانا می شود . وی دراین باره میگوید: (( همچنان كه دیدیم حیات افسانه ها متعلق و موقوف به احساس حقارت و مذلت ماست.به میزانی كه خود را از امتیازات و افتخاراتی كه حق مسلم خویش می دانیم محروم می بینیم دست توسل به دامان تخیل می زنیم(1))) كه در فرازهای بعدی به تقسیم بندی عقده ها نیز از نظر اومی پردازیم . دیگر بابی كه روانشناسان بر اسطوره می گشایند منظر روانشناس بزرگ یونگ می باشد كه وی در نظریه ای افزاینده اسطوره را بیان صور نوعی ساختار ذهن انسان و میراث مشترك بشریت می داند و از آن به آركی تایپ ها یاد می كند . صورتهای ازلی و تجلی گونه گون این صور در امكانی بنام زمان كه بحثی خود شاه بحث كه بر كم ما افزون است .

گویی نشسته ای در مركز منشوری و هر وجه آن پنجره ای است رو به دنیای مه آلود بیرون . مفاهیمی كه بازمی گردند به حافظه تباری آدمی همین مقدار دارای وجه و زاویه و بسط اند.
1_ زبان رمزی افسانه ها / م _ لوفردلاشو/ ترجمه جلال ستاری / نشر توس

زیرا از دریچه ذهن هر نسلی كه عبور كرده دچار حتی اگر شده اندكی تغییر و شاید دگردیسی شده باشند.

كلودلویی استروس و مكتب ساختارشناسی اش رویكردی دیگرگونه به اسطوره دارد . وی اسطوره را ترجمانی از گشایش منطقی تضادهایی می داند كه ذهن بشر را به خویش مشغول می داشته است و او را به شگفت می آورد . از این قبیل كه چگونه می توان حیات و مرگ را وفق داد. به زعم استروس در چنین هنگامه ای ذهن اسطوره ساز بشر برای حل این مشكل پرنده ای در عین حال گوشت خوار و علف خوار را تصور می كند .(1) كه مرگ ( درندگی ) و زندگی ( سرسبزی و خرمی ) را در خود جمع دارد و به ازنظر استروس بدین گونه آنچه كه امروز خارق العاده دیده می شود در تجزیه و تحلیل به ریشه هایی ذهنی نزدیك می شود و حالا كه چنین پرنده ای خلق می شود گاه به جای انسان قرار می گیرد و گاه در مقابل با دیگر همین محصول و تضادها. گروهی نیز به اسطوه از بعدی فلسفی نگاه می كنند كه از آن جمله اند فیلسوفانی همچون كاسیرر . ایشان بر این باور است كه روح برای شناخت واقعیت صورتها یا جهانهای رمزی می آفریند و بدین گونه واقعیتی را باز می سازد . كاسیرر معتقد است انسان جانوری است سمبل ساز كه هیچگاه با واقعیت یا شیء فی النفسه روبه رو
1_ نقل از حجله پل فیروزه / سال دوم شماره هفتم بهار 82 نمی شود بلكه همیشه بین انسان و جهان خارج جهانی سمبلیك كه آفریده روح است حایل است.

(1 ) و اما از نگاه میرچاالیاده و سالكان مكتب پدیدارشناسی معنای اصطلاحی اسطوره تا حد زیادی فرق می كند ایشان برای فهم اسطوره در تاریخ ادیان و فرهنگ های سنتی به جستجو می پردازند . الیاده معتقد است كه در جوامع اولیه و ابتدایی اسطوره حقیقت مطلق تلقی می شده زیرا بازگوكننده تاریخ مقدس بود. در این جوامع اسطوره واقعی و مقدس است . بنابراین تكرار پذیر می شود زیرا سرمشق می گیرد .(2)كه به این تكرار و تقلید در فصل بعد بیشتر خواهیم پرداخت . با بررسی اجمالی آنچه از نظر الیاده و پدیدارشناسان به دست می دهد این است كه اسطوره داستانی را نقل می كند و این داستان غیر معمول دارای شخصیتی یا شخصیتهایی است برتر از مردم عادی مثلا ارباب انواع و خدایان و انسانهای خداوار و نیاكان و از این رو مردم آن داستان را باور دارند و راست می پندارند. به همین جهت هاله ای از قداست اسطوره را در بر گرفته است. اسطوره نخست ساحتی قدسی داشته است پس به مرور دنیوی یا عرفی شده است به زعم الیاده علت اسطوره همچنان پا برجاست تنها در قالب معلولهای دیگری دیده میشود . 1_ نقل از حجله پل فیروزه / سال دوم شماره هفتم بهار2 8 2_ اسطوره _ رؤیا _ راز / میرچا الیاده / ترجمه رؤیا منجم / نشر علم

رولان بارت ظنی دیگر بر این علم دارد و از دید یك زبان شناس اسطوره را یك گفتار می داند .و از آنجا كه اسطوره یك گفتار است هر چه كه در سخنی محق باشد می تواند اسطوره به شمار رود . اسطوره نه بوسیله موضوع پیام خود بلكه به كمك شیوه بیان آن پیام شخص می شود . (1) و در جایی دیگر و در بسط همان شیوه بیان است كه می گوید : (( همه موارد اسطوره شعوری دلالت گر را پیش فرض خود قرار داده اند كه می توان مستقل از ماده شان به آنها اندیشید )) .(2) وی اسطوره شناسی را زیر مجموعه ای از نشانه شناسی می داند و استدلال می كند بر اینكه اسطوره دانشی صوری به شمار می رود و هم آنرا زیرمجموعه ای از ایدئولوژی می داند چرا كه دانشی تاریخی است و به بررسی ایده در فرمها می پردازد و یا به تعبیری دیگر ویژگی اسطوره تبدیل یك معنا به فرم است . كه در اندیشه رولان بارت فرم اسطوره این گونه تبیین می شود كه اسطوره واقعیت و تاریخ را توخالی كرده و به جایش طبیعت می ریزد . جوزف كمبل نیز نگاهی منحصر به فرد و بسیار شاعرانه به اسطوره دارد و اسطوره را به سان روح جاری طبیعت در بیان آدمی می بیند. یا حداقل این گمان من است كه آغازاسطوره را آنجا می داند كه آدمی حالا كه دیگر با طبیعت یكی نیست و از آن دم به سبب دانش تنها می شود. باز به ابراز دانش سعی می كند خود را در خیال با مادر خود

 

1 _ اسطوره _ امروز / رولان بارت / ترجمه شیرین دخت دقیقیان / انتشارات مركز_ 2_همان ص 32 زمین با آسمان و با كائنات پیوند دهد و از این تنهایی بگریزد .
در تعریفی موجز از اسطوه می گوید: اسطوره ها داستانهایی درباره خدایان اند و خدا تجسم قدرتی برانگیزنده یا نظامی ارزشی است در زندگی بشر .(1) كمبل اسطوره را وجه استعاری توان باالقوه روحی در بشر می داند كه اجازه میخواهم از بهر تاكید تكرار كنم . ((وجه استعاری توان باالقوه روحی )) كه وجه استعاری خود كنایه ای بر آگاهی از فعلیت یافتن توان روحی است و این آگاهی در پروسه انتقال گریبان استعاره و ایما و نماد را می چسبد و استعاره ها كه چه بر سرشان می آید باشد تا بعد ; و در جایی دیگر در خصوص توان باالقوه روحی می گوید انگاره های اسطوره بازتاب امكانات معنوی هر یك از ماست. با تامل كردن در باب این انگاره ها قدرت آنها را به درون زندگی خویش منتقل می كنیم . (2)

تو گویی به زعم كمبل اسطوره چون صندوقچه ای دست ساز ما با قفلی هفت رمز وهفت كلید گنجی در خود دارد كه با گشایش رمزها حاصلش آرامش است و پرواز خیال و اتصال با انرژی های طبیعت كه خود در آن گمارده بوده ایم و فراموش كرده ایم ایشان همچنین معتقد است كه اسطوره شناسی به شما نمی گوید كه چه خوشبختتان می كند بلكه می گوید كه وقتی كه شروع به دنبال كردن خوشبختی می كنید

1_ قدرت اسطوره / جوزف كمبل / عباس مخبر / نشر مرکز 2_ همان ص 267
چه اتفاقی می افتد و چه موانعی كه باید پشت سر بگذارید. و شما به تكرار عملكرد قهرمان اسطوره اقدام می كنید یا شاید به عبرت از عمل او لقمان وارگامی درست تر بر می دارید آنگاه شما در مسیر حركت اسطوره قرار می گیرید به سان قهرمان و با انرژیهای موافق و مخالف برخورد می كنید و چون او را در پروسه اعمال قدرت خدایان واقع می شوید و با آئین هایی كه تمرین بوده گامهای شما را به سمت سعادت به پیش می روید و در این نوع نگاه اسطوره ای شما هر بار كه اقدام به حركت می كنید به سمت سعادت ارواح اسطوره ای دوباره جان می گیرند و شما را در عبور از مسیری همراهی می كنند كه این همانگونه كه بعدا اشاره می شود خود عامل اصلی بوجود آمدن نمایش است به نظر نگارنده حقیر كه در فرصت خود به آن خواهم پرداخت . خالی از لطف نیست اگر اشاره ای به تعرفی كهن از اسطوره كنیم و آن نیز به نقل از جوزف كمبل در كتاب خواندنی قدرت اسطوره . كمبل اینگونه از اوپانیشادها می نویسد (( بهشت خدا جهنم همه در درون ما و رؤیاهای بزرگ شده اند و رؤیا تجلیلات انگاره ای شكل انرژی های بدن در كشمكش با یكدیگرند .)) (1) كه با این تعریف شما غوری برون به درون می كنید و دوباره انكاره دایره در ذهن متجلی می شود آنچه در درون شما می گذرد ومی جوشد وتجلی بیرونی پیدا می كند . قابل به ذكر است كه شما وقتی خیال می كنید ابزار خیال شما خارج از آنچه پیرامون شما می گذرد نیست. و اسباب و ادوات خیال خود را به عنوان ماده خام اولیه از طبیعت 1 _قدرت اسطوره / جوزف كمبل / عباس مخبر /نشر مركز

پیرامون خود می گیرد یا بر مثالی دیگر وقتی فكر می كنید و یا تخیل به زبان مادری فكر می كنید به زبان مادری تخیل می كنید. حالا شما این تجلیلات درونی را در تعریف اروپانیشادها به عینه می بینید زیرا بهشت باغ دارد درخت دارد سایه دارد آرامش دارد و خوشی و جهنم هم به همین سان قابل بحث است . دور نشویم و باز گردی كنیم به جمع بندی تعاریف و نظرگاه ها در خصوص اسطوره. كه گاه جملاتی چنین زیبا خیال را سرمی دهد و رها می كند از بندها و قلم را سر می دهد بر روی سینه كاغذ. آخرین نظرگاه را این حقیر از استاد مهرداد بهار نقل می كنم كه این بزرگ چنین می نویسد : (( اسطوره روایت نمونه و مثالی ازلی است و با تكرار این نمونه ازلی و مقدس و با تقلید كردار خدایان انسان ابتدایی باور می كرد كه با زمان ازلی مقدس پیوند یافته و از پلیدی و نقصان زمان خویش و عصر گذشته رها گشته است . )) (1) استاد در بخش نخست تعریف خویش اسطوره را روایت نمونه و مثالی ازلی می داند كه این خود نظر یونگ را و بیان آركی تایپ های او را در ذهن تداعی می كند اما در بخش دوم تعریف خود به نكته بسیار حساسی اشاره می فرمایند كه از نظر من كلید و رمز تعریف و شناخت اسطوره شاید از منظر استاد بهار باشد و آن تقلید عملی كه باور دارند است. آنجاست كه این تقلید بر مبنای باوری كه پشتوانه آن عمل بوده است انسان باورمند و هدف دار را با خدایان پیوند می داده و او را به زمان ازلی پیوند می داده. 1 _ جستاری چند در فرهنگ ایران / مهرداد بهار / نشر مركز
و اینجاست كه اسطوره كاركرد پیدا می كند و این باور همان چیزی است كه من به لحن خانه مادربزرگ تعبیر كرده بودم و این است كه باقی می ماند در تخیل ابنای بشر و ناخود آگاه او را تهیج می كند و او را متذكر می شود .

 

فصل دوم”رقصی چون نیا یش” اساطیر با هر تعریف و نظرگاهی كه به مذاق آدم خوش آید و آنها را بررسی كند _ كه جای هم دارد و در همین سطح وسیع نیز تاویل پذیر و قابل بسط اند _ تجلی در آئین ها و مناسك جمعی دارند. و به نوعی عملكرد گروهی ختم می گردند یا از آن آغاز می شوند. در این میان آنچه كه به سویه های عملی ما نزدیكتر است اشكال نمایشی این آئین هاست . كه خدایگان را آن سان كه در خیال می پرورند در مقابل چشمان باورپذیر و حیرت زده ابنای قوم خویش بر نمایش می گذارند و احكام آسمان را با نوعی كلام آسمانی و آهنگین بر زمین جاری می كنند. و حیطه های عملگر آدمی را به او یادآور می شوند. و او كه چشمانش باور است و زبانش تصدیق و دستانش اطاعت گر با قرار گرفتن.دراین آئین خود را در سیلان انرژی های طبیعت قرار می دهد. و روانش را غرقه می بییند در در روان طبیعت و بدین سان از تنهایی نجات می یابد. كه در ادامه سیر تحول این گریز از تنهایی را نیز نظری خواهیم افكند .

پس انسان گاه در نقش خدایان سخن می گوید و كلام نور را از دهان خود صادر می نماید و گاه در جایگاه انسانی خاطی یا انسان مترود و یا خدایی در احتضار . بدین سان به انگاره ها جانی دوباره می دهد و رسم طبیعت را _ تولد و مرگ حیات دوباره و;_ باز می نمایاند و خود را از پس گذران آئین به متولدی دوباره تبدیل می نماید و تطهیر می شود و بلوغی نو می یابد .این ادامه می یابد تا به آنجا كه آئین چرخ های حركت خویش را فرسوده می بیند و پای در گل مانده و انگاره ها و استعاره ها معانی رمز آلود خویش را از دست داده .

اجازه می خواهم سری بكشیم بر اوراق بزرگان و نقلی بكنیم از بیان آنها در خصوص آئین و مراسم آئینی و بازگردیم به نمایش و اینكه چگونه از دل همین آئین ها نمایش ها بوجود آمدند . آئین در اصل مبین چیزی است كه بر وفق نظم انجام گیرد. ( ر. كنون ) آئین adren در زبان پهلوی آئین : دستور _ روش _ رسم و عادت _ نظم و قاعده _ سنت _ كیش _ كه زیب و زینت و آرایش هم معنی می دهد . (1) در تعریف آئین می توان گفت كه منظور سلسله اعمالی است كه برای برآوردن نیازهای اساسی صورت می گیرد . اعمالی كه باید بر وفق ضرباهنگی مطلوب انجام شود . آئین (rite)بنا به ریشه شناسی سانسكریت واژه به معنای چیزی است كه نظم (rita) دار باشد.بنابراین ریشه اش در زمانی ناپیدا گم می شود. وحتی بر برگزار كنندگان آئین نیز ناشناخته است و او خاطره موروثی اش را حفظ كرده باشند

.(2) در تعریفی دیگر و از گمان آقای میر چالیاده آئین از آنجا شكل می گیرد كه (( انسان متدین پیوسته به شیوه های گوناگون و با شروع از دیدگاههای مختلف كوشش نموده تا خود را با ورود به كمال یافتگی سرآغاز به شكلی دوره ای نوزایی و تجدید می كند . یعنی با كشف دوباره سرچشمه اولیه زندگی درست به همان سان كه زندگی 1_ فرهنگ عمید / حسن عمید / انتشارات امیركبیر 2_ جهان اسطوره شناسی / لوك بنوا / ترجمه جلال ستاری / نشر مركز ص 41 مانند كل آفرینش هنوز مقدس بود زیرا هنوز در دست آفریننده تازه بود خود را به همان كمال مذكور پیوند دهند. و این امر تنها از راه اجرای آئینی یك ذهنیت اسطوره ای تحقق می یابد)) .(1) ما نیز در باورهای خود این سان می اندیشیده ایم و یا هنوز می اندیشیم كه روزی انسان خانه در بهشت داشته و تنها به دلیل اشتباهی هبوط پیدا می كند كه این اندیشه در اكثر ادیان سامی نیز تكرار شده و به اعتقاد برخی همچون كمبل اندیشه ای توراتی است .

زمانی انسان با خدا یكی بوده و در یك مكان زیست می كرده است . زمانی كه بهشت همان كمال سعادت و خوشبختی در انسان و با انسان بوده تا اشتباه بزرگ رخ نموده كه همان خوردن میوه ممنوعه باشد و ترد انسان از بهشت . این آغاز فریب شیاطین است و انحراف بزرگ رخ می دهد. از این پس پژواك آوای نی در حسرت نیستان و سوزو گداز سینه ای شرحه شرحه از فراق پر می كند خیال انسان را و او را كه غریب افتاده وا می دارد كه در پی وصل خویش با جانان جان در قدم نهد و با آئین كه خود نمایش ایام وصل باشد انسان را با خدا به بازسازی ایام طلایی بپردازد. كه تنها خاطره ای و خیالی از آن در حافظه تباری خویش بر دوش می كشد و به این امر رها می كند خود راحتی برای لختی از قید زمان دنیوی و با زمان سر حد پیوند پیدا می كند. كه باز هم اجازه می خواهم این امر را به فهرست خود حوالت دهم و در مجالی دیگر بر آن بیشتر بپردازیم

. 1_ با نگاهی به اسطوره رؤیا راز / میرچا الیاده / ترجمه رؤیا منجم / انتشارات علم اما كنفسیوس در خصوص آئین می گوید: آئین ها اراده ها را به هم می پیوستد كارها را رهبری می كند جانها را هماهنگ می ساختند و به تعادل و توازن عمومی قوا چه جسمانی و چه اجتماعی مؤدی می شدند. كه این نقل كار ویژه بیشتر نگاهی اجتماعی دارد تا فردی. و از آنجا كه ما در تعریف لغوی آئین هم نظم را آوردم و هم زیب و زینت كه نظم خود نیز آرایشی و آرایش نظمی میطلبد . این اشاره به همان وجه متوازن و متعادل سازی قوا از زعم كنفسیوس می باشد. گروهی كه درصدد برمی آیند آئینی را انجام دهند چون این كار را به صورت گروهی می خواهند انجام دهند در همان قدم اول با تفكیك وظیفه و تفكیك مسئولیت ها مواجه می شوند. و این خود آموزش و تمرین زیستی گروهی است و كاست بندی اجتماع. این آئینه كوچك شده یك جامعه می تواند باشد. و مردم در گرد هم بوسیله این آئین ها در بعد اجتماعی چنین اموری را تمرین می كنند و هم در بعد فردی به تذكیه و كاتاریس ارسطویی نزدیك می شوند كه هر چه باورشان راسخ تر باشد نتیجه حاصله بیشتر و عمل تاثیرگذارتر خواهد بود .

گروهی نیز از محققان پا را از این فراتر گذارده و معتقداند كه تمامی اعمال آدمی در پروسه زندگی وجهی آئینی داشته است. قبیله یا هر نظام اجتماعی دیگری كه مردم گرد آمده دریك منطقه را معنا می كرده دائما در حال پیاده كردن آئین ها بوده و زندگی شان به نوعی با باورهاشان و آئین هاشان تلفیق می خورده. یكی از این محققان بنام لوك بنوا چنین تالیف می نماید كه : در آغاز و در اعصار كهن فرقی میان عملی گیتیانه (profane ) و آئین مقدس نبود در تمدن سنتی هر كنشی روحانی (sacerdoce ) بود _ هر كار و مشغله روزمره آئینی بوده حتی ما انسانهای امروزین هنگامی كه كلاهمان را به نشانه احترام از سر برمی داریم و سر را به علامت تعظیم فرود می آوریم و با ادب دست می دهیم به تكرار آئینی می پردازیم كه در گذشته مقدس بوده اما اینك دنیوی شده است .(1)

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله حکیم عمر خیام در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله حکیم عمر خیام در word دارای 34 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله حکیم عمر خیام در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله حکیم عمر خیام در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله حکیم عمر خیام در word :

مقدمه

عمرخیام یگانه بلبل داستان سرای گلشن شعر وشاعری ایران است, که ترانه های دلپذیر ونغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تاکنون هیچ یک از شعرا ونویسندگان وحکما واهل سیاست این سرزمین به اندازه ی او در فراخنای جهان شهرت نیافته اند.

خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده وپاینده بودن نام وگفته ی او در میان تمام دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان وعلما وادبای مغرب زمین, بلکه در نزد عامه ی کسانی که با خواندن ونوشتن سرکاری دارند. شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه ی گیتی به نام او آشنا وبه رباعیاتی که حکیم از روی ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. ایران باید به خود ببالد که درآغوش خویش چنین گوینده ای پرورده که مایه سرافرازی وبلند آوازگی او گردیده است. (1)

داشتن قضاوتی عادلانه راجع به هر موضوعی ، تحلیلی همه جانبه را طلب می كند حكیم عمر خیام نیشابوری چهره ای است كه گر چه در یكصد و پنجاه سال گذشته چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران رفته رفته به شهرت و جایگاهی بالنسبه درخور دست یافته است،

ولی هنوز برای بازشناخت تمامی ابعاد این شخصیت والای فرهنگی ایران و رسیدن به قضاوتی نسبتا صحیح درباره او به كاركردن بیشتر وبیشتر برروی آثار او و دقیق شدن در گفته هاو نوشته ها راجع به وی و بویژه مروری دوباره بر اوضاع و احوالی كه اوتحت آن زیست و تلاش كرد، نیاز است.(2)

حكیم عمر خیام ریاضی دان ومنجم ایرانی وسراینده رباعیات نغز را همه می شناسند. چند هزار مقاله وكتاب درباره او به زبانهای مختلف در جهان به چاپ رسیده,كه بیش از نودوپنج در صد آنها با رباعیات وی پیوند می یابد.انبوه كتابها ومقالاتی كه غربیها درباره عمر خیام نوشته اند,غالبا در گرد محور ” می نوش” و “خوش نوش” می گردد,كه در نگاه اول بعضی از رباعیات منسوب به او به چشم می خورد,ولی از مقام والای علمی خیام كمتر سخن به میان می آورند.

كارهای علمی خیام, تقریبا تا آغاز شهرت رباعیات اودرغرب(1859 م)ونخستین ترجمه رساله جبر ومقابله وی از تازی,به نظر ناشناخته مانده بود,ولی پس از آن پژوهشگران تاریخ علوم ریاضی بدان بیشتر روی آورده اند.

در جهان تند رو امروز,كشفیات علمی زود كهنه می شوند,از این رو پژوهش در فراورده های دانش سده های دور,مانند كارهای ریاضی عمر خیام كه مورد توجه كارشناسان تاریخ علم است,برای دانشوران علوم جدید تازگی خواهد یافت,ولی دلیری او در عیارگیری از دانشهای سنتی وكوشش او در نو آوری كهنگی نمی پذیرد. همچنین بدایع هنری وادبی كه از كارگاه مغزاین متفكرخراسانی جهان بین,بیرون تراویده شعر ناب وسخن ماندگار است.

سیمای خیام در اذهان چنین به نظر می آید: دانشمندی متفكر,اهل حساب وتیز بین,به دور از مسائل خرد,مكتبی واجتماعی,قهرمان هم آوردی با دشواریهای بنیادی فلسفی وریاضی مانند چگونگی حد ها وامكانات عقلی در برابر محالات,اندیشمندی دلیر كه از سیطره امپراطوری گسترده هزار وپانصد ساله هندسه اقلیدسی به در می رودوپرچم استفلال بر می افرازد,آزاد اندیشی بی پروا كه مدعیان علم وداوریهای جزمی را به چیزی نمی گیرد,ولی آنگاه كه با مردم معمولی سخن می گوید,عصاره تفكرات بلند فلسفی خود را بی تقید وپیچیدگی,در قالب چهار پارههای زیبا برایشان بیان می كند.

خیام بی انكه درس مكتبی بدهد,پند وموعظه در میان بیاورد خواننده را آگاهی و هوشیاری می بخشد. چیزهایی را كه فیلسوفان در الفاظ پیچیده و نامانوس و دور و دراز می پوشانند,او به سادگی وزیبایی وكوتاهی می آفریند وجلوه گر میكند.

زندگینامه عمر خیام

دوران کودکی

خواجه امام الحق حكیم عمر بن ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامی مشهور به خیام, فیلسوف, ریاضی دان, منجم, شاعرو یكی از بزرگترین دانشمندان ایرانی واز مفاخر ملی ایران است كه در 12 محرم سال439ه.ق در نیشابور متولد شد.

حکیم عمر خیام سنین پنج وشش سالگی را در حالی پشت سر گذاشت که پدرش ابراهیم با کوره سوادی که داشت کم کم احساس می کرد که برا ی بیشتر سوالات او پاسخ کاملی ندارد. وی در فاصله حدود سه ماه, قرا ئت ظاهر قرآن را به خوبی آموخت ولی در مورد معنای آن نمی توانست از پدرش کمک بگیرد.

ابراهیم پدرش در نظر داشت که عمر را به مکتبی بسپارد که زیر نظر مولوی قاضی محمد اداره می شد, به همین جهت به مدسه ی علمیه ای در کنار مسجد جامع بود رفت, مدرسه ای دارای حجرات متعددی بود ودرآنجا دروس مقدماتی از قبیل خواندن فارسی, خواندن قرآن, مقدمات عربی- مقدمات حساب, احکام فقهی وکمی ادبیات وعربی تدریس می شد.

عمر در کمتر از فاصله ی دوسال همه ی دانستنی های مقدماتی را که طلاب و کودکان دیگر در فاصله چند سال می خواندند, فراگرفت. سر عت او درفراگیری به قدری شدید بود که مولوی قاضی محمد شخصا به پدرش پیشنهاد کرد تا عمر را به مکتب ” خواجه ابوالحسن انباری ” راهنمایی کند, زیرا ذهن خارق العاده عمر تقاضای علمی بیش از میزان تعلیمات مدرسه قاضی را داشت.

قاضی ابو الحسن انباری, حکیم وریاضی دان معروفی بود, در مکتب او بیشتر به تدریس هندسه وهیئت پرداخته می شد. نبوغ, ذهن باز, قدرت تجزیه وتحلیل چشمگیرعمرزبانزد همگان شده بود ودربدو ورود توجه خواجه را نیز به خود جلب کرد. خواجه مبانی واصول هندسه, ریاضیات وهیات را به عمر آموخت.

که پس از مدتی خود قاضی ابوالحسن انباری, از هوش ودقت نظر وذکاوتی بسیار بیشتر از همه شاگردان برای پدرعمر سخن گفت وبیان کرد که تنها نباید وی رابه همین مکتب بفرستد بلکه برای تحصیل علوم حکمت, عرفان, اخلاق وتکمیل معلومات قرآنیه به مکتب ” امام موفق نیشابوری” برود تا از نفس مبارک واخلاق مهذب ایشان هم بهره گیرد, همچنین اگر بتواند پس از تکمیل این دروس به محضرجناب ناصرالمله والدین ” شیخ محمد منصور” برای تحصیل فلسفه حاضر شود.

عمر اکنون جوانی رشید, اما بسیار مودب نکته سنج وکم سخن بود. در این ایام شوق تحصیل در مکتب بزرگترین دانشمند نیشابور سراسر وجودش را فراگرفته بود.عمر به مکتب امام موفق نیشابوری راه یافت و باشوقی وافر آنچه را که استاد تدریس می کرد به خوبی می آموخت, ضمنا هم زمان با این مکتب, پس از پایان یافتن تحصیل ازمکتب خواجه ابوالحسن, راه محضر شیخ منصور, استاد سنایی شاعر معروف نیز به روی وی باز شد.

در خشش بنیه ی علمی عمر آنچنان بود که هر چند از لحاظ سنی, از سایر همشاگردیهای خود کوچکتر بود ولی آنان را وامی داشت تا اولا به او احترام بگذارند, ثانیا هر مشکل درسی را که برایشان پیش می آمد به او رجوع می کردند. دراین ایام به تدریج به جز دوستان نزدیک عمر, بقیه او را “عمرخیامی” یا “خیامی” صدا می زدند. او نیز در میان شاگردان امام موفق به دو”حسن” بیشتر علاقه مند شده بود. ” حسن بن علی طوسی” و “حسن بن علی صباح حمیری” که چون هر دونامشان حسن ونام پدرشان علی بود, خیامی ودیگران آنها را به نام “حسن صباح” و”حسن طوسی” می نامیدند.

تحصیل عمر خیامی نزد استادش “محمدمنصور” که درفلسفه ی عصر خویش استادی نامور بود , شور وحالی دیگر داشت. دراین مکتب, عمر خیامی با کتب ابن سینا وآراء این فیلسوف نابغه آشنا شد وچنان شیفته ی آثار وی گردید که مطالعه ی کلیه ی آثار بوعلی سینا را وجهه همت خویش قرار داد وبه تدریج آنچنان در شناخت آراء الهی, فلسفی وعلمی بوعلی تبحـّر پیدا کرد که او را شاگرد بوعلی نامیدند, به گونه ای که هر کس درآثار وافکار بوعلی سوالی داشت به عمر خیامی رجوع می کرد. خیامی تقریبا اکثر نظریات بوعلی را بااستنباط های خود منطبق می دید.

دوران نوجوانی وجوانی

مکتب امام موفق نیشابوری, شیخ محمد منصوری ودگر اساتید نیشابور, دیگر پاسخ سوالات ذهن کجکاو عمر خیامی را نمی داد, او هر چه بزرگتر می شد, هر چه بیشتر مطالعه می کرد وهرچه بیشتر می جست, کمتر می یافت. رسیدن به هر پاسخی برای او مساوی با دسترسی به دهها سوال جدید بود. کم کم محیط علمی نیشابور تشنگی سیراب ناشدنی خیامی را پاسخگو نبود. او دیگر چهره ای موقر, نامی وشناخته شده داشت, در این ایام کم کم به خیام معروف شد.(1)

سپس به سمرقند مهاجرت كرد ودر این زمان دو رساله تحریركردوبه جستجوی حامی ومشوقی برآمد.وی رساله هایی را که به تحریر در آورده بودرا به ابوطاهرعبدالرحمن احمد(484_430)قاضی القضات سمرقند تقدیم كرده و مورد توجه وحمایت ابوطاهر وسایر بزرگان سمرقند قرار گرفت.در آنجا كتاب بی نهایت مهم جبرومقابله را به زبان عربی نوشت.

روزی از مسافری دانشمند که از بلخ می آمد وبرای کسب و تجارب بیشتر جهانگردی می کرد شنید که در شهر بلخ, مدارس علمی وسیع تری وجود دارد, به ویژه نام کتاب “مخروطات” نوشته “آپولونیوس” ریاضیدان معروف یونانی را نیز شنید, که نسخه ای از آن در تملک یکی از مشاهیر شهر بلخ است, خیام به شوق دیدن آن کتاب واحتمال اجازه ی نسخه برداری از آن راهی بلخ شد.

خیام پس از مدتی که در بلخ زیست وبا علوم آن مرکز آشنا شد, تصمیم داشت که برای تکمیل دانش خود به ” ری” برود که ناگهان قاصدی از نیشابور رسید وبیماری سخت پدر را به او خبر داد.خیام نیز با عجله اسباب سفر مهیا کرد وبدین منظور که بار دیگر چهره پدر راببیند عازم نیشابور شد. وقتی خیام به نیشابور رسید , ابراهیم هنوز رمقی داشت, وهنوز شب به پایان نرسیده بود که دست در دست عمر وسربر زانوی فرزندش جان سپرد.

خیام در بازگشت به نیشابور, درعین اینکه از زندگی متنعمی برخوردار نبود, اما به موقعیت علمی واجتماعی خویش قانع بود وعرصه ی تدریس و ادامه تحقیق را وجهه همت خویش قرار داد. او ازمیان همه ی دانشها بیشتر به نجوم, ریاضیات وفلسفه عشق می ورزید وهرچند در ادب فارسی وعربی , حدیث وقرآن وفقه نیز متبحر بود اما مشرب فلسفی را انتخاب کرده واز شهرت وگرایش به فقه وعلوم دینی اکراه داشت. (2)

كسی كه گوهر یگانه نیشابور بود,نیشابوری كه به خاطر مهاجرت دانشمندان سراسر عالم مركزیت فرهنگی داشت وخیل دانشجویان از دورترین نقاط مغرب و مشرق به این شهر جذب می شدند.در عنفوان جوانی چنان در كارش معروف شد كه سلطان جلال الدین ملك شاه سلجوقی در سال 467ق(والبته به تدبیر وزیر ایرانی اش)برای اصلاح تقویم نجومی به كار دعوتش كرد.

او این دعوت را پذیرفت ودر اصفهان همراه با منجمین روزگارش رصدخانه مهم اصفهان را بنا كرد.پس از اقامت در نیشابور به كارهای مختلف اشتغال داشت,پایه اصلی شهرتش پزشكی و تنجیم بود. به عنوان حاذق ترین پزشك روزگار برای معالجه سلاطین مقتدر سلجوقی به دربار میرفت,معالجه اش بر روی سنجر سلجوقی معروف است.ستاره خوانی را از جنبه های نامطلوب شغل خویش می شمرد و به ندرت پیشگویی می كرداما به شهادت تاریخ همواره پیش گویی هایش درست از آب در میامد.

به گفته علی بن القاضی_الاشرف یوسف القفظی(در اخبار الحكما)علامه زمان بود وبه تدریس تمام علوم یونان می پرداخت.دقت وپاكیزگی نوروز ما از اوست ونو شدن سال یا تحویل آفتاب را از برج حوت به برج حمل تغییر دادوكتاب اقلیدس او در كتاب خانه لیدن هلند است ,رساله وجود وی در موزه لندن,رساله جسم مركب او در كتابخانه آلمان است,با رساله كون و تكلیف سعی به حل علمی مساله خیر وشر كرد,و موسیقی دان بزرگی در عصر وزمان خود بوده و كتاب شرح المسائل من كتاب الموسیقی را نوشته.

نحوه وفات

خیام دستی به عصا و دستی در دست “مینوچهر” نوه ی خویش در باغ قدم میزد. آب زلال وآرامی از جوی وسط باغ می گذشت,صدای پرنده ها , همچون طنین نیایش فرشتگان, گوش جان خیام را نوازش می داد; خیام به سختی اما آرام ومطمئن گام بر میداشت وبه سخنان مینوچهر گوش فرا می داد.

از پشت دیوار باغ فریاد چند رهگذر- که به ترکی شعر می خوا ندند- خیام ومینوچهر را به خود متوجه کرد. آنان سپاهیان سلاجقه بودند که برای رفتن به عسگر خانه(پادگان) شادمانی می نمودند. مینوچهر گفت این بیچاره ها هر جا بروند, بالاخره باید به عسگر خانه برگردند. ناگهان در اندرون خیام صدایی ناشناخته وگنگ این جمله را بریده بریده فریاد زد , بالاخره باید برگردند; باید; برگردند; انالله; انالله; واناالیه راجعون; راجعون; راجعون;.

خیام همانجا نشست, دیگر پایش توان حرکت نداشت; به مینوچهر گفت: پسرم اینجا رانشان کن. ببین کجاییم , درخت را علامت بگذار. مینوچهر چنین کرد , روی درخت را با تکه سنگی دایره کشید وگفت بابا علامت گذاشتم. سپس خیام به بستر برگشت ومینوچهر برای خبر کردن امام محمد بغدادی به حوزه ی علمیه ای که وی درآن تدریس می کرد شتافت و وی را به منزل آورد. حکیم خطاب به وی گفت: اهل خانواده ومردانی از پاکان ونیکان رابخواه تا وصیت کنم.

امام بغدادی برای خبر کردن کسانیکه مورد نظرش بودند دستوراتی داد , اما خود از بالین حکیم تکان نخورد. حکیم کتاب ” شفا ” ی این سینا را پیش رو نهاد وبه مطالعه پرداخت , تقریبا وقت غذای ظهر رسیده بود که با خواهش واصرار امام بغدادی حکیم حاضر شد چند لقمه ی غذای سبک بخورد , که یکایک بزرگان و افراد فامیل بحضورش رسیدند.

خیام در جملاتی کوتاه , به آنان توصیه کرد که انسانیت , ایمان وعمل صحیح را که نتیجه اش همزیستی مسالمت آمیز و جامعه ای پاک وبی منازعه است در نظر داشته باشند وبرای هیچ چیز در دنیا ارزش قائل نشوند وهمه چیز را رعایت وامانت بدانند. آنگاه گفت: کتب مرا به امام محمد بغدادی بدهید , زیرا او بهتر از فتح پسرم می تواند از آثار علمی نهفته درآنها استفاده کند. اسباب وآلات مربوط به نجوم را به همراه وسایل مربوط به ریاضی وهندسه را به فتح بدهید که هر چه خواهد با آنان بکند.

جنازه ام را درهمین باغ , زیر درختی که معین کرده ام ومینوچهر بر آن علامتی نهاده است دفن کنید. از همه شما می خواهم که هیچکس در مرگم زاری نکند. زیرا من به اندازه ی کافی زندگی کرده ام وهیچ آرزویی ندارم جز آنکه پاسخ مشکلاتم را پیدا کنم و میدانم که پاسخ آنها را در این جهان نمی یابم.

مراسم تشییع جنازه وسایر مراسم سنتی را درساده ترین صورت ممکن برگزار کنید وبگذارید همچنانکه در زندگی ام سکوت وآرامش را دوست داشته ام , مرگم باعث بیدار شدن کودکی از خواب , یا پریدن بیماری از بستر نشود. شما بدانید که من خدا را به همان اندازه که برایم ممکن بود شناختم وامید وارم همین شناخت برای من بس باشد. بار دیگر شما را به دوستی یکدیگر توصیه می کنم.

امام بغدادی , برای چند لحظه به اندرون رفت. دختر , نوه وخدمتکاران را خبر کرد. آنها برای وداع با خیام به درون اتاق آمدند , زمزمه ی گریه شروع شد. هر کس کلامی می گفت . ظاهرا خیام دیگر کسی را نمی شناخت. نفس هایش به شمارش افتاده بود. کم کم صدا ها را نیز نمی شنید , فقط لغزش ذرات نور درچشمانش او را زنده نشان می داد.

شب با همه سنگینی اش روی سینه ی نحیف حکیم عمر خیام افتاده بود. قفسه ی سینه خشکیده وریه ها ی او دیگر تاب گرفتن و باز دادن هوا را نداشت. ضربات نبض کند وکند تر شد وبعد قطع شد , حکیم عمر خیام در گذشت.

عصر حکیم عمر خیام

اوضاع سیاسی و مذهبی

بحث حاضر، اختصاص به آشنایی بازمانه حكیم عمر خیام دارد بحث درباره شخص و شخصیت فرد بدون توجه به اوضاع و احوال حاكم بر او معنا پیدا نمی كند. شخص هم اسیرو مقهور اوضاع و احوال حاكم برزمان خود و هم آقا و سازنده شرایط حاكم بر محیطی است كه در آن رشد و نمو پیدا می كند قدرت و منزلت می یابد، و حتی در مواردی شخصی این قدرت را می یابد كه بر مسیر تاریخ خود و دیگران اثری تعیین كننده بگذارد. (1)

دوره حیات خیام مصادف بود با سلطه تركان سلجوقی بر سرزمین اصلی ایران و تجربه تاریخ بویژه در ایران به ما آموخته است كه هر سلسله و هر حاكمی از شروع پا گرفتن بنیانهای قدرتش تا مرحله حذفش یك منحنی ساده زنگی شكل را طی می كند كه بطور خلاصه به دو بخش قابل تقسیم است: یكی كه از نقطه آغازین حركت سردود مان ویا سلطان شروع و به نقطه اوج قدرت و اقتدار سلسله یا حاكم می رسد و بخش بعدی كه از نقطه اوج شروع و به نقطه حضیض و سرانجام حذف سلسله یا سلطان و حاكم ختم می شود. و حكیم عمر خیام در مرحله اول حكومت سلجوقیان بر ایران زیست، اما این تركان كه بودنداز كجا آمده بودند .

سلجوقیان منتسب به گروهی از تركان چادر نشین غز بودند كه قرنها قبل از روانه شدن بسوی خاك اصلی ایران در صحراهای وسیع بخش پایینی رود سیحون، كه سیردریا نیز خوانده شده است, در رفت و آمد بودند و ییلاق و قشلاق آنها در بخشهای وسیعی از سرزمینهای میان در یای آرال از یك طرف و دریای خزر از طرف دیگر واقع می شده است.

تاریخ اول بار در قرن هشتم میلادی در منابع چینی از این تركان با نام اوغوز

یاد كرده است ( پیگولوسكایا: 264) اغوزها را بعدها تركمنان نیز خواندند. مصنفین عرب نیز آنان را غز نامیده اند.

این تركان در قرن دهم میلادی/قرن چهارم هجری ، بمرور كه خدم و حشمشان رو به فزونی گذارد، زندگی به صورت پراكنده از یكدیگر را ترك كردند و به دوره ای از تمدن كه اصطلاحا«دوره فئودالیسم» یا دوره ملوك الطوایفی و یا خانخانی نام گرفته است، پا گذاشتند. بدین ترتیب ازآغاز قرن چهارم هجری شروع كردند به اجتماع نمودن در سرزمینهای مشخص در زمانهای معین، بطوری كه دارای هویت سیاسی و اجتماعی مشخص شدند و دست زدند به ایجاد ارتباط با دیگر قبایل و طوایف هم عرض خویش. طی این جریان بطئی السیر.

سلجوق سه پسر به نامهای موسی، میكائیل و ارسلان اسرائیل داشت كه احتمالا حكایت از صبغه یهودی بودن بودن این اقوام ترك نژاد دارد، هرچند كه شواهد تاریخی حاكی است كه آل سلجوق و دیگر تركان ناحیه جند كمی قبل از پایان قرن دهم میلادی / قرن چهارم هجری ، به اسلام گرویدند

و همین امر به آنها نیرویی مركب از شوق وذوق و تعصب بخشید، نیرویی كه آن را در جهاد علیه قبایل پاگان نشان دادند و بعدها نیز عامل اصلی توفیقات بعدی آنها در فتح بخش اعظم خاورمیانه و خاور نزدیك به معنای امروز و یا آسیای صغیر در معنای سیاسی گذشته آن شد.

سلجوقیان پس از درآمدن به اسلام به قسمت پایینی سیحون كوچ كردند امادر پایان قرن دهم میلادی مجددا از آنجابه ماوراءالنهر رفتند. در این زمان دو پسر میكائیل به نامهای طغرل بیك محمد و چغری بیك داود، نوادگان سلجوق در راس سلجوقیان قرار داشتند. كمی بعد تركان قراخانی نیز به ماوراء النهر آمدند و همین امر موجب برخورد میان آنان و تركان سلجوقی گردید و این برخورد به گونه ای شدید شد كه سران تركان سلجوقی به محمود غزنوی مراجعه كرده و از او خواستند كه در خراسان به آنها اجازه اقامت داده شود و در مقابل تعهد كردند كه در ازای آن برای غزنویان خدمات لشكری انجام دهند.« محمود به غزان ( سلجوقی) اجازه داد تا در شمال خراسان در ناحیه ای میان سرخس و ابیورد اقامت گزینند». این زمان مصادف بودبا اوایل قرن پنجم هجری / قرن یازدهم میلادی . سلاجقه در این زمان مشتمل بودند بر 9 قبیله از تركان غز و دیگر تركان چادرنشین بر سرزمینهای ماوراءالنهر.

سیاست محمود غزنوی در دادن اجازه اقامت به سلجوقیان در خراسان حول دو محور شكل گرفته بود. نخست اینكه ازآنها حصاری در مقابل تاخت و تاز دیگر قبایل ترك نژاد به خراسان ، كه گهگاه از ماوراءالنهر به این استان زرخیز حمله ور می شدند، بوجود آورد و دوم اینكه با به اصطلاح نواختن آنها ، آنانرا در همان جایی كه هستند متوقف سازد و برای این منظور نیز برای آنان خلعت فرستاد و به آنها القابی بخشید .

اما این تمهیدات دیری نپایید و غزنویان بزودی خود را ناچار از مقابله با نفوذ و سلطه تركان آل سلجوق دیدند ،كه زیر جلگی با خلفای بغداد ارتباط برقرار ساخته بودند . نبردهایی كه تقریبا پنج سال طول كشید (426 تا 431 ق ) وبرغم بهره مندی غزنویان از ساز وبرگ نظامی بیشتر وبهتر,سرانجام به پیروزی سلجوقیان انجامید . تحرک و خصوصیات چادر نشینی شان كه آنها را آماده پذیرش هر نوع شرایط اقلیمی وزیستی ساخته بود ،

سبب شد كه برغم مزیتهای فراوانی كه غزنویان در نبرد با این چادر نشینان داشتند ، پی درپی از آنها شكست خورده و هزیمت جویند ؛ علت اصلی این بود كه غزنویان در این زمان به سوی نقطه حضیض در منحنی قدرت سرازیر بودند ، زیرا سلطان محمود جرات ورزیده بود واز به قتل رساندن حسنك وزیر ، كه مثل همه ایرانیان دیگر مورد بغض خلیفه عباسی بود ، سرباز زده بود و خلیفه در تركان سلجوقی كه در رتق وفتق امور داخلی دستگاه خلافت از خود كاردانی و لیاقت نشان داده بودند ، تابعانمصیع بی آزاری یافته بود .

در سال 430 ق / 1038 میلادی ، پس از شكست سپاه سلطان مسعود غزنوی از سپاهیان سلجوقیان ، فاتحان تقریبا بدون برخورد با مقاومت قابل توجهی نیشابور را اشغال كردند و در مساجد آن شهر به طغرل بیك خطبه خوانده شد . این سال ، سال تاسیس دولت سلجوقیان شمرده می شود ، هر چند كه بعد مسعود غزنوی یكبار دیگر فرصت یافت كه طغرل را از نیشابور بیرون براند .

اما سرانجام در نبردی كه در سال 432 ق دردندانقان میان سپاهیان مسعود غزنوی و لشكریان طغرل بیك روی داد فرجام سلطان مسعود غزنوی برای همیشه رقم زده شد . پس از این نبرد خراسان به طور كامل به دست سلجوقیان افتاد و طغرل بیك مجددا وارد نیشابور شد و چغری بیك در مرو به تخت نشست بخشی از افغانستان و پنجاب تحت حكومت غزنویان به حیات رو به افول خود ادامه داد .

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله ابوریحان بیرونی در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله ابوریحان بیرونی در word دارای 12 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله ابوریحان بیرونی در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله ابوریحان بیرونی در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله ابوریحان بیرونی در word :

ابوریحان بیرونی

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی، دانشمند بزرگ و ریاضیدان، ستاره‌شناس و تاریخنگار سده چهارم و پنجم هجری ایران است و بعضی از پژوهندگان او را از بزرگ‌ترین فیلسوفان مشرق‌زمین می‌دانند. او در 362 هچری قمری در خوارزم که در قلمرو سامانیان بود به دنیا آمده بود و زادگاه او که در آن زمان روستای کوچکی بود بعدا به «بیرونی» تجدید نام داده شده است. مرگش در غزنه در اوان انقلاب سلجوقیان و پادشاهی مسعود بن محمود غزنوی بوده است و برخی درگذشت او را در 440 هجری قمری می‌دانند. تألیفات بیرونی به زبان عربی، یعنی زبان علمی و همه‌کس‌فهم عالم اسلام و ایران بوده است، مگر ترجمه «التفهیم» که خود , آن را از عربی به فارسی برگردانیده است (یا احتمالاً برعکس).

بیرونی دقت و اصابت نظر خویش را مدیون مطالعات فلسفی بود، لیکن او در فلسفه پیرو روش متعارف عهد خویش یعنی آن روش که به وسیله کندی و فارابی و نظایر آنان تحکیم و تدوین شده بود نبود بلکه به عقاید ویژه و روش جداگانه و ایرادات خود بر ارسطو ممتاز است، وی همچنین از آثار فلسفی هندوان کتبی چون «شامل» را به عربی ترجمه نمود.

دانشنامه علوم چاپ مسکو ابوریحان را دانشمند همه قرون و اعصار خوانده است. در بسیاری از کشورها نام بیرونی را بر دانشگاهها، دانشکده‌ها و تالار کتابخانه‌ها نهاده و لقب «استاد جاوید» به او داده اند. بیرونی گردش خورشید، گردش محوری زمین و جهات شمال و جنوب را دقیقا محاسبه و تعریف کرده است. خورشید گرفتگی هشتم آوریل سال 1019 میلادی را در کوههای لغمان (افغانستان کنونی) رصد و بررسی کرد و ماه گرفتگی سپتامبر همین سال را در در غزنه به زیر مطالعه برد.

 

در زمان بیرونی، سامانیان بر شمالشرقی ایران شامل خراسان بزرگ‌تر و خوارزم به پایتختی بخارا، زیاریان بر گرگان و مازندران و مناطق اطراف، بوئیان بر سایر مناطق ایران تا بغداد، بازماندگان صفاریان بر سیستان و غزنویان بر جنوب ایران خاوری (مناطق مرکزی و جنوبی افغانستان امروز) حکومت می‌کردند و همه آنان مشوق دانش و ادبیات فارسی بودند و سامانیان بیش از دیکران در این راه اهتمام داشتند.

بیرونی که در جرجانیه خوارزم نزد ابونصر منصور تحصیل علم کرده بود مدتی نیز در گرگان تحت حمایت مادی و معنوی زیاریان که مرداویج سر دودمان آنها بود به تحقیق پرداخته بود و پس از آن تا پایان عمر در ایران خاوری آن زمان به پژوهش‌های علمی خود ادامه داد. با این که محمود غزنوی میانه بسیار خوبی با بیرونی نداشت و وسائل کافی برای تحقیق در اختیار او نبود ولی این دانشمند لحظه‌ای از تلاش برای تکمیل تحقیقات علمی خود دست نکشید. بیرونی که بر زبانهای یونانی، هندی و عربی هم تسلط داشت کتب و رسالات متعدد که شمار آنها را زائد بر 146 گزارش کرده‌اند نوشت که جمع سطور انها بالغ بر 13 هزار است. مهم‌ترین آثار او التفهیم در ریاضیات و نجوم،

آثار الباقیه در تاریخ و جغرافیا، قانون مسعودی که نوعی دانشنامه است و کتاب تحقیق ماللهند درباره اوضاع این سرزمین از تاریخ و جغرافیا تا عادات و رسوم و طبقات اجتماعی آن. بیرونی کتاب دانشنامه خود را به نام سلطان مسعود غزنوی حاکم وقت کرد، ولی هدیه او را که سه بار شتر سکه نقره بود نپذیرفت و به او نوشت که که کتاب را به خاطر خدمت به دانش و گسترش آن نوشته است، نه پول.

بیرونی معاصر بوعلی سینا بود که در اصفهان می‌نشست و باهم مکاتبه و تبادل نظر فکری داشتند. بیرونی در جریان لشکرکشی‌های محمود غزنوی به هند (پاکستان امروز قسمتی از آن است) امکان یافت که به این سرزمین برود، زبان هندی فراگیرد و در باره اوضاع هند تحقیق کند که محصول این تحقیق، کتاب «هندشناسی» اوست. از دیگر آثار وی می‌توان به كتاب الصیدنه فی الطب اشاره كرد كه كتابی است در باره گیاهان دارویی و توسط استاد عباس زریاب خویی خویی تصحیح گردیده است.

زندگی نامه ابوریحان

هنگامی که تقریباً 18 ساله بود ، به رصد می‌پرداخت . وی همچنان با دیگر دانشمندان هم عصرش مراودات و مکاتبات علمی داشت و مکاتبات علمی بیرونی و ابن سینا با یکدیگر بسیار مهم و معروف است .

 

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی ، نابغه نامدار ، نمونه مثالی زدنی متفکران هوشیار و معتقد ایرانی و بی‌شک یکی از بزرگترین دانشمندان جهان در تمامی اعصار است .
این محقق جسور در سوم ذی حجه سال 362 هجری قمری در «بیرون» خوارزم (ناحیه مصب آمودریا در ساحل جنوبی دریاچه آرال) در خانواده‌ای خوارزمی تبار ، گمنام و شیعه مذهب (احتمالاً شیعه زیدیه) به دنیا آمد . وی سالهای آغازین عمر را در زادگاهش سپری کرد و به خوارزمشاهیان معروف به آل عراق که در «کاث» فرمانروا بودند ، پیوست . ابونصر منصور بن علی عراق که از خاندان شاهیه خوارزم و از ریاضیدانان و منجمان بزرگ ایرانی بود ، تعلیم و تربیت بیرونی را بر عهده گرفت و بعدها رساله‌های مختلف ریاضی خویش را به نام و برای شاگرد دانشورش نوشت .

ابوریجان از همان آغاز جوانی مشغول تحققیق و تألیف شد . خود نوشته است . که در حدود سال 380 هجری قمری
زندگینامه ابوریحان بیرونی
، یعنی هنگامی که تقریباً 18 ساله بود ، به رصد می‌پرداخت . وی همچنان با دیگر دانشمندان هم عصرش مراودات و مکاتبات علمی داشت و مکاتبات علمی بیرونی و ابن سینا با یکدیگر بسیار مهم و معروف است .

ابوریجان تا حدود 23 سالگی در خوارزم و ظاهراً در رصد خانه‌ای مشغول تحقیق بود و حدوداً در سال 385 هجری قمری ، پس از انقراض خاندان آل عراق به دست مأمون بن محمد ، والی جرجانیه (گرگانج) ، و قتل ابو عبدالله محمد بن احمد ، آخرین حکمران آل عراق ، به ناچار زادگاهش را ترک کرد و تا چند سال از شهری به شهر دیگر رفت . در خلال همین سفرها به ری رفت و چنان که خود در مقدمه کتاب مقالید علم الهیئه نوشته است ، در انجا با ابو محمود خجندی و کوشیار بن لبان گیلی ملاقات کرد .

بیرونی در ری دچار تنگدستی و پریشانحالی بود و خود در این باره حکایت جالبی را در آثار الباقیه نقل کرده است که ما نیز به خلاصه‌ای از آن اشاره می‌کنیم .
روزی بیرونی در ری با یکی از منجممان آن شهر رو به روه شد و دریافت که وی در پاره‌ای از محاسبات نجومی خود اشتباه می‌کند . بیرونی خطای منجم را تذکر داد و منجم ، که اطلاعات علمیش بسیار کمتر از بیرونی بود و خود نیز احتمالاً این مسئله را می‌دانست ، به جای پذیرش نقص کار ، با تکبر فراوان ابوریحان را تحقیر و گفته او را تکذیب کرد . بیرونی متوجه شد که دلیل رفتار غیر منطقی آن منجم ، توانگر بودن خود او و فقر بیرونی است . جالب‌تر این که بعدها ، وقتی بیرونی از تنگدستی رهایی یافت ، منجم نظر او را تصدیق کرد .

ابوریجان از ری به طبرستان و نزد مرزبان بن رستم از امیرزادگان آل باوند و صاحب کتاب مرزبان نامه رفت و کتاب مقالید علم الهیئه را به نام او نوشت . همچنین مدتی نزد منصور دوم پسر نوح سامانی روزگار گذراند و از حمایت او برخوردار شد .
در سال 387 هجری قمری ظاهراً به خوارزم برگشت و با ابوالوفا محمد بن محمد بوزجانی ، که در آن هنگام در بغداد بود ، مکاتبه کرد و آن دو با یکدیگر قرار گذاشتند که همزمان در بغداد و خوارزم ، ماه گرفتگی را رصد کنند .

ابوریحان در سال 388 هجری قمری به گرگان رفت و در دربار شمس المعالی قابوس بن وشمگیر ، امیر آل زیار ، از او به گرمی استقبال شد .قابوس مردی با فرهنگی و ادیبی فاضل بود و به عربی و فارسی شعر می‌سرود و در دربارش دانشمندان جایگاهی رفیع داشتند . بیرونی کتاب آثار الباقیه را که نخستین کتاب مشهور و عظیم او به عربی و درباره گاهشماری است ، به نام شمس المعالی تألیف کرد . دانشمند ما حدود سال 399 هجری قمری به زادگاه خود بازگشت و در جرجانیه یا گرگانج (در شمال غربی خوارزم) به دربار ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه پیوست و در آنجا مقامی بلند یافت .
سلطان محمود در مراجعت به غزنه در سجستان (افغانستان) در بهار سال 408 هجری قمری بیرونی و جمعی از فضلا و اهل عمل گرگانج را همراه خود به غزنه برد . ابوریحان از آن پس و به اجبار ،‌ شهر غزنه را مرکز فعالیتهای خویش قرارداد و شاید به صورت رسمی منجمی دربار محمود را به عهده داشت .

در دوران سلطنت مردود بن مسعود ملقب به شهاب الدوله (پسر مسعود که پس از قتل وی در سال 432 هجری قمری به قدرت رسید) نیز بیرونی مورد عنایت و احترام دربار بود و کتاب المجاهر فی معرفه الجواهر ، در شناخت گوهرها و کانیها ، از تألیفات این دوره اوست . آخرین اثر ابوریجان کتاب الصیدنه فی الطب و درباره داروشناسی است . به گفته خودش در زمان تألیف این کتاب ، بیش از هشتاد سال داشت و این مایه پویایی فکری و عزم علمی در چنین سنی بسیار شگفت انگیز است .

تاریخ فوت ابوریجان را سال 440 هجری قمری و محل فوتش را غزنه دانسته‌اند ولی منطقی به نظر می‌رسد که وی کمی بعد از سال 442 هجری قمری فوت شده باشد ؛ زیرا همانطور که در بالا گفتیم ، خود او تصریح کرده است که در زمان نوشتن صیدنه ، بیش از هشتاد سال داشت و اگر تاریخ تولد بیرونی حقیقتاً سال 362 هجری باشد ، نمی‌توان مرگش را در سال 440 هجری قمری دانست ؛ مگر اینکه میلاد وی پیش از سال 362 هجری قمری باشد .

ابوریحان شخصیتی اعجاب انگیز و منشور گونه داشت و بسیار پیشروتر از زمان خود به نظر می‌رسید . وسعت مشرب ، انصاف علمی ، ، دقت نظر ، دوری جستن از تعصبات و اشتیاق غیر قابل وصف او برای درک ، تحصیل و تحلیل فرهنگها ، افکار و علوم جدید ، هویتی نسبتاً متفاوت با فرهنگ غالب آن روزگار به این محقق شهیر بخشیده بود .

بیرونی ریاضیدان ، ستاره شناس ، جغرافیدان ، مورخ ، مردم شناس ، دین شناس و فیزیکدانی بزرگ بود و تقریباً در همه علوم زمان خویش به جز کیمیا (شیمی) محققی نکته سنج به حساب می‌آمد و همواره با خرافات به مبارزه می‌پرداخت . بسیاری از دانشمندان غرب و شرق از وی به عظمت یاد کرده‌اند و شخصیت پیشرو و منتقدش را با عباراتی به یاد ماندنی ستوده‌اند .

این حکیم نامدار ،‌ روحی وارسته و طبعی بلند داشت . روایت کرده‌اند که وقتی تألیف کتاب قانون مسعودی به پایان رسید ، سلطان مسعود غزنوی یک بارِ فیل نقره برای بیرونی هدیه فرستاد ولی وی آن را به خزانه حکومت بازگرداند و گفت : «مرا به این مال نیازی نیست ، زیرا عمری به قناعت زندگی کرده‌ام و خوش ندارم پس از این روشی دیگر در پیش گیرم» .
بیرونی تا آخرین لحظه عمر در پی آموختن بود و شاید نقل آن حکایت بسیار معروف و آشنا ، همچنان خالی از لطف نباشد .

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله شرحی متفاوت بر غزلِ « طربنام? عشق» حافظ در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله شرحی متفاوت بر غزلِ « طربنام? عشق» حافظ در word دارای 15 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله شرحی متفاوت بر غزلِ « طربنام? عشق» حافظ در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله شرحی متفاوت بر غزلِ « طربنام? عشق» حافظ در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله شرحی متفاوت بر غزلِ « طربنام? عشق» حافظ در word :

کلام نخست:
تحقیقاتی كه در بار حافظ بعمل آمده است از حدود شرح دیوان ، ایهامات ، تشبیهات ، تمثیل ، و استعارات و مختصری درباره مكتب و مَشرب و جهان بینی خاص او فراتر نمیرود . در مقایسه با مكتب و فلسفه و غزلیّات عارفانه او كه به حد ایجاز رسیده است و او را برای همیش تاریخ جاودانه ساخته است -اینهمه ، جز مقدّمه و الفبای حافظ شناسی چیز دیگری نمی تواند باشد بی گمان بحث و صحبت درباره حافظ بسیار سخت است بخصوص اگر قرار باشد پا را فراتر گذ ارد و هر آنچه را كه از حافظ و مكتب حافظ مایه میگیرد مورد مداقّه قرار داد. درباره ماهیّت فلسفی، علمی، اخلاقی و اجتماعی حافظ –تصوّف خاصّ و عرفان عاشقانه و مشرب ملامتی و قلندری او – اصول مكتب رندی – اصطلاحات و رموز دیوان او – آنچه تا كنون موضوع بحث اندیشمندان بوده است بقدری ناكافی و به اختصار بوده است كه این باور را بوجود میاورد كه حافظ و مكتب او بخوبی و به اندازه كافی شناسانده نشده است و رسالت عظیمی را كه ادبا و محققان كوشا بر عهده دارند آنطور كه باید و شاید به انجام نرسانیده اند .

شناختن حافظ تنها با بر پایی یك نهضت علمی و ادبی میسر میگردد تشنگان وادی عشق و ادب ، علمداران این نهضت خواهند بود شراره های این نهضت عظیم را بزرگانی چون شهریار بر افروخته اند . شهریار باور داشت كه حافظ ، شعر قدیم را به كمال رسانده است شهریار نیز از جمله مردان گرانقدری است كه پیرو حافظ بوده و به سبك و سیاق او شعر سروده است . گوته درباره او میگوید : دیوان شرقی را در وصف حافظ سروده ام و اعتراف میكند كه عشق را تنها از حافظ میتوان فرا گرفت . زبان عشق حافظ دلهای هر آنكه را با غزلیات او آشنایی دارد به وجد میآورد و شوری می آفریند كه زیبایی آنرا نهایتی نیست .
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد

سرّ عظمت ومحبوبیت حافظ درشوری است كه ازاشعارش میبارد . در حرارتی است كه از غزلیاتش می تراود. در اسراری است كه در دیوانش مستور است . گوته ، قافله سالار ادبیات غرب می گوید : وقتی دوّاوین شعرای جهان را در كتابخانه ام می چینم همیشه دیوان حافظ را در بالای همه قرار میدهم چون میترسم حرارت اشعارش آثار دیگر و كتابهایم را بسوزاند . بعقید حافظ راز عشق دریافتنی است نه آموختنی .
حافظ عقل را وسیله ناقصی میداند كه بر پایه طبیعت قرار گرفته است و قادر به درك ماوراء طبیعت و جهان علوی نیست . بعقید او تنها راهی كه میتوان از حضیض خاك به اوج افلاك رسید و چون قطره ای در دریای ابدیت فانی شد و بی پرده بوصال جانان و درك جمال بی حجاب او نائل گشت عشق است و بس . حافظ عشق را التهاب و انجذاب و حركت بسوی معبود مطلق و تأ ثر و شیفتگی در برابر سرچشمه حسن ازلی میداند 1
در طول ادوار و سالیان گذشته ، حافظ شناسان و آشنایان خواجه همواره سعی در شرح و بسط غزلیات دلنشین وی داشته و هر یک با شناخت و بضاعت ادبی خویش، حافظ را شناسانده است.
چندان بیراه نخواهد بود در این مقال به نمونه ای از شرح غزل باشکوه« طربنام عشق» حافظ بقلم یکی از اساتید ادبیات کشور بپردازیم:

در ازل پرتو حسنت ز تجّلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در روز نخست فروغ حسن تو ای محبوب ازلی آهنگ ظهور و جلوه گری كرد ، از این نمایش جمال عشق پدید آمد و چون عشق زاده حسن است، جهان را در شور افكند و همه را در آتش خود سوخت .
جلوه ای كرد رخت ، دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
جمال تو نمایان شد ، ابلیس دید ، چون در فطرتش عشق نبود تا تو را عاشقانه بپرستد ، از شدّت رشك مانند آتش سوزان شد و راه بر دل آدم زد و به گمراه كردنش پرداخت ( تلمیحی دارد به آیه 16 سوره اعراف = شیطان : حال كه مرا نومید ساخته ای ، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می كنم آنگاه از پیش و از پس و از چپ و از راست بر آنها می تازم و بیشترین شان را شكر گزار نخواهی یافت ) .

عقل میخواست كزان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
خرد مصلحت جو مایل بود كه از آن درخش ایزدی چراغ خود را فروغی بخشد و سودی جوید ، برق رشك عشق تابان شد و شوری بپا كرد و جهان را دگرگون ساخت .
مدّعی خواست كه آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و و بر سینه نا محرم زد
عقل مصلحت اندیش به ادّعای رقابت با عشق خواست كه در معرض اسرار غیب گام نهد ، دست نهان حق نمایان شد و برسینه خرد كه راز دار غیب نمیتوانست باشد ، كوفت و اورا دور كرد .

دیگران قرع قسمت همه بر عیش زدند دل غمدید ما بود كه هم بر غم زد
جز دل محنت كشیده ما كه غم عشق را برگزیدو درصف عاشقان بلا كش درآمد،دیگران بهره مطلوب خودرا درزندگی خوش وآسوده جستند .
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلق آن زلف خم اندر خم زد
روح قدسی یا جان پاك می خواست كه چاه ذقن تورا ببیند بكنایه یعنی خواستار وصال تو بود ، ناگزیر در چنبر گیسوی دراز شكن بر شكن تو دست آویخت ، مقصود آنكه جان از جهان برین به جهان فرودین یا عالم كثرت آمد ، چه جان را در قالب تن برای عشق ورزی با تو آفریده اند .
حافظ آنروز طرب نام عشق تو نوشت كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد
حافظ آن زمان نام شادی فزای عشق تو را به نگارش آورد كه بر سرو سامان دل شاد خود قلم محو كشید و به غم تو دل خوش كرد .

اما تحقیقات ، مطالعات و پژوهش های بعمل آمده توسط نگارنده مؤید این مطلب است که غزل فوق ورای این تفاصیل بوده و اسرار پیدا و پنهان بسیاری در آن نهفته است. در این مقاله به شرح و توضیح غزل « طربنام عشق» پرداخته ام. امید است منظور و مقصود خواجه از این غزل بر همگان آشکار گردیده و این گفتار ، سرآغاز یک نهضت ادبی – علمی در شناخت بهتر « حافظ » باشد.

شرح غزل « طربنام عشق » حافظ :
در ازل پرتو حسنت ز تجلّّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در لحظ آفرینش، ( چون این مصرع دلالت بر وقوع فعلی در زمانی معیّن دارد – دم زدن- حافظ اشاره به زمانی دارد كه قبل از آن ، وجود و معنی ندارد – مراد از ازل ، آغاز غیر زمانی است ) عالم از فروغ و پرتو حسن ( كمال و جلال و جمال ) خداوند متجّلی و پدیدار گشت( ظهور یافت ) و عشق بی پایان الهی بر آن تابیدن گرفت. یعنی خدا بود و دیگر هیچ نبود ، خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود تا اینکه ماد نخستین ( حالت چگالی و تراكم بینهایت ماده ) به عشق لا یزال الهی آراسته گشت . دچار انفجار و آتش شد ( آتشگوی نخستین ) و عالم را تشكیل داد .
بزرگترین سؤال فیزیکدانان و کیهانشناسان معاصر این است که این روند چگونه و چرا آغاز شد؟ یعنی جهان کنونی ( آتشگوی آغازین ) از چه نشأت گرفت؟ طبق نظری کوانتومی- جهان کنونی از خلاء نشأت گرفته است! از هیچ!.

ولی چگونه چنین چیزی ممکن است؟ مطابق نظریه های کوانتومی، خلاء همان هیچ نیست بلکه آکنده از ذرات بسیار ریز کوانتومی است! – اقیانوسی از ذرات ریز نامرئی – سؤال اساسی تر این است که:بر اقیانوس ذرات نامرئی کوانتومی، شعوری باید حاکم می بود و گرنه ساز و کار منظم نمی داشت و از حالت ناپایدار و نامرئی- به حالتی پایدار و مرئی- تلاشی نمی یافت. دانشمندان مباحث فوق هنوز پاسخ این سؤالات را نیافته اند ولی عرفان ، پاسخ و توضیحی روشن دارد : آیا «اقیانوسی از ذرات پنهان کوانتومی » توصیف علمی و فیزیکیِ « کنز مخفیأ لم اعرف » نیست؟ یعنی « گنج پنهانی ناشناخته»! بعبارت دیگر :« اقیانوس ذرات پنهان ناشناخته»، تعریف علمی « خداوند» است که همانا منشأ هستی است.

فیزیکدانان دلیل آفرینش یا بهتر بگوییم، دلیل ظهور و آشکار گشتن این «گنج پنهانی» را نمیدانند ولی عرفا به استناد حدیث کَنز، علت فاعلی و غایی جهان هستی را عشق می دانند:« فََاََحبَبتُ اَن اُعرَفَ»] چون دوست داشتم شناخته شوم. [ بیان علت فاعلی است و « لِکَی اُعرَف » ، بیان علّت غاییِ خلقت جهان است. بله ، دلیل آفرینش این بود که خداوند دوست داشت شناخته شود. حال وقتی سؤال میشود: خداوند دوست داشته توسط چه و که شناخته شود؟ پاسخ این است که « فخلقت الخلق لكی أعرف» ، پس خلق کردم مخلوقات ( خلق ) را، تا مرا بشناسند. این را خدا شناسی نامیم.
مولانا نیز معتقد است: جهان از عشق، و برای عشق پدید آمده است.

گنج مخفی بُد ، ز پرّی چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بَد ، ز پرّی جوش کرد خاک را سلطانِ اطلس پوش کرد

ظلمت بود ، جهل بود ، عدم بود ، سرد و تاریك
و در دایره امكان هنوز تكیه گاهی وجود نداشت .
خدا كلمه بود . كلمه ای كه هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود .
خالقی كه هنوز خلا قیتش مخفی بود ، خدا رحمان و رحیم بود.
ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود . خدا زیبا بود .

ولی هنوز زیباییش تجّلی نكرده بود . خدا قادر و توانا بود .
ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود .
در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنمایاند ؟
در سكوت چگونه زاییده شود ؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر كند ؟

حافظ پژوهان معتقدند: این غزل مصداق حدیثِ نبویِ ] كنت كنزا مخفیا لم اعرف، فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكی أعرف;[ بوده و یقیناً حافظ ،علت آفرینش را به انگیزه عشق می داند و آنرا « حرکت حبّی » یا « انگیزش عشقی » می خواند و اگر این عشق و محبت نبود عالم به عین وجود در نمی آمد. 

ابوالعلاء عفیفی نیز در کتاب « تعلیقات» خود آورده است: « حبّ ظهور حق در صور وجود، و حبّ خداوند به اینکه در آین ممکنات خود را بنمایاند؛ کارساز آفرینش شد. این حبّ علت خلق عالم است و اساس حقیقی ایست که هستی بر آن استوار است و همین حبّی که مبداء وجود و اصل کل موجود است،همان است که از نظر صوفیه( و عرفا )، تنها راه معرفت به خداوند و تحقق وحدت ذاتی با اوست».
مراد از تجلّی، تجلیّات ازلی است که جنب ذاتی و حبّی دارد وهمان « فیض اقدس» است و مرتب «عماء». ]عماء اصطلاحی است به معنی ساحت یا شأن یا مرتبه ای که در آن نه مکانی است، نه زمانی، نه جهتی، و نه هیچ چیز – جز صرف ذات خداوند ؛ و خداوند پیش از آفرینش خلق یا تجلیّات خود در آن بوده است [ * * *

{از مَنظر « عفیفی» : فیض اقدس ، عبارتست از تجلّی ذات احدیّت بر خود در صُور جمیع ممکناتی که وجود آنها به صورت بالقوّه در ذات یا علم الهی ثبوت دارد و این نخستین درجه از تعیّنات وجود مطلق است. این تعیِّنات معقول اند و در عالم اعیان حسی وجود ندارند. بلکه صرفاً قوابل ( پذیرندگان ) وجودند؛ و این حقایق معقوله یا صُور معقول ممکنات همان است که ابن عربی به آنها « اعیان ثابته » می گوید و شبیه به صُور یا مُثُل افلاطونی است } نقل از حافظ نامه، اثر بهاء الدین خرمشاهی

خداوند خواست تا عشق بی پایان خود را منتشر سازد ؛ از پر تو حسن الهی عشق زاده شد و به همراهش ماده و زمان و دایره امكان ( فضا ) و آتشگوی آغازین زاییده گشت ( آتش به همه عالم زد ) .
« فخر الدین عراقی » در یک توصیف بسیار زیبا ، نگاشته است: [حق كه بنیاد ذاتی جهان است خیر محض و جمال مطلق است و لازمه این زیبائی ، جلوه گری است : « سلطان عشق خواست كه خیمه به صحرا زند ، در خزاین بگشود ، گنج بر عالم پاشید ، ورنه عالم با بود و نابود خود آرامیده بودو در خلوت خان شهود آسوده . نا گاه عشق بی قرار از بهر اظهار كمال ، پرده از روی كار بگشود، صبح ظهور نفس زد ، آفتاب عنایت طلوع كرد ، نسیم هدایت بوزید ، دریای وجود در جنبش آمد ، سحاب فیض چندان باران « ثُمَّ رَشَّ عَلَیهم من نوره » بر زمین استعدادات بارانید كه « وَ اَشرَقَتِ الاَرضُ بِنورِ رَبِّها » . عاشق سیراب آب حیات شد ، از خواب عدم بر خاست ، قبای وجود در پوشید ، كلاه شهود بر سر نهاد ، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد]

عالم هستی، از تجلّی پرتو حسن الهی در زمان ازل ؛ طی« آتشگوی آغازین» پدیدار گشت.
عدم بود ، ظلمت بود ،سكوت و جمود بود ، اراده خدا تجلّی كرد ، ماده پدیدارگشت عشق خداوند بدان تابیدن گرفت انرژی یافت ، روح یافت . انفجار و انتشار یافت و كائنات را ، كهكشان ها و ستارگان و ;; را پدید آورد. هستی قدم به عرص وجود گذاشت؛ جهان گسترش یافت .

(بدین ترتیب حافظ « نظری آفرینش مداوم یا پیوسته» را رد میكند و به پیدایش و آغاز زمان در روزی معیّن، اشاره دارد) .
چه انفجار ها ، چه طو فانها ، چه سیلابها ، چه غوغاها كه اساس حركت خلقت شده بود و با گسترش و انبساط جهان، سیارات ، خورشید ، زمین ، كوهها ، دریاها آفریده شد و زندگی با شور و هیجان زاید الوصفش به هر سو میتاخت . اقیانوس ها ، دریاها ، حیوانات و گیاهان به حركت درآمدند . جلال بر عالم وجود خیمه زد و جمال صورت زیبایش را نمایان ساخت و كمال ، اداره این نام عجیب را بر عهده گرفت . حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند و وجود ، نغمه شادی آغازكرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
جلوه ای كرد رخت دید ملك عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید