مقاله حکمت سلیمان در word

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله حکمت سلیمان در word دارای 144 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله حکمت سلیمان در word  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله حکمت سلیمان در word،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله حکمت سلیمان در word :

حکمت سلیمان u

داود u بر اریکه سلطنت بنی اسرائیل تکیه داشت، و در امور جاریه آنان حکومت و تصرف می کرد، مراقب وحدت کلمه آنان و وضع اقتصادیشان بود، مخاصمان صبح نزدش حاضر شده ماجری و مرافعات خود را بعرضش می رساندند، و بر مدعای خود احتجاج
می کردند، و او میان آنان بعدل و داد داوری می کرد.

آن داود u بود، این هم پسرش سلیمان که هنوز بسن بلوغ نرسیده یعنی در سنین یازده سالگی از عمرش جای پدر را می گیرد، آری داود u دیگر پیری سالخورده شده همین روزهاست که مرگ مهلت زندگیش را بآخر رساند، دائماً در فکر قوم و امت خویش است، آیا سرپرستی آنان را به که واگذار کند، گو این که فرزندان بسیاری دور او پروانه وار می گردند، اما سلیمان با این که خردسال است لکن از جهت علم و حکمت بر همه برتری دارد، و از حیث قیافته هم پخته تر و رسیده تر به نظر می رسد تیزهوشیش بحد کمال رسیده، و عیناً مانند پیران جهاندیده با بصیرت و دور اندیشی بامور رسیدگی می کند.

بهمین جهت از دیر زمانی او را در مجالس قضاء و داد رسیش شرکت می داد، تا نیروی فکریش قوت یافته، و رأیش محکم گردد، سلیمان نیز با علاقه فراوانی در مجالس قضاء پدر حاضر می گشت تا از پدر آرائی محکم فرا گرفته و بعدها در روشنی نور آن مشکلات مملکت و دقائق امور را حل کند.

در یکی از مجالس قضاء و دادرسی داود u نشسته و فرزندش سلیمان در کنارش قرار گرفته بود، دو نفر متداعی مراجعه کردند، یکی گفت: من زراعتی داشتم که نزدیک بود آنرا درو کنم، و آن چنان بود که از جهت پر باری چشم هر بیننده ای را خیره می ساخت، گوسفندان این مرد در آن افتاد و این مرد نه قبلاً آن ها را حفظ کرده و زمامشان را بدست چوپانی سپرده بود، و نه وقتی زرع مرا پامال کردند بیرونشان کرد، و در نتیجه زراعت مرا نابود کرده و چیزی از آن باقی نگذاشتند1.

صاحب گوسفند هم گفته او را انکار نکرد، و علیه او دلیلی نیاورد، و معلوم است که داود u بنفع صاحب زرع حکم کرد و قضیه خاتمه یافت.

حکم داود u این بود که صاحب زرع گوسفندان طرف دعوی را که برابر با خسارت زراعتست بعنوان تقاص از زرعش، بجرم این که شبانه گوسفندان خود را بدون چوپان رها کرده بگیرد.

اما کودک خردسالش سلیمان که خدایش علم و حکمتی داده و از آغاز این مرافعه دقیقاً در آن فکر می کرد، ناگهان از جای برخاست، و مهر سکوت را شکسته و در مقام خورده گیری بر آمده گفت: غیر این حکم، حکم دیگری است عالی تر و عادلانه تر2.

مراجعه کنندگان از جرأت این کودک به شگفت در آمدند سکوت کردند تا ببینند دنباله حرفش چیست، سلیمان سپس گفت: گوسفندان را باید بصاحبان زراعت داد تا از شیر و پشم و نتایج آن ها استفاده کنند، و زراعت را بصاحبان گوسفند سپرد تا مسترد دارند، و هر یک بسر وقت ملک و مال خود برود، این حکم نه باعث خسارت و ضرر یکی از دو طرف دعوی است، و نه مایه درآمد و غنیمت طرف دیگر، و بعدالت و انصاف نزدیک تر است، از همین جا نبوغ و فوق العادگی سلیمان ظاهر شد، و همه فهمیدند که او جانشین پدر خواهد گردید.

 

سلیمان u و بلقیس

سلیمان بن داود u تصمیم گرفت بیت المقدس را در شام بنا کند، تا وسائل عبادت را آسان کرده و با این عمل بسوی خدا تقرب جوید، با همتی چون کوه دست بکار شد و بسرعت هر چه تمامتر پی ریزی آنرا تمام و سپس به بنای آن پرداخت و بنائی شامخ بالا برد1، وقتی از این کار بپرداخت دلش آسوده گشت، ولکن آرزوی دیگری باز دلش را مشغول می ساخت، و آن زیارت خانه خدا و ادای فریضه حج بود باید با جمعیتی انبوه این کار را هم انجام دهد.

سلیمان u بقصد حرم کعبه خیمه بیرون زد، و پس از رسیدن بآنجا مدتی اقامت گزید، وقتی نذرش را بپایان رسانید، بار سفر بسوی سرزمین یمن بربست، و بشهر صنعا در آمد، تصمیم گرفت در آن سرزمین آبی جاری سازد، همه پستی ها و بلندی ها را وارسی کرد، اثری از آب ندید، و از این جهت ناراحت شد.

«و تفقّد الطیر فقال ما لی لا أری الهدهد أم کان من الغائبین لا عذَّ بنّه عذاباً شدیداً أو لأذبحنّه أو لیأتینّی بسلطان مبین»2

در میان پرندگان بجستجوی هدهد در آمد تا او وی را بآب راهنمائی کند، و بگوید در زیر چه قسمت از زمین و در عمق چند متری آب هست، ولکن از او هم خبری نیافت، و معلوم شد که او غیبت کرده، سوگند یاد کرد که او را شکنجه داده و یا سر از بدنش جدا کند، مگر این که عذر موجهی بیاورد.

اما غیبت هدهد خیلی طول نکشید، چیزی نگذشت که برگشت و سر و دم خود را بعنوان احترام و تواضع در برابر مولایش پائین گرفته بحضور آمد، آمد تا آن خیالهایی که مولایش درباره او کرده و آن تصمیم های بدی که درباره اش اتخاذ کرده بود از دلش بیرون کند، نزدیک آمده و اندکی تأمل کرده گفت: من بچیزی اطلاع پیدا کردم که تا کنون تو از آن بی خبر بودی، و قوا و وسائلی که در اختیار تو است بدان راه نیافته است.

«فکمث غیر بعید و قال أحطت بمالم تحط به وجئتک من سبأ بنباء یقین»

این مژده خشم و حدت سلیمان را فرو نشاند و با عجله هر چه تمامتر خواست تا بفهمد خبر تازه او چیست، لذا تأکید کرد بگو ببینم چه خبر آورده ای، و در این مدت کجا بودی؟ هدهد گفت:

«إنّی وجدت امرأه تملکهم و اوتیت من کلَّ شئ و لها عرش عظیم، وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله و زیّن لهم الشیطان أعمالهم فصدَّهم عن السبیل فهم لا یهتدون»3

«من در سرزمین سبا زنی را دیدم که بر مردم آن سرزمین سلطنت می کرد، و از نعمت آنچه را تصور شود دارا بود، و تخت سلطنتی بزرگی داشت، اما صد حیف که شیطان در رگ و پوست او و قومش رخنه یافته و در چشم و گوش ایشا دمیده بود، و همه را از راه راست منحرف ساخته، چه من او و مردمش را دیدم که خدا را گذاشته و برای آفتاب سجده می کردند، و از این قسمت خیلی ناراحت و در شگفت شدم، فکر کردم هیچ ملتی بقدر آنان سزاوارتر به پرستش خدا نیست با آن همه نعمت و قوت و شوکت که خدا بایشان ارزانی داشته آن ها چرا باید آفتاب پرست باشند، و برای خدایی که عالم بضمائر است و جز او معبودی نیست و صاحب عرش عظیم است سجده نکنند؟

سلیمان از شنیدن این خبر دحشت کرد، و می خواست باور نکند، اما گفتار هدهد را هم رد نکرد بلکه در جوابش گفت:

«سننظر أصدقت أم کنت من الکاذبی. إذهب بکتابی هذا فألقه إلیهم ثمَّ تولَّ عنهم فانظر ماذا یرجعون».

باش تا درباره این خبر تحقیق کنیم آیا راست است یا دروغ، و اگر همین طور است که تو می گویی این نامه من، بردار و آن را در قصر بلقیس بینداز، و خودت از دور تماشا کن ببین چه عکس العملی از خود نشان داده و چه می گویند4.

هدهد نامه سلیمان u را برداشته و بسوی کشور بلقیس پرواز کرد و پس از رسیدن، نامه را در قصر وی واقع در «مأرب» بود پیش وی بزمین انداخت و خود بکناری رفت، بلقیس نامه را گشود دید نوشته است: «این نامه ایست از سلیمان، می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم، در مقام بلند پروازی و ستیزیدن با من برنخیزید و از در سلم نزد من آئید».

ملکه سبا بزرگان و وزرای خود را جمع کرده و خبر نامه را اعلام داشت و برایشان قرائت نمود آنگاه بمشورت پرداخت تا هم رأی آنان را بدست آورده و هم از فکر ایشان کمک بگیرد5، چون بفکر آنان اعتماد داشت، وزرای وی گفتند:

«نحن اولوا قوَّه و الوا بأس شدید و الأمر إلیک فانظری ماذا تأمرین».

«ما مردان جنگی و جنگنده ایم» و البته در این مورد تجربیاتی داریم، و اما در امور سیاسی ما هیچ گونه اطلاع و تخصصی نداشته و بهمین جهت رأیی هم نداریم، و لذا می بینی که تدبیر تمامی شئون کشور را بتو واگذار کرده ایم «اختیار با تو است تو خود فکر کن هر چه صلاح دیدی همان را انجام ده» ما در اختیار تو و گوش بفرمان توایم.

ملکه سبا از گفتار وزرا چنین فهمید که میل دارند تهدید سلیمان را با شمشیر و از راه دفاع جواب دهند، لذا در پاسخشان رأی آنان ار سست دانسته و اظهار داشت: صلح از جنگ بهتر است، و آدم عاقل گرهی را که با دست باز می شود دندان خود را بیهوده آزار نمی دهد آنگاه چنین استدلال کرد: «إنَّ الملوک إذا دخلوا قریه أفسدوها» پادشاهان وقتی بقریه ای دست یابند و داخل آن شوند آن قریه را ویران ساخته رونق و طراوتش را از بین می بردند، عزیزان را ذلیل ساخته مالک الرّقاب مردمش می شوند، با آنان بطور استبداد رفتار خواهند کرد، تا بوده رسم و عادت پادشاهان دنیا چنین بوده. «و إنّی مرسله إلیهم بهدیه فناظره بم یرجع المرسلون».

لذا من هدیه ای پر بها و هر چه گرانقیمت تر فراهم می کنم و آن را برای سلیمان می فرستم، و استقلال و تمامیت اراضی کشورم را با آن مصالحه می کنم، و یا حداقل معلوم می سازم که او درباره ما چه تصمیمی دارد و از راه مبارزه ما با او چگونه است.

آنگاه اشیاء گرانبهایی جمع آوری کرده و آن را با محترم ترین افراد کشورش نزد سلیمان فرستاد، قبل از این که فرستادگان بلقیس برسند هدهد خود را رسانیده آنچه را شنیده بود بعرض رسانید، سلیمان بجن دستور داد تا یکی از بناهای عجیبش را زینت داده و بصورتی در آوردند که دل هر بیننده را لرزان و چشم ها را خیر می ساخت.

فرستادگان بلقیس وقتی رسیده و آن قصر را دیدند مبهوت شده و از گفتار باز ماندند سلیمان با خلقی خوش خیر مقدم گفت، و اظهار داشت که از زیارتشان خرسند است، آنگاه پرسید چه کار داشتید، و مقصودتان چه بوده و چه آورده اید، فرستادگان با کمال احترام نزدیک رفته، و هدایای بلقیس را تقدیم داشتند تا شاید سلیمان این پیغمبر بزرگوار هدایایشان را پذیرفته و بر سر صلح و سازش آید.

سلیمان از قبول آن تعفف ورزید، و با لحن خاصی معذرت خواست6 و بفرستاده مخصوص ملکه سبا گفت: «إرجع إلیهم فلنا تینّهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنّهم منها أذلّه و هم صاغرون» بسوی بلقیس باز گرد و این هدایا را هم با خود برگردان، و بگو که خداوند بمن رزقی واسع و عیشی خوش ارزانی داشته و ملک و نبوتم داده و چیزهایی عطا کرده که به احدی از مردم عالم نداده است، و مثل من کسی، چرا باید بخاطر هدیه ای از گفتن حق سکوت کند، و یا مانند یک دنیا از طلا هم او را از نشر دعوتش باز بدارد؟!

این شمائید که جز ظاهر زندگی مادی سعادت دیگری را سراغ نداشته، و در نتیجه این هدایا بنظرتان جلوه می کند، تو اکنون ای فرستاده بلقیس بسوی سبا باز گرد و منتظر باش که ما با لشکری بسر وقتشان خواهیم آمد که بهیچ وجه طاقت هماوردی آنرا نداشته باشند، و بزودی ایشان را از سرزمین سبا با خواری هر چه تمامتر بیرون می کنم، و ملک سلطنت و عزتشان را از بین می برم.

فرستاده مخصوص بلقیس با همراهانش بازگشته آنچه دیده و شنیده بودند باز گفتند، بلقیس گفت: گویا چاره ای جز اطاعت و پذیرفتن دعوتش نداریم، و اکنون که حال چنین است پس چه بهتر که قبل از آن که او بسوی ما لشکر بکشد ما بنزدش شده و قبولی خود را اعلام داریم، این بگفت و با قومش بسوی سلیمان حرکت کرد.

سلیمان u چون شنید مردم سبا می آیند بعده ای از دیوان که مسخر دربارش بودند گفت: کدام یک از شما می توانید قبل از رسیدن مردم سبا تخت بلقیس را برایم بیاورید، عفریتی از اجنه گفت: من آنرا تا قبل از آن که از این مجلس برخیزی حاضر می کنم، و من نیروی این کار را داشته و بر آن امینم، مرد دیگری که خدایش علم و حکمت داده بود گفت: من آنرا قبل از آن که چشم بگردانی حاضر می سازم.

«قال الّذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتدَّ إلیک طرفک. فلمّا رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربّی لیبلونی ءأشکرأم أکفر».

پس سلیمان گفت با لشکر عیان                                تخت او را حاضر آرید این زمان

گفت آصف من باسم اعظمش                               حاضر آرم پیش تو در یکدمش

حاضر آمد تخت بلقیس آنزمان                              لیک ز آصف نه از فن عفریتیان

گفت عفریتی که تختش را بفن                               حاضر آرم تا تو زین بیرون شدن

گر چه عفریت اوستاد سحر بود                              لیک آن از نفخ آصف رو نمود

گفت حمد الله بدین و صد چنین                              که بدید ستم ز رب العالمین

سلیمان بمحض آن که اراده کرد تخت بلقیس را نزد خود بیاورد معجزه آسا آنرا نزد خویش حاضر یافت و گفت: «این فضل پروردگار من است، یک نعمت از نعمت هایی است که او بر من ارزانی داشته تا مرا بیازماید، آیا شکر نعمتش بجا می آورم و یا کفران می ورزم».

آری کسی که خدایش نعمت خوبی ارزانی داشته، و او با دلی که از هر عیب پاک باشد خود کند در حقیقت برای خود و بنفع خود شکر کرده، چون فوائد و منافع شکر باز بخود او عایدمی شود، همچنانکه اگر کسی نعمت پروردگار خود را کفران کند، و آن را با دلی ناپاک و روحی پلید تلقی نماید ضرر کفرانش بخودش بازخواهد گشت و از کسانی می شود که در آخرت از زیانکارانند، و گرنه خدا از همه عالمیان بی نیاز است.

سلیمان وقتی تخت بلقیس را نزد خود حاضر دید گفت: «نکّروا لها عرشها ننظر أتهتدی أم تکون من الّذین لا یهتدون». آنرا غیر آن طوری که در قصر وی بکار رفته بود کار گذارید، به ببینم هنگامی که آنرا می بیند می فهمد تخت خود اوست یا نه (و بدین وسیله هوش او را بیازمائیم)7

بلقیس با جمعیتش رسیدند، شخصی باو گفت: «أهکذا عرشک» تخت تو هم مثل این تخت بود؟ بلقیس از طرفی فکر کرد که تخت خود را در شهر سبا گذاشت و آمد، و از طرفی دید تام علامت ها و ظرافت کاری های تختش در این تخت نیز هست، متحیر گشته و از این امر عجیب و شگرف دهشت کرد آنگاه بیش از یک کلمه نگفت «قالت کأنه هو و اوتینا العلم من قبلها و کنّا مسلمین»: «مثل این که خود آن است، و ما را قبلاً علم بقدرت الهی و نبوت سلیمان داده اند» و لکن چون سابقه کفر و عبادت غیر خدا را داشت. دوباره با فکری پریشان و دلی واله و سرگردان ایستاد. «و صدّها ما کانت تعبد من دون الله إنّها کانت من قوم کافرین».

سلیمان قبلاً دستور داده بود کاخی از بلور سفید ساخته بودند، بلقیس را برای پذیرائی بدانجا فرستاد، بلقیس چون بدانجا شد پنداشت آب فراوانی است لباس خود را بالا زد، ولی وقتی وارد شد گفت: این کاخ باین عظمت همه از شیشه است آنگاه گفت «ربِّ إنّی ظلمت نفسی و أسلمت مع سلیمان لله ربَّ العالمین» یعنی پروردگارا من از دیر زمانی از بندگی تو سرپیچیده روزگار درازی از رحمتت غافل و گمراه بودم، چه ستمی بنفس خود کردم و او را از نور تو و رحمتت محروم ساختم، اینک با سلیمان در برابرت تسلیم می شوم و خالصانه بسوی اطاعتت می گرایم و تو ارحم الراحمینی.

سلیمان بر اریکه سلطنت تکیه کرد، و خدایش ملکی عریض و جاهی وسیع به وی ارزانی داشت، تا آنجا که باد مسخر او بود اجراء کننده مشیت و رأی وی شد، خداوند زبان مرغان را باو بیاموخت، و او از آواز هر مرغی خواسته اش را می فهمید، و از همین راه خبرها بدست می آورد، و از موهبات خدائیش استفاده می برد.

چشمه ای را از مس گداخته برایش جاری ساخت، که از شکم زمین برایش بیرون می ریخت، و دیوان صنعتگرش از آن مس هر چه می خواست می ساختند، آری از طایفه جن جمعی را مسخر وی کرد تا هر چه بخواهد از غرفه ها و مجسمه ها و دیگای بزرگ مانند حوض و تغارهای غیر قابل انتقال برایش بسازند. و آهن را برای او نرم ساخت8.

سلیمان u پیغمبر و وارث مقام داود u گشت و خداوند سلطنتی بیمانند او را ارزانی داشت، زبان مرغان را بوی بیاموخت، و دیوان را مسخر وی ساخت، و باد را بفرمانش کرد، و او از چکاچک مرغان می فهمید که بیکدیگر چه می گویند، و مردم را از خواسته های آنها خبر می داد.

 

 

وادی نمل و قصه سلیمان و مور

روزی این پیغمبر خدا و این پادشاه بیمانند سوار شد، و با انبوهی از آدمیان و دیوان و طیور بسرزمین عقلان آمد1 در بین راه به وادی مورچگان رسید، از دور مورچه ایرا دید که از آن انبوه جمعیت بوحشت افتاده فهمید که ترسش از این است که مبادا مورچگان پایمال لشکر وی شوند، سلیمان شنید که آن حیوان در میان مورچگان فریاد برآورد:

«یا أیّها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنّکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون»

ای گروه مورچگان بلانه های خود اندر شوید، و زنهار بیرون نمانید که قربانی لشکر سلیمان خواهید شد، اگر پایمال شدید لشکریان او تقصیری ندارند، چون ایشان عمداً شما را پایمال نکرده اند.

سلیمان چون این ندا را شنید «فتبسّم ضاحکاً من قولها» از کلام او به تبسم و خنده درآمد، و چرا نخندد، او وقتی می دید خداوند دلش را منبع الهام غیبی قرار داده و نیرویی باو داده که می تواند زبان این حیوان خرد را بفهمد و گفتار او را بشنود البته باید بخندد و ازگفتار او که دلالت داشت بر این که آن حیوان هم وی را شناخته خوشش آید، آری آن حیوان فهمیده بود که سلیمان پیغمبر است، و پیغمبران خلق خدا را آزار نمی کنند، مگر این که مردمش توجهی نداشته باشند.

سلیمان بهمین جهت بدرگاه خدا رو آورده از پروردگار خود خواست تا توفیق بجا آوردن شکر نعمت ها و عطایایش را نصیب گرداند و راه بجا آوردن اعمال صالح را برایش آسان کرده، از خزینه غیبش وسیله رشد او را فراهم سازد، و پس از مردن با بندگان صالح خود محشوری فرماید.

«قال ربِّ أوزعنی أن أشکر نعمتک ألّتی أنعمت علیَّ و علی والدیَّ و أن أعمل صالحاً ترضاه و أدخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین»2

 

سلیمان از اسبان جنگی بازدید می کند3

سلیمان u اسب را بسیار دوست و سخت بدان علاقه داشت، شامگاهی نمایندگان وی عده زیادی اسب نیک رو و سبک خیز بر او عرضه داشتند4 سلیمان u مهلت نداد تا صبح روشن شود، هماندم بدین کار پرداخت تا بکلی هوا تاریک و خورشید در حجاب شب فرو رفت سلیمان فرمود «إنّی أحببت حبَّ الخیر من ذکر ربّی حتّی تورات بالحجاب»5 این علاقه شدید من نسبت به اسبان ناشی از امر پروردگار من است تا برای جهاد آماده و مهیا باشم. سپس غلامان را فرمود که بازگردانید اسبانرا و دوباره شروع کرد دست بساق و گردن آن ها می کشد تا نیک بداند چگونه اند، زیرا اسب را از گردن و ساق می توان شناخت خصوصاً اسب نجیب چون باستراحت بایستد یک پای را سر سم نگه می دارد و این علامت را در شب با دست کشیدن توان دانست6

 

سلیمان u وفات یافت1

سلیمان u پس از آنکه چهل سال بر مدت سلطنتش گذشت و نیز از ساختمان بیت المقدس بپرداخت روزی اصحاب خود را گفت: خداوند ملکی بمن ارزانی داشت که احدی از بنی اسرائیل را چنین پادشاهی نسزد، و آدمیان و پریان و مرغان هوا رامطیع من ساخته و باد را مسخر من گردانیده و نعمت هایی فراوان بمن بخشیده با این حال تا کنون ساعتی را بشادی و آسودگی بسر نبرده ام امروز من بقصر خود می روم مواظب باشید کسی را بار ندهید تا مزاحم من گردد و آسایش مرا منغص سازد، این بگفت و عصای خویش برگرفته و ببالای قصر مجلل و با شکوه خویش رفت و بتماشای آن پرداخت ناگاه جوانی زیبا و خوش اندام از کنار قصر پدیدار گشت، سلیمان پرسید تو کیستی و به اجازت چه کسی وارد کاخ شدی؟ جوان گفت: باجازت صاحب حقیقی این قصر، سلیمان که حشمت و جاه و جلال او چشمگیر عالمیان بوده و نامش موجب لرزش اندام جباران و ستمگران می شد از جواب جوان تازه وارد رشته افکارش پریشان گشته و بخود لرزید و رخسارش دگرگون شد چون دانست که او پیک مرگ است و از جانب خدا برای اجرای فرمان او آمده. پس از لحظه ای سکوت پرسید برای چه کار آمده ای؟ گفت: برای آن آمده ام تا جانت را بستانم، سلیمان گفت ما خواستیم روزی را بشادی و آسودگی بسر بریم خداوند نخواست که شادی ما جز بلقا و دیدار او باشد.

ملک الموت در حالی که سلیمان بر عصا تکیه داشت روح وی را قبض کرده و ناپدید گشت. سلیمان از دنیا رفت و مدتی جسد بیروحش بهمان حال باقی ماند، و از سطوت وی کسی را یارای آن نبود که باو نزدیک شده و از واقعه خبر یابد و چنان می پنداشتند که او زنده است، خداوند موریانه را مأمور ساخت که قسمت پائین عصا را خورده جسد سلیمان بر زمین افتاد آنگاه دانستند که دیر زمانیست از دنیا رفته است.

«فلمّا قضینا علیه الموت مادلّهم علی موته إلّا دابّه الارض تأکل منسأته»2

 

 

1- «و داود و سلیمان اذ یحکمان فی الحرث اذ نفشت فیه غنم القوم و کنا لحکمهم شاهدین» انبیاء: 78

2- از آیات قرآن کریم چنان استفاده می شود که حکم سلیمان مخالف حکم داود نبود، بلکه سلیمان راه چاره ای برای طرفین دعوی بیان کرده زیرا قرآن می فرماید «فقهمناها سلیمان و کلا آتینا حکماً و علماً» پس حکم داود u نیز حق و درست بوده است.

1- ساختمان بیت المقدس را سلیمان از روی نقشه همان خیمه ای که موسی (ع) در بیابان سینا (معروف بقبه الزمان) بپا و مرتب ساخته بود بنا کرد.

2- نمل: 22 و 23

3- نمل: 23 و 24

4- سلیمان از اینجا به شام برگشته و معلوم نیست در صنعاء توقف نموده باشد.

5- از قرآن کریم چنان استفاده می شود که وضع اقتصادی یمن کاملاً خوب بوده و نیز حکومتی شبیه بمشروطه سلطنتی داشته و مردمش آفتاب پرست بوده اند.

6- قرآن چنین است «قال أتمدون بمال فما آتانی الله خیر مما آتاکم بل أنتم بهدیتکم تفرحون»

7- تنکیر در لغت تغییر دادن چیزی است از حالی به حال دیگر که اگر صاحبش ببیند نشناسد، و بقول ابن عباس نگین ها و جواهرات آن تخت را که بدان نصب شده بود برداشته و بقول مجاهد رنگهای آنرا تغییر دادند هر چه سبز بود سرخ و هر چه سرخ بود سبز کردند و بر این قیاس گویند غرض از این تغییر آن بود که کمیت شعور و زیرکی ملکه سبا معلوم شود که بعد از تغییر آیا می فهمد که همان تخت اوست یا نه. و بقولی غرض این بود که ببیند بمعجزه حاضر گردانیدن تخت از شهر سبا در این اندک زمان که مقدور بشر نیست آیا ملکه سبا استدلال بر کمال قدرت الهی و تصدیق نبوت سلیمان u می کند یا نه.

8- گویند آهن هزار سال قبل از میلاد مسیح کشف شده و این خود مطابق با زمان حضرت داود (ع) است و خداوند هم در قرآن می فرماید «و ألناله الحدید» آهن را برای داود نرم ساختیم.

1- بنا بر قول حموی در معجم البلدان

2- پروردگارا مر الهام ده که شکر آن نعمتی را که بمن ارزانی داشته و نیز بپدر و مادر بخشیدی بجای آرم و کرداری داشته باشم که موجب رضا و خشنودی تو باشد و مرا بسبب رحمتت در جمله بندگان صالح در آور.

3- محشی گوید مولف در اینجا قصه ای از کتب یهود راجع به اختلاف یکی از برادران سلیمان u با وی در موضوع سلطنت ذکر کرده بود که ابداً مربوط به قصص قرآن نبود لذا بکلی حذف و بجای آن قصه بازدید سلیمان u از اسبان جنگی را که در قرآن آمده آوردیم.

4- «أذ عُرض علیه بالعشیَّ الصانفات الجیاد»

5- «حتی تورات بالحجاب» متعلق به عرض است یعنی عرضه اسبان بر سلیمان طول کشید، تا آن که همه از نظر وی پوشیده و بحجاب غروب مختفی گشتند، یا خورشید لفظ «عشیّ» بر آن دلالت دارد مرجع ضمیر تورات است یا «صافنات الجباد» هر دو وجه محتمل است.

6- راجع به این قصه حرفها و حدیثهای بسیاری است که اغلب با شأن پیغمبران خدا سازگار نیست آنچه اختیار کدیم از تفسیر شریف لاهیجی می باشد که از سید مرتضی رحمه الله علیه اقتباس کرده است. استاد محترم جناب آقای شعرانی در پاورقی ص 370 ج 9 تفسیر ابوالفتح رازی فرموده اند که در قصه سلیمان هیچ روایت صحیح که بتوان بر آن اعتماد کرد موجود نیست بعضی یقیناً باطل و بعضی نیز دلیل بر صحت آن نیست، و بر غیر آنچه آیات قرآنی بر آن دلالت دارد اعتماد نداریم، و در کتب مقدسه یهود بسلیمان uنسبت های ناروا داده اند از جمله آن که زنان بت پرست گرفت و یکی دختر فرعون بود، و زنان او را به بت پرستی وا داشتند، و شاید تخت او را بجشد بتی نگار کردند یا بمثالها زینت دادند.

اما بسیاری اسب و محبت سلیمان u بدان ها در کتب آن ها نیز آمده و بمقتضای آیه قرآن در تاریکی بآزمایش اسب پرداخت و از غایت عجله فرصت نداد تا صبح شود، چون اسبان را که تازه آورده بودند از نظر وی گذراندند با این که تاریک بود فرمود آنها را باز گردانیدند و برای امتحان آن ها که دست و اعضای اسبان دیده نمی شد دست بر گردن و ساق آن ها کشید تا فربهی گردن و سطبری یا باریکی ساق اسبان را دریابد. انتهی

1- محشی گوید: چون مؤلف وفات سلیمان را ذکر نکرده بود و در قرآن هم اشاره بدان شده ناچار آنرا در متن نقل کردیم.

2- سبأ: 14

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید